دل آگاه
خانه تکانی فرهنگی 
قالب وبلاگ

[ 93/02/05 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]

[ 93/02/05 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]

[ 93/02/03 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
یه جای کار ایراد داره 

پرده اول: 
گروه موسیقی راه افتاده، مسئولش یکی از سرپرست های با تجربه است، که اوقات استراحتش رو برای تمرینات پیاپی گذاشته، حرف و دوری از همسر و بچه رو به جون خریده، تا شمع اشتیاقش رو روشن نگه داره و شب های تکراری ما رو روشن کنه، شب اجرا که می شه بهش می گیم:
- دامبول السلطنه! مزقونت رو ور دار بیار!
- تو بهتر بود از اول می رفتی تو کار دامبولک بازی به جای مدیریت پروژه
- تو اگه انقدر که وقت واسه موسیقی می زاری توی کارت وقت می گذاشتی، الان وضع پروژه این نبود
- امر بهمون مشتبه می شه که خیلی مهم ایم و طرف داره توی بارگاه سلطان برای خوشایند ما از خودش هی هنر در میکنه و باید به هر ساز ناسازی که ما خواستیم برقصه و هر وقت خواستیم بزنه و بخونه
- ...

پرده دوم:
برای ثبت نام پرسشنامه خودشناسی می رم که از متقاضیان امضا بگیرم تا سهم هزینه اشون رو شرکت از حقوقشون کسر کنه، میگن: خوب بالاخره باید خرج سفرهات در بیاد دیگه! (انگار ما داریم پورسانت می گیریم)

پرده سوم:
توی روزهای تعطیل، سفر می گذاریم، کلی دنگ و فنگ و هماهنگی و کارهای اجرایی رو به جون می خریم، دو تا عکس هم از لحظه های خوشی می گذاریم توی فیس بوک، هر جا می ریم تیکه است که بار ما میکنن:
- بابا تو که همش سفری! پس کی کار میکنی؟
- بابا بد نگذره!
- شما که همش سفرین حقوق می خواین چیکار
- شما که کار نمی کنی همش عشق و حالی

پرده چهارم:
طرف گیاه خواره، بهش می گیم علفخوار
طرف مدیتیشن می کنه، مسخره اش می کنیم که اینا دارن تمرین میکنن از زمین جدا بشن برن روی هوا

پرده چهارم:
مدیر عوض می شه، فکر می کنیم بهترین راه برای نفوذ در قلب مدیر جدید، زیر سوال بردن مدیر قبلیه و تو هر چهار تا جمله، یکیش کنایه به مدیر سابقه

پرده پنجم:
توی سفر، 
- همسر یکی از همکارا به همسر همکار دیگه ای گوشه میزنه که چرا انقدر چاقه
- به همسر اون یکی همکار فخر خونه طبقه 10 ام رو می فروشه و میگه شما چطور توی اون هولوف دونی طاقت میاری و می تونی زندگی کنی ما که اصلا همچین جایی نمی تونیم دووم بیاریم.
- توی اتوبوس دو ردیف صندلی رو با وسایلمون اشغال می کنیم و بقیه رو به عقب اتوبوس هدایت می کنیم و ردیف های جلو رو کلا برای خودی ها رزرو می کنیم و یادمون میره که شاید بعضی ها اون عقب اذیت بشن و بد نیست گاهی برای عوض کردن جا یه تعارفی به اونها بزنیم.
- تا میایم یه دونه عکس جمعی برای یادگاری و مستندسازی برنامه بگیریم، می گن بابا شما که همش می خوای گزارش رد کنی، اصلا بیا ما برات با فتوشاپ کلی عکس درست کنیم.

پرده ششم:
دوره آموزشی می گذاریم، کلی وقت برای طراحی و اجرا صرفش می کنیم، پول هم نمی گیریم، آخرش از شرکت کننده ها می خواهیم که فرم های نظرسنجی رو پر کنن تا ببینیم چه گندی کاشتیم، میگن: واسه چی باید پر کنیم؟ اصلا معلوم نیست نتایج این نظرسنجی رو میخوای چیکار کنی!

پرده هفتم:
شرکت حقوق اش به تاخیر می افته، چوبش رو ما می خوریم: شما چه توسعه ای هستین که حقوق ها اینجوریه؟ اگه راس می گین اول حقوق ها رو درست کنین بعد حرف انسان و توسعه رو بزنین

پرده هشتم:
سه روز از اوقات تعطیل خودت رو می زنی تا یک پوستر یادگاری برای همکاران درست کنی که با خودشون داشته باشن، یه کار خوب در میاری، قسمت پایین پوستر در یک گوشه، با فونت بسیار ریز، حدود 8، اسم خودت رو می زنی، وقتی که تماشا می کنن، اول از همه اسم تو رو می بینن بعد می گن: بههههه! تو که همش می خوای خودت رو مطرح کنی

پرده نهم:
طرف وظایف و زمانش رو جوری مدیریت میکنه که توی کارهای داوطلبانه به بقیه کمک کنه، بعد از یه مدت می گن طرف بیکاره، همش دنبال این کارهاست. البته اگه همون طرف سرخورده بشه و از این پس وقت آزادش رو پای کامپیوتر و فیس بوک بگذرونه و خیلی توی چشم نباشه، مشکل حله

پرده دهم:
مردم یک فرهنگ دیگه، دارن زندگی شون رو می کنن، آخر هفته هاشون رو لذت می برن خیلی هم در قید و بند این نیستن که زیادی کار و پس انداز کنن، جدول ضربشون هم احتمالا از ما ضعیف تره، اونوقت بر می گردیم بهشون می گیم:
- اینا دیوانه و تن پرورند
- اینا کودن اند
- اینا تاریخ ندارند
- قدرنشناس اند
- ...

