تبليغاتX
Method
برای تو:

که در سکوت و تاریکی شب

در خاموشی آن ذهن شلوغ

پس غوغای تصاویر٬ خیالات

بر فراز کوله باری از هیاهو٬ در ازدحام یادها و نام ها و کلمات

با این همه

برای تو که؛

              ...خواب مرا میبینی

 

علی حکم آبادی

+ نوشته شده در 88/06/15ساعت توسط علی حکم آبادی |

دنیا همه هیچ و خلق عالم همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

دانی که ز آدمی چه ماند پس مرگ

لطف است و محبت است و باقی همه هیچ

 

این شعر رو جمعه گذشته از مهندس حیدری که مهمان ایشان بودیم در فشم٬ شنیدم.

+ نوشته شده در 88/05/18ساعت توسط علی حکم آبادی |

الهی!

دیشب دانستم که:

آن زمان که مهر آدم یا آدمیانی بر دل دارم ٬

بار هیچ غمی بر دلم سنگینی نمی کند.

+ نوشته شده در 88/05/14ساعت توسط علی حکم آبادی |

به تماشا سوگند و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
 واژه اي در قفس است.
من به آنان گفتم:آفتابي لب درگاه شماست
که اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد
سنگ آرايش کوهستان نيست
همچناني که فلز، زيوري نيست به اندام کلنگ
در کف دست زمين گوهر نا پيدايي است
که رسولان همه از تابش آن خيره شدند
پي گوهر باشيد لحظه ها رابه چرا گاه رسالت ببريم

سهراب سپهري

+ نوشته شده در 88/05/12ساعت توسط علی حکم آبادی |

از من پرسید؛ "تا حالا عاشق شدی؟"

گفتم؛

آری ، هزاران بار

با هر نگاهی، با هر صدایی

به هر دلی دلداده‌ام و خوشحالم.

مگر عشق کس می‌شناسد!

مگر حصر و حصار و انحصار می داند!

مگر دل قاعده بر میدارد، به چارچوب تن می دهد!

مگر ما و منی می‌شناسد، باید و نباید هم که نه

اگر بگویی این خوب است و این نیز بد، مگر می‌شنود!

نمی دانم...

نمی دانم از کجا فرمان می‌گیرد که اینقدر گشوده است!

با هر نگاهی به استقبال مهر می‌دود!

چه می‌کند.

چه می‌کند!

چه می‌کند؟

مگر مرا توان این هست که در بندش کشم!

دل به دریایی، نه اقیانوسی از آزادگی پیوند دارد.

چه کسی می‌گوید؟ چه کسی می‌خواهد؛ جوی جاری، از سفر وسیر،  باز بماند، بمیرد؟

برکه ای یا که مردابی چرا؟

جوشش و جاری شدن، پویایی

مگر این نیست نشان آدمیزادی !؟؟

 

شعر از علی حکم آبادی

+ نوشته شده در 88/04/30ساعت توسط علی حکم آبادی |

برای اداره کردن خویش از سرت

 و اداره کردن دیگران از قلبت استفاده کن

دالایی لاما

+ نوشته شده در 88/04/27ساعت توسط علی حکم آبادی |

آدمی با شور عشق٬

هر دمی را تا دماوند وجود طی می کند

شعر از: علی حکم آبادی

+ نوشته شده در 88/04/20ساعت توسط علی حکم آبادی |

ما چه اشتیاقی برای یافتن پاسخ مسائلمان داریم! آنقدر مشتاق یافتن پاسخ هستیم که فرصت بررسی خود مسئله را نداریم؛ میل یافتن پاسخ، مانع مشاهده مستقیم  خودِ مسئله با یک ذهن ساکت و آرام می گردد. آنچه مهم است خود مسئله است، نه پاسخ آن. جستجوی ما به منظور "فرار" از مسئله است، نه حل آن؛ و به این جهت است که حلّ آن همیشه سطحی است، کیفیت سرهم بندی و ماست مالی را دارد.

