این شبهای قبل از عید، مردمان را می بینم که خوشحال و شاد در تکاپو و تدارک سال نو به این جا و آنجا می دوند. چند شب پیش از سر کار می اومدم، آلبوم "نوا"ی شجریان رو هم ریختم توی ام پی تریم، ساعت حدودای ۹ شب بود، احساسی از خوشی سراسر وجودم رو پر کرده بود، تو همین گیر و واگیر که به سمت مترو می رفتم، میلم گرفت که شعری بگم، خیلی برام عجیب بود، همینطور ایستاده توی واگن مترو این شعر رو گفتم:

مردم در تکاپو، آسمان صاف

خدا خوشحال است

ماه، زیبا

هلهله ای در دل من افتادست

چیست این راز و چراست؟

همه آثار جهان از خم ابروی تو جان می گیرد.

 

خوشحالم که عاشقم، چه نعمتیه و چقدر معشوق از این فرصت محروم! شنیده بودم که بعضی ها می گفتن من عاشق عاشقیم، ولی نچشیده بودم و چه زیبا گفته مولانا که:

ترک معشوقی کن و کن عاشقی

دیشب هم این شعر رو گفتم (البته اگه به اینا بشه شعر گفت):

امشب چه شادم، چه حالی دارم!

من کجایم او کجا؟     نمی دانم

در دلم شوریست، جای او خالیست!

ای عجب از عاشقی

کاش معشوقم می چشید زآن ذره ای