هر کار میکنی حرف، حرف، حرف و این حرفا تمومی نداره
یه جای کار ایراد داره
یه جای این فرهنگ ایراد داره
یه جای این زبان ایراد داره
انگار نمی شه دور هم جمع بشیم ولی زخمی به هم نزنیم، انگار بلد نیستیم کاری نکنیم که وقتی از هم جدا می شیم ساعتها طرف رو درگیر وقایع دیدارمون و حرف هایی که زدیم نکنیم و بزاریم زندگی اش رو بکنه.
راجع به همه چی نظر داریم.

حکایت دولت آبادی است در کلیدر:
ما را مثل عقرب بار آورده اند؛مثل عقرب!
ما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم. بخیلیم؛بخیل! خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.

اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود. تنگ نظریم ما مردم. تنگ نظر و بخیل. بخیل و بدخواه. وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، 
[ 92/11/16 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
سال 91 با سفر آغاز شد، تحویل سال به همراه بابک و سولماز در راه شمال، امامزاده هاشم، ماههای اول سال با بهبهانی و ندا محمودیان برای برگزاری برنامه هایی با داروخانه های منتخب در شهرستان های مختلف: شیراز، کرمانشاه، اصفهان، اهواز، رشت، ساری. مهرماه، دوهفته را در رامسر و پاییز سفری سه ماهه به ونزوئلا. 
به راستی 91 سال سفر بود. سفری در امتداد مسیری منتهی به شادی و بهزیستی، تلاش برای رسیدن به حالی بهتر، زمزمه های کوچکی برای تجربه های جدید در محیط های کاری، برای با هم بودن بیشتر.
گرد هم آمدیم، شهر را هرچند برای مدتی کوتاه ترک گفتیم، از محیط کار خود خارج شدیم بلکه دقایقی کوتاه با نگاهی تازه به خود، همکاران، کار و زندگی فرصت اندک زندگی در کنار یکدیگر را با دلخوشی و غمخواری بیشتری بگذرانیم.

[ 91/12/29 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]

دیشب به مهمانی یک خانواده ونزوئلایی دعوت شدم، به بهانه بازی Amigo Secreto به معنی دوست مخفی. پیش‌تر هم به دنبال بهانه‌ای برای معاشرت با ونزوئلایی‌ها بودم، بنابراین وقتی دعوت همکارم را شنیدم بدون مکث پذیرفتم. از خوش‌مشربی و خون‌گرمی ونزوئلایی ها شنیده بودم، از شادی‌های ساده‌اشان، از خنده‌های بی‌دریغشان و از همدلیشان.

امشب شادی را در کنار یک خانواده ساده تجربه کردم. شادی با‌هم‌بودن و دل‌ریسه رفتن از کارهایی دم‌دستی، نمی‌دانم آیا اگر کمی یا حتی بیشتر از کمی به حافظه‌ام فشار بیاورم آیا سراغ خواهم کرد چنین خاطرات خوشی را، حتی در ایام کودکی؟

بهانه‌ی نشست‌های هفتگی این دو خانواده همان بازی "دوست مخفی" است. هر گروه اسم تمام افراد را روی کاغذ نوشته و داخل یک ظرف می ریزند. هر کسی یکی از کاغذها را برداشته و بدون اینکه به کسی نشان دهد دوست مخفی خود را پیدا کرده است! در تمام این مدت چند هفته آخر سال باید برای دوست خود هدیه های کوچکی مثل شکلات یا کارت تبریک بفرستد ولی هیچ ردپایی از خود باقی نگذارد. سپس در آخرین روز سال که زمان هدیه دادن می باشد، در یک جمع شاد دوستانه باید هر کسی حدس بزند که دوست پنهانی اش چه کسی بوده است!

بعد از صرف شام که هزینه شام را همه به صورت مشارکتی پرداخت می‌کنند (البته به‌غیر از مهمان‌ها)، ابتدا یک نفر در چمدان را باز کرده و کادوی نفر اول را جدا می‌کند و به صاحبش تحویل می‌دهد و کسی که کادوی اول را گرفته سپس کادوی نفر بعد را انتخاب می‌کند و به صاحبش تحویل می‌دهد. این کار تا کادوی نفر آخر ادامه پیدا می‌کند. این بازی هر هفته انجام می‌شود تا هفته آخرِ سال، قبل از کریسمس، که یک کادوی ویژه برای افراد در نظر گرفته می‌شود....

اما نکات بسیار جالب این شب‌نشینی از این قرارند:

-        کادوها بسیار ساده و اغلب شامل مواد خوراکی(هله هوله-Chucheria) هستند که در انتهای بازی همه هدایایشان را بین هم تقسیم می‌کنند.

-        هر‌کس که کادوی خود را تحویل می‌گیرد به شکل بسیار باورنکردنی (البته برای ما ایرانی‌ها، شاید هم برای من) سورپرایز می‌شود و به روش‌های مختلف ابراز مسرت می‌کند.

-        این مراسم بدون هیچ‌گونه تشریفات خاص، در عین سادگی و با مشارکت همه برگزار می‌شود.

-        جنبه شوخی میزبان‌ها ستودنی بود، بدون اینکه احساس مسخره کردن/شدن برای کسی پیش بیاید، با یکدیگر می‌خندیدیم. در کلِ مراسم نه به کسی برخورد و نه کسی آزرده شد و به دل گرفت. در طول مسیر برگشت هم هیچ حرف و حدیثی حتی برای ما ایرانی‌ها وجود نداشت. ما بودیم و حس خوب همدلی...