کریشنا مورتی

+ نوشته شده در 88/03/19ساعت توسط علی حکم آبادی |

آن که جان در روی او خندد چو شمع

از ترشروییه خلقش چه گزند؟

مولانا

+ نوشته شده در 88/03/17ساعت توسط علی حکم آبادی |

دانستگی عین نابخردی است و ندانستن آغاز خردمندی

                                                                        کریشنا مورتی

ای برادر موضع ناکشته باش

                                      دفتر اسپید نابنوشته باش

                                                                        مولانا

+ نوشته شده در 88/03/12ساعت توسط علی حکم آبادی |

روشنایی همه جا پشت در است،

                                             در گشودن هنر است

+ نوشته شده در 88/03/11ساعت توسط علی حکم آبادی |

 

استاد!!!

آدمی در دبستان جهان، املاء می نویسد یا انشاء؟

+ نوشته شده در 88/02/28ساعت توسط علی حکم آبادی |

تمرین این هفته بر اساس عادت دوم از کتاب هفت عادت مردمان موثر (ذهنا ا پایان آغاز کنید)٬ تعیین رسالت وجودی هست.

خوب این تمرین رو به این شکل انجام می دهیم که هر روزی یک ربع یا نیم ساعت زمانی رو اختصاص بدهیم برای پاسخ به این سوال که چه اثری رو می خواهم از خودم به جا بگذارم؟

قبل از آخرین دم٬

قبل از افتادن پرده بزرگ٬

می خواهم زندگی کنم٬

برآنم تا اثری در هستی به جا بگذارم.

می خواهم باشم.

آنگاه که آدمی (( چرایی / غایت چیست )) زندگی خویش را می شناسد ؛ آنگاه است که او از هر (( چگونه ؟ )) آسوده خاطر می شود.    نیچه

+ نوشته شده در 88/02/28ساعت توسط علی حکم آبادی |

شنیدم و فراموش کردم،

دیدم و به خاطر سپردم،

عمل کردم و یاد گرفتم.

                                           ضرب المثل چینی

+ نوشته شده در 88/02/19ساعت توسط علی حکم آبادی |

تمرین این هفته از این قراره که بایستی روزی یکنفر رو انتخاب کنیم و یک ویژگی برجسته و قابل تحسین رو در اون نفر پیدا کنیم و احساسمون رو نسبت به اون فرد ابراز کنیم. (اون فرد رو بابت یکی از خصائصش تحسین کنیم.)

در ضمن یکی از روزهای هفته رو هم به خودمون اختصاص بدیم و حسابی به خودمون به خاطر یکی از ویژگی های برجستمون حال بدیم. یعنی دیگه سنگ تموم بزاریم .

تمرین روز اول (پنج شنبه):

با یکی از بچه های دانشگاه بر سر موضوعی به اختلاف نظر خوردم و چیزی نمونده بود که طی یکسری از مراودات اس ام اسی٬ فرصت با هم بودن رو از هم دریغ کنیم...

صبح که از خواب پا شدم اس ام اسی رو از طرف ایشون دیدم که نوشته بود:

اینکه دیشب جواب اس ام اس هام رو ندادی فکر کردم شاید به یکی از دلایل زیر باشه...

واحتمالات خودش رو برام فهرست کرده بود.

رفتم فولدر پیام های ارسالی ام رو چک کردم و دیدم که دو پیام آخری که براش فرستاده بودم٬ دریافت (ِdeliver) نشده بوده. و چه خوب که با من چک کرد و من دوباره اونها رو براش فرستادم. در حالت معمول ما (ببخشید من) معمولا این کار رو نمی کنیم (ببخشید نمی کنم) و شروع می کنیم به بریدن و دوختن که آره حتما این پسره ... اوووه

و چه جالب که این "تازه دوست" من مسئله رو شفاف کرد و نگذاشت منجر به ناراحتی و یا کدورت بشه.

خلاصه همونجا سوژه تحسینم رو پیدا و یا به قولی شکارش کردم و بابت این کارش اون رو تحسین کردم.

و البته مهمتر از داستانی که در بیرون من در حال رخ دادن بود٬ درسی بود که در حین تحسین گرفتم:

چقدر سختمه که دیگری رو تشویق کنم

و در تنگنای وجودم به دنبال ذره هایی از نفس٬ که ریشه ی این سختی از لابلای زمینش آب می مکید.

