زندگی در کیفیت عشق
این شبهای قبل از عید، مردمان را می بینم که خوشحال و شاد در تکاپو و تدارک سال نو به این جا و آنجا می دوند. چند شب پیش از سر کار می اومدم، آلبوم "نوا"ی شجریان رو هم ریختم توی ام پی تریم، ساعت حدودای ۹ شب بود، احساسی از خوشی سراسر وجودم رو پر کرده بود، تو همین گیر و واگیر که به سمت مترو می رفتم، میلم گرفت که شعری بگم، خیلی برام عجیب بود، همینطور ایستاده توی واگن مترو این شعر رو گفتم:
مردم در تکاپو، آسمان صاف
خدا خوشحال است
ماه، زیبا
هلهله ای در دل من افتادست
چیست این راز و چراست؟
همه آثار جهان از خم ابروی تو جان می گیرد.
خوشحالم که عاشقم، چه نعمتیه و چقدر معشوق از این فرصت محروم! شنیده بودم که بعضی ها می گفتن من عاشق عاشقیم، ولی نچشیده بودم و چه زیبا گفته مولانا که:
ترک معشوقی کن و کن عاشقی
دیشب هم این شعر رو گفتم (البته اگه به اینا بشه شعر گفت):
امشب چه شادم، چه حالی دارم!
من کجایم او کجا؟ نمی دانم
در دلم شوریست، جای او خالیست!
ای عجب از عاشقی
کاش معشوقم می چشید زآن ذره ای
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۲/۱۷ ساعت توسط علی حکم آبادی
|
حرف هایی برای گفتن