مدت زیادی را به گفتگو و شوخی در مورد چیزهای مختلف گذراندیم، و بسیار خنده در بکردیم. به درخواست میزبان‌ها سرود ملی ایران را خواندیم و آن‌ها هم سرود ملی ونزوئلا را، چه سرود شادی، سپس من یک ترانه خواندم و فلوتی را که برایم آوردند کمی نواختم و آنها به رسم یادگار آنرا به من هدیه دادند، ما هم دوهدیه به آن‌ها دادیم و همدیگر را در آغوش کشیدیم،آغوش‌های گرم و صمیمانه. دعوتم کردند تا بعد از برگشت از سفر به منزلشان بروم. هنوز کامم از حس بسیار مطبوع این معاشرت، شیرین است.
[ 91/09/11 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
ارزانی مهر

امید به انسانیت

انتخاب

بازی و بُرد

غمخواری

نشان آدمیزادی


ادامه مطلب
[ 91/07/19 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]

بعد از سه ماه مطالعه و کار بر روی کتاب جاناتان مرغ دریایی، همسفران طی یک کارگاه 2 ساعته برداشت های خودشون رو از این سفر در قالب نقاشی و یا کاردستی ارائه کردند:

مهمترین کلیدواژه هایی که احتمالا بر قلب و فکر بچه ها نقش بست و در کارهاشون مشاهده میشه این ها بودند: 

تولدی دوباره، موفقیت درونی، هدف گذاری و هدف مندی، انتخاب، گذر از قید و بندهای جسم و ذهن، آزادی، رهایی از مرزها، امید، گذشتن از سختی ها، درس از شکست، مدام نو شدن، رهایی از جهالت، اوج گرفتن، سعی و تلاش، ایمان به خود، امکان داشتن و ...


ادامه مطلب
[ 91/05/06 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
جلسه ماهانه دبیران پرورشی است:

خانم و ها و آقایون یکی یکی وارد اتاق می شوند. بعد از اشنایی اعضا با هم صحبت به سمت مسائل انضباطی و ارزیابی مهارت جویان قل می خورد.

اینجا یک انجمن خیریه است که هدفش توانمندسازی دختران است، امید می رود که این موسسه خیریه فارغ از ساختار رسمی و الگوهای سنتی آموزش و پروش فضایی خلاق برای یادگیری مهارتجویان فراهم آورد (که به نظر من می تواند).

اما از میان گپ و گفت ها آنچه که رخ می نماید رد پای الگوهای وفادار به دوران مدرنیته و نظم و انظباط تحمیلی برای کنترل فضای آموزشی است:

- تاکید بیش از حد بر روی نظم و انضباط

- تمایل به ارزیابی مهارت و نمره دهی به مهارت جویان حتی در دوره های پرورشی

پیشنهاد دادم که در ابتدای جلسه آینده بخشهایی از فیلم انجمن شاعران مرده رو با هدف به چالش کشیدن الگوهای فکری در باب نظام و سبک و سیاق آموزشی ببینیم و در موردش کمی صحبت کنیم، چون باور دارم که نظام آموزشی ناکارآمد تنها پس از تغییر الگوهای ذهنی ما تغییر میکنه.

[ 91/04/06 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
وقتی ازشون درخواست کردم که تجربه و یادگیریشون از کتاب جاناتان مرغ دریایی رو به شکل انشاء و یا نقاشی به من تحویل دهند تنها اون بود که روی برگه اش نوشته بود مهشید و همین.

و بعدش توضیح داد که نمی تونه جیزی بنویسه.

جلسه قبل یک پروسه تجسم خلاق رو برای بچه ها اجرا کردم و در انتهای پروسه ازشون خواستم به این سوال ها فکر کنند:

می خواهید در آینده چه کاره شوید؟

می خواهید چه اثری از شما به جا بماند؟

می خواهید چگونه از شما یاد شود؟

مهشید شگفت زده عین کسی که کشف مهمی کرده چشم هاش رو باز کرد و با اشتیاق فراوان می خواست افکارش رو با بقیه در میان بگذاره.

ازش خواستم که بنویسه:

"خیلی آروم شدم

من یک نقاش بزرگ می خوام باشم

توی آینده ام خداوند انقدر پول بهم بدهد البته با زحمت و تلاش خودم که دستم به دهن خودم برسد

واسه بچه های دیگه ای که توانایی یادگرفتن ندارن کمک کنم. زبانم در حد خودم خوب باشد. بهترین دختر دنیا فرض ام کنن، مخصوصا مادرم.

یک دختر شاد و نشاط و مهربان باشم."

برای من هم تجربه جالبی بود، تاکید مجددی به روش یادگیری ترکیبی ( استفاده از روشهای مختلف آموزشی)

منحصر به فرد بودن آدمها و تفاوت سبک های یادگیری اونها است که باعث میشه هر کسی به شیوه و سبک خاصی یاد بگیره.