خوشحالم که می بینم

خوشحال که هستم.  

 

تمرین روز دوم (جمعه):


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 88/02/17ساعت توسط علی حکم آبادی |

تمرینی رو به بچه های حلقه کتابخوانی دانشگاه داده بودم به این قرار:

در حق کسی کاری بکنیم بدون اینکه او و یا هیچ کسی مطلع شود!

دفعه پیش که این تمرین رو علی روزبهانی به ما سپرد یادگیری جالبی داشتم. اینکه چقدر سخته بدون دیده شدن کاری رو باسه کسی انجام بدی و این دفعه هم که البته منتظر و مشتاق ام تا یاد بگیریم و ببینم که در درونم چه می گذره.

امروز روز آخریه که مهلت دارم تمرینم رو انجام بدم٬ یکی از بچه های حلقه دیروز گفت آقا این عجب کار سختیه آُ٬ تایید کردم و متعهد شدم که حتما انجامش بدم.

صبح به این فکر افتادم که یک جعبه بیسکویت بخرم به محل کارم بیارم -بدون اینکه کسی مطلع بشه-.

برای من تمرین خوبی بود چون معمولا از این کارا نمی کنم و بیشتر مصرف کننده ی پذیراییه دیگرانم.

بیسکویتها رو به سختی توی کیفم جا دادم تا کسی متوجه نشه. وارد شرکت شدم٬ توی راهرو-که ما معمولا خوراکی ها رو اونجا میگذاریم- کسی نبود. سریع بیسکویت ها رو از کوله در آوردم و روی میز گذاشتم. خداخدا می کردم کسی نبینه که تمرینم به باد نره!

عملیات با موفقیت اجرا شد و در همین حین خودم رو می پاییدم که چه افکار و احساسی دارم.

باز هم میل به دیده شدن٬ تایید و تحسین شدن. . .

همکارای دیگه اومدن و طبق معمول بعد از دیدن بیسکویت ها:

 "به به دستش درد نکنه٬ کی گرفته؟ کی گرفته؟"

کی گرفته؟

و من مایل به گفتن این جمله ی معمول که: "ای بابا! قابلی نداره٬ نوش جون"

سوسن خانم گفت حتما آقای ... گرفته

قطعا اسم من نبود. اسم کسی بود که معمولا از این کارا می کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 88/02/13ساعت توسط علی حکم آبادی |

مايه بسياري از رنجش ها ، حقي است كه بناحق براي خود قائل شده ايم.

غلامرضا خاکی

+ نوشته شده در 88/01/30ساعت توسط علی حکم آبادی |

کار ما نیست اگر نوشدن و نودیدن!

شاید آن٬ شعله برافروختن و شوریدن٬

در سکوتی ژرف است

کار ما شاید شاعری کردن و شادی باشد

علی حکم آبادی

+ نوشته شده در 88/01/24ساعت توسط علی حکم آبادی |

این شبهای قبل از عید، مردمان را می بینم که خوشحال و شاد در تکاپو و تدارک سال نو به این جا و آنجا می دوند. چند شب پیش از سر کار می اومدم، آلبوم "نوا"ی شجریان رو هم ریختم توی ام پی تریم، ساعت حدودای ۹ شب بود، احساسی از خوشی سراسر وجودم رو پر کرده بود، تو همین گیر و واگیر که به سمت مترو می رفتم، میلم گرفت که شعری بگم، خیلی برام عجیب بود، همینطور ایستاده توی واگن مترو این شعر رو گفتم:

مردم در تکاپو، آسمان صاف

خدا خوشحال است

ماه، زیبا

هلهله ای در دل من افتادست

چیست این راز و چراست؟

همه آثار جهان از خم ابروی تو جان می گیرد.

 

خوشحالم که عاشقم، چه نعمتیه و چقدر معشوق از این فرصت محروم! شنیده بودم که بعضی ها می گفتن من عاشق عاشقیم، ولی نچشیده بودم و چه زیبا گفته مولانا که:

ترک معشوقی کن و کن عاشقی

دیشب هم این شعر رو گفتم (البته اگه به اینا بشه شعر گفت):

امشب چه شادم، چه حالی دارم!