[ 91/04/06 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
انگار از ابتدای کلاس منتظر بود که من در مورد تعهدی که هفته پیش برداشته بود سوال کنم. با متانت تمام بهم یادآوری کرد:

"آقای حکم آبادی! حتی فلانی هم این هفته خبر من رو میگرفت که چیکار کردم اما شما هیچ سوالی هم نپرسیدی"

ازش عذرخواهی کردم و بابت یادآوری، تشکر

خواستمش تا به جایگاه بیاد و ماجرا رو تعریف کنه

(دوهفته پیش بود که به جلوی کلاس اومد و گفت که دیگه نمی تونه به موسسه بیاد و ادامه تحصیل بده و مجبوره با خانوادش از این شهر بره، ازش خواستم که تعهد بده تا راه حل برنده-برنده این معضل رو خودش پیدا کنه)

و دیروز با برق عجیبی که توی چشماش می درخشید در جواب سوال همکلاسی هاش که ازش پرسیدن با چه لحن و روشی خانوادشو راضی کرده که اینجا بمونه و ادامه تحصیل بده؟ گفت: "نمی دونم فقط میدونم که تعهد کردم و تعهدم جواب داد."

وقتی تعهدی رو اعلام می کنیم، یه اتفاقایی می افته که توی توجیهش می مونی، نه از اون اتفاقای ماورایی، ولی نوع بودن خودت تغییر می کنه و این بودن جدید دیگران رو هم به بودن جدید ترغیب میکنه.

چه خوش آن لحظه که نوری، برقی

می کند روشن، چشم انسانی به امید

چه خوش آن دم که نگاهی، آهی

پر به سوی قله های شوق،

سر به سودای صعودی دیگر از جا می جهد


دوره تجربه کتاب با رویکرد مربی گری

[ 91/03/21 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]

هفته ای که گذشت تجربه متمایزی در برگزاری گردهماییهای سازمانی داشتیم:

روزی شاد و مفرح، با تجربهای خاص و به يادماندني

به اتفاق حدود صد نفر از خانم‌هاي همكار به مجموعه ی تفریحی در اطراف تهران رفتیم. تیم بیست نفره‌ای هم برای اجرای برنامه‌ها، جاذبه‌‌هاي مختلف این برنامه را مي‌گرداندند.

خوش‌آمدگویی مدیریت محترم منابع انسانی با شعری از زنده ياد مجتبی کاشانی:

نو بگوییم و نو بیاندیشیم

عادت کهنه را بهم بزنیم

و ز باران، كمي بياموزيم                 كه بباريم و حرف كم بزنيم

كم بباريم اگر، ولي همه جا            عالمي را به چهره نم بزنيم

 اجرای شوخ طبعانه همکارمان آقای بهبهانی (كارگردان برنامه) همه رو به وجد آورد

یوگای خنده حلقه‌ای از همکاران رو به گرد هم جمع کرد تا با نصب لبخند بر چهره‌ها از ابتدای اين سفر، روي ما را به هم و به زندگي بگشايد.

بازی‌ها و سرگرمی‌های فردی/ گروهی، مسابقات ورزشی مختلف

ایستگاه خودشناسی و خلاقیت با آزمون انعطاف‌پذیری ذهن، تست اعصاب (لرزش سنج)، حلقه‌های جادویی و معماهای ذهنی، برای لحظاتي شرکت کنندگان را به خلاقیتشون حساس می کرد.

ایستگاه تغذیه سالم با محصولات ارگانیک، دمنوش و  توضیحات مفیدی که در مورد اصول تغذیه ارائه ‌شد،

 ایروبیک و حرکات موزون، چهره شناسی، فال، طراحی پرتره، نقاشی بر روی شیشه، آشنایی با سنگ‌های قیمتی از دیگر جاذبه‌های این برنامه بودند.

آقاي كرمي زاده حافظه‌ی حضار رو به بازی گرفت

دفی که در لابلای دونوازی با نی استاد صمیمی در هوا می‌رقصيد

همکاری ما رو مهمان گیتار فلامینگو کرد

بداهه‌سرايي و بداهه‌خواني مهدی امین‌لاری همه رو شگفت زده کرد

دکتر شریفی عزیز با اشعاری از حافظ و سعدی محفل رو شاعرانه کرد

کاغذهای دیواری‌ای که با جمله

"زن بودن یعنی..."

شروع می‌شد، همه رو برای یادگاری نوشتن قلقلک می‌داد.

بادکنک‌هایی که در بین همکاران می‌ترکیدند و جانفشانی می‌کردند، اما در این شهادت ها و رشادت‌ها، چه لحظه‌های شاد و به یادماندنی طی یک فعالیت جمعی در زمین چمن خلق شد!! 

آن شب، شب آرزو‌ها هم بود: آرزوهایی برای اینکه شادی، این طفل گریزپا را بتوانیم به محیط‌های کاری و زندگی و قلبمان بازگردانیم. باهم بودن را بار دیگر تجربه کنیم و در این بین طبیعت را نيز رعایت كنيم

جشن روز زن.

[ 91/03/08 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]

هر شب آرزویی بکنیم،

سیب برچینیم از درخت معرفت، بوسه هایی از ته دل،

خوش باشیم

شادی را ارزانی عالم بکنیم


[ 91/03/05 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
 
چشم که می گشایم روبرویم تو را می بینم
که صداقت را برای من تکرار کردی
و من
آخرین ذره های نا امیدی ام به انسانیت را به دستان نوازشگر نسیم می سپارم
آخرین مزه های تلخ خاطره های رنگین را به دست آبهای روان می سپارم
... اکنون و اینجا
امید دارم که انسانیت زنده است و کسی هست که دشواری وظیفه را از یاد نبرده باشد و حرمت انسان را پاس بدارد.
می دانم که تو هستی
علی ح

پی نوشت هایی از بهاره و الهام:

ادامه مطلب
[ 91/02/19 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]