من کجایم او کجا؟     نمی دانم

در دلم شوریست، جای او خالیست!

ای عجب از عاشقی

کاش معشوقم می چشید زآن ذره ای

+ نوشته شده در 87/12/17ساعت توسط علی حکم آبادی |

"به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست"

+ نوشته شده در 87/12/13ساعت توسط علی حکم آبادی |

من می ‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو ياشیطان‌صفت باشم

من می توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،

من می توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است

و توهم به یاد داشته باش

من نباید چیزى باشم که تو می خواهى ، من را خودم از خودم ساخته ام،

تو را دیگرى باید برایت بسازد و

توهم به یاد داشته باش

منى که من از خود ساخته ام، آمال من است ،

تویى که تو ازمن می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى

و تو هم می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه

ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى .

می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم ، و من هم.

می توانى از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.

اين جهان مملو از انسانهاست ،

پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی توانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمي صادر كني ومن هم،

قضاوت و صدورحکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

 دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند ومی ستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز مي ستایند،

  دشمنانم کمربه نابودیم بسته اند و همچنان می ستایندم،

  چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

 نه حسودى و نه دشمنى و نه حتى رقیبى،

  من قابل ستایشم، و تو هم.

  یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

  به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز می بینى و مراوده می کنى

  همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

  اما همگى جایزالخطا.

  نامت را انسانى باهوش بگذار اگرانسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،

  و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.

  

                                                     قسمتی ازدست نوشته‌های مهاتماگاندی

 

+ نوشته شده در 87/11/27ساعت توسط علی حکم آبادی |

آسمان شو

    ابر شو

            باران ببار

 

مولانا

+ نوشته شده در 87/11/20ساعت توسط علی حکم آبادی |

در درون سیبی می زیم

                               همچو کرمی خوشحال

سیب در نظرگاه من چو بهشت

می خورم سیب را با ولع ای کاش . . .

                                                  باشم اینجا تا ابد دلشاد

فصل می گذرد بر سیبهای رنگوارنگ

من به بیرون می روم آخر٬ سیب٬ دیگر جهانم نیست

" منظری هست فوق این منظر

فوق این منظر هست منظری دیگر

فوق و تحتی گمان مبر اینجاست

فوق و تحتی اصطلاح من و شماست"

علی حکم آبادی

+ نوشته شده در 87/11/19ساعت توسط علی حکم آبادی |

اگر روح خداوندی دمیده در ضمیر آدم و حواست

پس ای مردم خدا اینجاست ،

                                     خدا در قلب انسانهاست

+ نوشته شده در 87/11/06ساعت توسط علی حکم آبادی |

مفهوم ایثار

اریک فروم

 معمول‌‌ترین اشتباه مردم این است که نثار کردن را با «ترک» چیزها، محروم شدن و قربانی‌گشتن یکی می‌دانند. کسانی که هنوز منش‌های آنان به اندازه کافی رشد نیافته و از مرحله‌ی گرفتن، سود بردن و اندوختن فراتر نرفته‌اند ... مردمی که جهت‌گیری اصلی آنان بارور نیست، احساس می‌کنند که نثار کردن فقر می‌آورد ... به عکس، عده‌ای آن را نوعی فضیلت به معنی فداکاری می‌دانند. اینان فکر می‌کنند که درست به همان دلیل که نثار کردن عملی دشوار و ناگوار جلوه می‌کند، انسان باید نثار کند و ببخشد ] «والد»[.

فضیلت نثار کردن برای آنان در همان قبول فداکاری تجلی می‌کند...