واکاوی یک رفتار اجتماعی در شرایط بحران

کاوشگر: علی حکم آبادی

پیامکی اومد: اینجا داره برف میاد، لباس گرم بردار

در آخرین لحظه کاپشن ام رو پوشیدم (چه شانسی آوردم). اتوبوس که راه افتاد از شدت گرما کاپشن رو درآوردم، تیشرتم کمی بوی عرق میداد، نگران اذیت شدن این پزشک بغل دستیم شدم ولی خیلی گرم بود و عرقم در اومده بود. کرج رو که رد کردیم اتوبوس برای ناهار و نماز و جیش توی مجموعه فرهنگی تفریحی آفتاب توقف کرد، برای ناهار و هواخوردن از ماشین پیاده شدیم. فقط دکتر که آدم دوراندیشی به نظر میومد توی اتوبوس باقی موند و بقیه هم که پیاده شدن از شدت سرمای هوا یکی یکی به سمت اتوبوس بر می گشتند و با دیدن در بسته و کلی روی هوا جهیدن و دویدن هی بین اتوبوس و رستوران تردد میکردند تا کی در باز بشه که بپرند داخل و توی صندلی گرم و نرم اتوبوس جای بگیرند. زمزمه های پراکنده ای از بسته بودن جاده به گوش میخورد ولی ما که جدی نگرفتیم و فکر کردیم مرگ مال همسایه است، راه ما که حتما بازه! اتوبوس راه افتاد به عوارضی قزوین که نزدیک شدیم متوجه بسته شدن جاده شدیم. راننده هم از اونجا که توی خط تهران شیراز کار می کرد و تسلطی به جاده تهران شمال نداشت به کمک یکی از مسافرین به سمت جاده قدیم قزوین رشت حرکت کرد ولی اتفاقا اونجا رو هم بسته بودن. 

یواش یواش نگرانی از بین مسافران همچو مارهایی ریز و درشت از طریق راهرو به سمت جلو هجوم می آورد. زن میانسالی که هنگام سوار شدن به اتوبوس در پایانه بیهقی به زمین خورده بود بعد از اینکه شنید هر دو راننده اتوبوس شیرازی اند و به جاده نآشنا رو به بقیه مسافرا گفت "راننده پیزوری تر از اینا گیر نیاوردن دوتاشون شیره ای ان، دماغشون رو بگیری جونشون در میاد"، نیم ساعتی عین بقیه وسایل نقلیه اونجا توقف کردیم، مامورین مردم را به برگشت ترغیب می کردند. یواش یواش عرض جاده داشت پر می شد که همه رو مجبور به دور زدن در جاده کردند. ما هم جاده را دور زدیم و گوشه ای در کنار جاده خپ کردیم، منتظر گشایشی.

دو نفر از مسافرها پیاده شدند و به سمت پلیس راهنمایی و رانندگی رفتند، ولی چندان اطلاعات به درد بخوری با خودشان نیاوردند که کمکی به ما بکند.

فرآیند انتظار: حوصله مسافران کم کم سر می رفت، راننده با دفتر ترمینال تماس گرفت و بعد از گفتگو با مسئولش خبر داد که تصمیم با مسافران است اگر آنها بخواهند اتوبوس به تهران بازخواهد گشت. جوانی از عقب اتوبوس آمد و پبشنهاد داد بهتر است برگردیم بعید است که جاده باز شود. کتاب انقلاب فرانسه دستش بود.

دو روز مانده به عید شور و اضطراب از یکطرف، سرما و رو به غروب رفتن هوا از طرفی، پچ پچ مسافرین که هر کدام یک نطر می دادند و بعضی هم هاج و واج به بقیه نگاه می کردند. از همه خونسردتر راننده بود که آخرش نفهمیدم آیا توهین های زن میانسال را شنیده بود و به روی خود نمیاورد؟

بغل دستی من:

پزشک عمومی بخش اورژانس، 30 ساله، اهل رشت، از ابتدای سفر که سر صحبت رو باهاش باز کردم، کلی در باب تحول در بیمارستان و فرهنگ ایرانی، دموکراسی و اینجور چیزا صحبت کردیم. دکتر خیلی خوشبینانه می گفت راه باز میشه و به بقیه مسافرها هم نوید گشایش میداد و می گفت تا دو ساعت دیگه باز میشه، انقدر با اطمینان این را می گفت که من هم فکر کردم حتما از منبع موثقی کسب اطلاع کرده البته بعدا فهمیدم که تا روز دوم فروردین مرخصی دارد و اگر الان به رشت نرود تعطیلات را از دست داده است.

بازی های آموزشی مدیران

در کارگاه های آموزشی که برای مدیران برگزار میکنیم بازی ای داریم به نام غرق شدن در دریا که به فرآیند برنامه ریزی و مهارت های گفتگو و تصمیم گیری گروهی اشاره دارد. در آن بازی شبیه سازی شده یک عده در حال غرق شدن در دریا هستند و باید 15 قلم جنس موجود در قایق را با توجه به میزان اهمیت و ضرورت اولویت بندی کنند و بایستی این اولویت بندی را یکبار به صورت فردی انجام دهند و یکبار به صورت گروهی. در برنامه ریزی گروهی ارزش ها و باورهای فردی، اولویت ها و اطلاعات موجود و مهمتر از همه مهارت بازیگران گروه ها تعیین کننده موفقیت آنها است. یک نفر شکلات را انتخاب میکند و می گوید ما که خواهیم مرد بهتر است قبل از مرگ لذت ببریم، یکی آینه اصلاح صورت را اولویت اول خود انتخاب میکند، دیگری نقشه اقیانوس آرام را برای حرکت. و این تصمیم ها، اولویت بندی ها و تفاوت های آدم ها در انتخاب هایشان بسیار جالب است.

بازی های آموزشی برای من حکم محیط شبیه سازی شده ای از واقعیت را داشت و گاهی با خود می گفتم آیا واقعا ما در طول زندگی با چنین شرایطی روبرو خواهیم شد؟ و اینبار جالب این بود که عینا این حادثه داشت شبیه به بازی های ما می شد. انگار واقعیت داشت خود را با بازی ما شبیه سازی می کرد . . .

تحلیل رفتارهای فردی، بین فردی

دیدن دنیا و تصمیم گیری از منظر اولویت های فردی: دکتری که کنارم بود تمام تلاش خودش رو برای اقناع مسافران برای ماندن به خرج می داد و به من گفت که به سختی موفق به جابجایی شیفت خود شده و بایستی روز دوم فروردین در محل کار حضور داشته باشد و این شرایط او را تشویق به تحریف اخبار و واقعیت میکرد.

باندبازی و تطمیع برای نیل به مقاصد پنهان: این دکتر عزیز سعی میکرد من رو هم با خودش همراه کنه و حتی تمام تلاشش رو کرد تا از نفوذ من بین مسافران هم برای نگه داشتن اتوبوس استفاده کنه

ناتوانی در تشخیص امور مهم از اضطراری: اکثر مسافران بر مبنای مسائل فوری و دم دستی پایه های تفکر و تصمیم گیری خود را بنیان می گذاشتند. مسئله حفظ جان و سلامتی و حوادث غیرمترقبه تقریبا دغدغه کسی به حساب نمی آمد و لیست دغدغه ها عبارت بودند از:

- اگر الان برگردیم با این وضعیت مسافر غیر ممکنه که فردا در ترمینال بتوانند ما را راهی کنند

- ما اگر برگردیم جایی را برای شب خوابیدن نداریم

- ما باید سال تحویل کنار خانواده در شمال باشیم

دنیای یک جوابی: تقریبا همه بین دو انتخاب ماندن و برگشتن در نوسان بودند و از هیچ کس بررسی راه های دیگر و سایر امکان های پیش رو دیده نشد.

ناآشنایی با فرایند و مکانیزم های تفکر و تصمیم گیری: جمع آوری داده ها، دسته بندی و تحلیل شرایط موجود به همراه تعیین اولویت ها و ارزش ها، تعیین میزان ریسک و توان ریسک پذیری و غیره مواردی هستند که در فرایند تصمیم گیری بایستی لحاظ شوند.

ضعف در مهارتهای ارتباطی: آنچه بیش از همه به چشم میخورد ضعف ما در برقراری ارتباط موثر با یکدیگر برای به اشتراک گذاشتن دغذغه ها و پیش فرض ها و اولویت ها و داده ها برای رسیدن به تصمیم مشترک که خیر حداکثر ذینفعان را دربرگرفته باشد بود.

توسل سریع به رای گیری: از همان ابتدای درگیری اکثریت مسافرینی که برای تصمیم گیری به مرکز راهرو مراجعه کرده بودند به غیر از همان جوانی که کتاب انقلاب فرانسه را در دست داشت بعد از ناتوانی در توجیه و اقتاع دیگران پیشنهاد رای گیری را می دادند.

و انتهای ماجرا:

بعد از 5 ساعت انتظار و یک ساعت بحث و جدل هایی که  رد و بدل  شد و صحبتی که با جمع مسافران داشتم، بالاخره تصمیم به برگشت گرفتیم. هرچند دکتر از من دلخور بود ولی حدس میزنم بعد که از رسانه ها شنیده جاده ها  تا فردا عصر آن روز گشوده نشده بودند احتمالا و انشالله دلخوری اش مرتفع شده باشد.

به نقل از وبلاگ دل آگاه

[ 90/12/29 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
خود را برای مصاحبه با کمیته 5 نفری استخدام آماده می کردم.

جلساتی بر این سیاق را دوست داشتم به چشم فرصتی که در این بلبشو، جدی انگاشته می شود و من برای فروختن کالای وجود خود، به گرانبهاترین بها، تمام تلاش خود را بکار میگیرم. شمه ای از تجربه ی ده ساله خود در فضاهای کاری متتنوع ام را تیار کردم. به گمان برای گفتگویی دعوت شده ام به قصد کشف فرصت ها و یا حتی خلق امکان ها.

بیش از سه ماه از همکاری ام با این سازمان می گذرد، در پی رویایی دور و دراز برای رسیدگی به انسان در فضاهای سازمانی، برای خانه تکانی فرهنگی. به گمانم شاید اینجا جایی باشد برای پیاده کردن آنچه سالها دغدغه اش را داشته ام: نقش دل در مدیریت، مدیریت فرهنگی به جای مدیریت سرهنگی، خلاقیت به جای شلاقیت، مدیریت مادرانه در کنار مدیریت پدرانه، محیط کار کٍشنده به جای کُشنده و ...

ادامه دارد...

[ 90/12/22 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
لینک این مطلب در دل آگاه

عرق سردی روی پیشونیم نشست وقتی هنرمند برای احترام به مهمانان تا کمر خم شد. وقتی با کف دست عرقی که روی سرش انباشته شده بود رو بر روی سن چکوند تمام اتفاقات نمایش در یک لحظه جلوی چشمم اومد. تمام آبی که در طول برنامه صحبتش بود: آب چشمه مقدس، آبهای فرنگ و آب خروشانی که با طغیان رودخانه به سمت ما هجوم می آورد.