برای کسی که دارای منشی بارور و سازنده است] «بالغ»[، نثار کردن مفهوم کاملاً متفاوتی دارد.  نثار کردن برترین مظهر قدرت آدمی است. در حین نثار‌کردن است که من قدرت خود، ثروت خود و توانایی خود را تجربه می‌کنم. تجربه‌ی نیروی حیاتی و قدرت درونی، که بدین وسیله به حد اعلای خود می‌رسد، مرا غرق در شادی می‌کند. من خود را لبریز، فیاض، زنده، و در نتیجه شاد احساس می‌کنم. نثار کردن از دریافت کردن شیرین‌تر است، نه به سبب اینکه ما به محرومیتی تن در می‌دهیم، بلکه به این دلیل که شخص در عمل نثار کردن، زنده بودن خود را احساس می‌کند.
+ نوشته شده در 87/09/24ساعت توسط علی حکم آبادی |

+ نوشته شده در 87/09/17ساعت توسط علی حکم آبادی |

چه کسی مسئول است؟

 زندگی ما یک بازی قمار، یک بد اقبالی یا نتیجه کوتاهی‌های پدر و مادر، همسر یا رییسمان نیست. این واقعیت، هم خبری خوب و هم یک خبر بد را در بر دارد. خبر بد این که ما به تنهایی مسؤول شرایط زندگی‌مان هستیم. خبر بسیار خوب این که ما و فقط ما قدرت تغییر زندگی‌مان را داریم و در هر لحظه می‌توانیم این انتخاب را داشته باشیم که چنین کنیم.

به راستی انجام این کار، بسیار ساده است. اگر می‌خواهیم زندگی‌مان متفاوت باشد، فقط کافی‌ست که انتخاب‌های متفاوتی داشته باشیم. بسیاری از ما بنا بر عادت، راحت‌طلبی، ترس یا تنبلی به همان انتخاب‌های پیشین ادامه می‌دهیم و آنگاه شگفت‌زده می‌شویم که چرا نتایج متفاوتی به دست نمی‌آوریم. در حقیقت، چنان سرگرم تلاش برای گذران زندگی هستیم که حتی نمی‌فهمیم انتخاب‌ها و فعالیت‌هایمان ترجمان امیدها و رویاهای ما نیستند. ما بیش از حد گرفتار «انجام رساندن» زندگی روزانه هستیم و در نتیجه به آسان‌ترین، عادی‌ترین و هموارترین شیوه یا راه تن در می‌دهیم؛ حتی اگر چنین مسیری ما را به جایی که واقعاً نمی‌خواهیم برساند. بسیاری از ما بدون آگاهی و ابزارهایی که برای تغییر مسیر زندگی‌مان نیاز داریم، هر روز را افتان و خیزان و در حد امکان خود به شب می‌رسانیم. سپس وقتی بیدار می‌شویم و درمی‌یابیم که پس از سالها کار کردن در جهت همان اهداف و آرزوها هنوز به جایگاه مورد نظر در زندگی نرسیده‌ایم، یکه می‌خوریم.

بسیاری از ما ارتباط میان انتخاب‌ها، کارها و نتایج حاصل از آنها را نمی‌بینیم. ما به جای پذیرش مسؤولیت درباره وضعیت کنونی کارها و روابطمان، در سرزنش دیگران استاد می‌شویم و هنگامی که زندگی ما آنچه انتظار داشتیم نشد، وانمود می‌کنیم که هر کمبودی تقصیر دیگران است. شاید حتی به جای نگریستن به انتخاب‌هایی که به درستی ما را به جایگاه امروزمان رسانده‌اند، انگشت سرزنش خود را به سوی دیگران نشانه رویم. ما بدون آوردن آگاهی هشیارانه به انتخاب‌هایمان نمی‌توانیم در جهت بهبود شرایط گام برداریم و فقط به تکرار الگوهای گذشته خود می‌پردازیم.

  بخشی از کتاب سوال‌های درست، نوشته دبی فورد

+ نوشته شده در 87/09/04ساعت توسط علی حکم آبادی |

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.
پویندگی تمام معنای زندگیست.
هرگز
    " نگرد نیست"
             سزاوار مرد نیست...  

فریدون مشیری

+ نوشته شده در 87/08/18ساعت توسط علی حکم آبادی |

انتخاب عکس و متن نویسی: آرش دایمی

+ نوشته شده در 87/08/11ساعت توسط علی حکم آبادی |

دوستان خوب

انتخاب و متن نویسی عکس از: آرش دایمی

+ نوشته شده در 87/08/06ساعت توسط علی حکم آبادی |