و چیزی به سمت من هجوم آورد

قدر هنرمند در این دیار چه کم داشته میشود ...

لینک مطلب قبل: " قبرستان واژه ها" در تماشاخانه ماه حوزه هنری


ادامه مطلب
[ 90/12/15 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]

کارهای مهدی امین لاری رو قبلا دیده بودم، همیشه اجراهایش غافلگیرم کرده بود. هنرمندی که بداهه می سراید، بداهه می نوازد و بداهه می خواند، صدایش مبهوت ات می کند. 45 دقیقه بی توقف همراه با پانتومیم قوی سیاوش صفری نژاد فرصت یک تجربه ناب رو برای تو فراهم می آره. 

"فبرستان واژه ها" اپرتی هست که از تلفیق صدای راوی و موسیقی زنده ی گیتار، پانتومیم، انیمیشن و نورپردازی و دکوراسیون تو رو با خودش به  سفری میبره که از آب یک چشمه شروع میشه و دوباره به اون بر می گردوندت.

دوستان گروه متد، نوبانگ اندیشه و همکاران شرکت کیسون اگر علاقه مند به استفاده از این تجربه به یادماندنی هستید اعلام حضور کنید، احتمالا بتونیم این اجرا رو به صورت اختصاصی برای شما دوستان عزیز داشته باشیم. این برنامه هر شب به غیر از شنبه ها از ساعت 19 تا 20 تا تاریخ 19 اسفند برگزار میشه.

ظرفیت تماشاخانه ماه در حوزه هنری حدود 50 نفر است تاریخ پیشنهادی من یکشنبه 14 و یا دوشنبه 15 اسفنده، در صورت تمایل تلفن و نام و تعداد مهمان ها رو به این آدرس ایمیل کنید:

hokmabadi_a@yahoo.com

عکس هایی از این اجرا رو میتونید در آدرس زیر ببینید:

http://www.gtalk.ir/thread163187.html

آدرس حوزه هنری: انتهای خیابان سمیه، تقاطع حافظ

[ 90/12/10 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
بر روی عکس کلیک کنید
[ 90/09/10 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
من و تو عین هم ایم

اینگونه است که جذب یکدیگر شدیم

اینگونه است که ایرادهای یکدیگر را می بینیم

واکنشهایمان چه یکسان است

بودن های متمایزمان چه نوسان های پر اوج و فرودی دارند

[ 90/09/04 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
دیگر دغدغه خاصی در دل حس نمیکنم

حتی رسالتی بر دوش خود نمی بینم

دیگر حتی به گمانم وظیفه ای هم ندارم که اگر آنرا به انجام نرسانم بخشی از من ناکامل باشد

به گمانم فقط هستم و این مرا کافیست

مییرقصم و می خندم و این مرا برای قرن ها کافیست

دیگر . . .

[ 90/08/30 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
در حین صحبت با تلفن وارد اتاقک تاکسی شد...

انگار داشت با خواهر زاده اش صحبت میکرد٬

دایی در حال تشویق و نصیحت خواهر زاده به پشتکار و انجام تمرینات ورزشی بود.

عجب مرد فهمیده و سنجیده ای به نظر می اومد٬ از اونایی که حسابی روحیه حمایتگری دارن٬ به به!

یه کم جلوتر تاکسی داشت از مسعودیه عبور میکرد٬ گوشیش رو دوباره به کار انداخت٬ صدای خانمی از اون دورا شنیده میشد:

مرد: بچه رو بردی مدرسه؟

زن احتمالا گفت: نه نرسیدم و احتمالا گفت یکم مریضم

مرد: نخیر مریض نیستی٬ گشادی!

ای بابا تازه داشتیم ازت تعریف میکردیما آخه این چه طرزه صحبت با خانمته

فکرم رفت روی روابط شیرین زناشویی که چه زود ممکنه روی زوجین به هم باز شه و کلماتی رو نثار هم کنن که معمولا توی جمع دوستی های سطحی هم آدم کمتر ممکنه استفاده کنه. یاد حرف سمانه افتادم که می گفت من رابطه عاشقانه ام رو با چنگ و دندون نگه داشتم. مادر بزرگ هم نصیحت جالبی داشت اون می گفت: ننه هر چیزی نیاز به خدمت داره٬ درخت نیاز به خدمت داره٬ ساختمان نیاز به خدمت داره٬ آدم هم نیاز به خدمت داره.

آره رابطه هم نیاز به توجه و خدمت داره٬ حسابی!

[ 90/08/27 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
چندی است به خانه ام، روز به روز فربه تر میشوم. تابلویی در دانشگاه نوشته بود " عوارض کم تحرکی کمتر از چاقی نیست". دکتر امام هم چند شب پیش در تلویژن به بیماران مفصلی در باب عوارض کم تحرکی هشدار می داد. دیشب قصد کردم که صبح زودتر از خواب برخیزم، ساعت ۷ به زور ساعت کوک شده از جا جستم  ولی تا ساعت ۱۰ آنهم با زنگ تلیفون از تخت جدا نشدم. ولی ته ته وجودم خیلی هم ناراضی نیستم. حسی در درونم میگه این مرحله هم شبیه به خواب زمستانی ای قبل از بهار حرکت های جدید منه. دیری نخواهد پایید، یحتمل آغازی نو نزدیک است.

بپا خیز! (حالا نمیخواد خیلی عجله کنی به زودی وقتش میرسه.)

لیست کارهایی که باید انجام بدم مدام داره بیشتر و بیشتر میشه، گوشه دسکتاپ لپتابم (آخرش نفهمیدم لب تاپه، لپ تابه یا لبه تابه) داره همینجور عین قارچ جوونه میزنه. لیست اقدام ها. به ندرت یکیش به اتمام میرسه و از صحنه و صفحه روزگار حذف میشه ولی هنوز پاک نشده حداقل دوتا بچه از خودش به جا میذاره. به این بچه های تازه متولد می گم "بچه کار"

بچه هایم مرا به خود میخوانند:

"اوه پدر! پدر (با صدایی شبیه به دوبله آلن دولن)

منو انجام بده،

با دست خود آشناییم ده، از بند خودت رهاییم ده"

و من روزگارم را با این کودکان نوظهور، با عمرهایی نه چندان دراز، سپری میکنم.

کودکانم! سلام

کودکانم!

کودکانم! 

سلام

[ 90/08/17 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
مادر بزرگ در حال نصیحت بود

مثل همیشه با آن طبع شاعرانه و کشکولی مملو از نکته و حکایت و ضرب المثل٬ مورچه ها را مثال می زد که در زمستان با خیالی آسوده و با فراغ بال سرما را پشت سر می گذارند. در این بین اما گنجشک ها که فقط به فکر خوش گذرانی بوده اند به فصل خشکی و کمبود که می رسند خود را به خانه مورچگان رسانده و از آنها طلب غذا می کنند.

ولی جواب می شنوند: اونوقت که جیک جیک مستونت بود٬ فکر زمستونت بود؟

سبک زندگی مطلوب از نظر مادربزرگ زندگی مورچه وار است. مورچگان از آغاز فصل گرما مدام و یکریز در تکاپوی جمع آوری و انبار اند. یک لحظه آرام و قرار ندارند.

ولی لذت لحظه ها چه می شود؟

عاشقی و عشق بازی چه می شود؟

تجربه پرواز چه می شود؟ مگر می توان از خیر این لذات گذشت؟

تجربه رقص و آواز٬ تن به آب زدن در گرمای تابستان و آفتاب گرفتن روی ماسه ها

مورچه وار باید زندگی کرد٬ یا به سیاق گنجشکان؟

[ 90/08/12 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
صدای دوتار حسین سمندری از خود بیخودم کرده

همزمان صدای کلنگ کارگران در حال کندن پی زمینی در همسایگی

و من در حال تداعی صحنه آخر فیلم خود به شکل دونوازی دوتار و ضربات آهنگین دستگاه پرس هستم

چه جور اند همه عالم٬ انگار همآهنگ اند و با هم مرتبط

همه در رقصند٬ چه غوغایی است

غوغای عشق بازان

[ 90/08/02 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]

عجیب است آن هنگام که در شرف از دست دادن یکدیگریم تا سر حد امکان ها عاشق میشویم

آن هنگام که تورا فتح میکنم و مرا فتح میکنی٬ چه خود را بزرگ می‌بینیم، مانا و پردوام

چه سرّی در خطر و ترس است که اینچنین هوشیارمان میکند، بیداری را ارمغانمان می آورد

 گفت "عشق ما نیازمند رهایی است"

عشق، انگاری فقط در سیلاب خروشان آزادی خود را به ما عیان میکند

ای عشق هویدا شو

ای عشق تو بر ماشو و با ما شو

                                                              از: ع ح

[ 90/08/02 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
گفتم با من از شنیدن بگو!
گفت تو بگو!
گفتم لالم در گفتن.
گفت لالی از آن رو که شنیدن نمی دانی!
کر مادر زاد، لال مانَد که بی شنیدن کی به زبان خواهد آمد!؟
کَر نبودی به یکباره می دانستی ام، بی آنکه گفتگو کنی! عطش داری به شنیدن اما شنیدن نمی دانی! این عطش تو را به هر سو می کشاند. هر سویی را نچش، که هر شنیدنی، شنیدن نیست!


ادامه مطلب
[ 90/07/28 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
خاله ام را گفتیم چرا انقدر نسبت به این دوره مقاوت میکنی مگر من که خواهر زاده ات هستم و زهره که دخترت بدی تورا میخواهیم؟

ما را در جواب گفت: چه فایده ای دارد؟ مگر شما که رفتید چه تغییری کردید؟

با خود می اندیشم شاید اگر بعد از شرکت در دوره می توانستیم پرواز کنیم٬ او هم به کارآیی دوره اعتماد میکرد.

مردم هنوز توقع معجزه دارند٬ هنوز در رویای شق القمر هستند.

[ 90/07/26 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
مردم دیگر حوصله وعظ و سخنرانی ندارند٬ ناشنوا شده اند

طرحی نو درانداز

رندانه

[ 90/07/22 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
بیش از چند ساعتی از تماشای فیلم YesMan نمیگذرد. دیشب بعد از یک هفته جستجو موفق شدم این فیلم رو از طریق یکی از دوستان به دست بیارم. در حین تماشای اون به این فکر افتادم که تلاش بیشتری برای آری گفتن به زندگی کنم.

قرار گذاشتم که به جای کلمه "نه" از واژه "چرا که نه" استفاده کنم.

امروز صبح مادربزرگم از قول خاله تقاضایی داشت که من بی درنگ جواب رد به اون دادم

نه!

و حال در این اندیشه ام که تغییر در رفتار چه سخت اتفاق می افتد

[ 90/07/21 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

حرف هایی برای گفتن
گهگاه به مشامم خطور می کند.
بهانه های مختلفی در باب نوشتن می آورند، اما من توجه شما را دوست می دارم.
امکانات وب