شعر: چرا؟ چرا؟
خودت نظاره کن "دریغ" را
در کدامین کلاس درست آموختی مرا
که اینچنین دلم را
دلت را
کشم به بند٬ کشم به دار
چرا؟ چرا؟
از: علی حکم آبادی
خودت نظاره کن "دریغ" را
در کدامین کلاس درست آموختی مرا
که اینچنین دلم را
دلت را
کشم به بند٬ کشم به دار
چرا؟ چرا؟
از: علی حکم آبادی
من در عجبم که این نگارنده ی رند
بر من چه نگاشت٬ چه کرد و چه نوشت
بر سنگ مزار من چنین بنگارید:
هست "عاشق پیشه" ای به زیر این سنگ نوشت
از: علی حکم آبادی
"ماهی ها چقدر ساده اند، قلاب٬ کدامین سوال است که به آن پاسخ می دهند؟"
و من در جواب گفتم:
من سوالم؟ من جوابم!
من چو ماهی بی پناهم، در پی سودای وصلم
در تکاپوی وصالم
من به هر امید واهی، دل دهم بر تور صیادم٬ دام یارم
چون شکارم، چون شکارم
هرگاه که شما به دیگری می گویید "متشکرم"٬ به هر دوی شما احساس بهتری دست می دهد.
توی دلم بابت این انتخاب نیکو یک تشکر حسابی از شهرداری این منطقه کردم
از شما هم متشکرم که به اینجا سری زدی
متشکرم
از اتوبان بابایی به سمت جنگل لویزان می راند
اتوبان٬ راه٬ جاده و رانندگی احساسات مخصوص به خودش رو در اون ایجاد می کرد. گذر از کنار راننده ای٬ گهگداری نیم نگاهی٬ شعارهایی که مردم پشت ماشین هاشون می نویسند٬ چشم غره هایی که پسِ یک کَل کَل به هم می رن٬ حرکات عجیب و غریب و ناگهانی و تغییر مسیرهای یک هویی که نشان از تصمیمات آنی راننده داره٬ اشعار عرفانی پشت نیسان ها٬ خاورها و کامیون ها٬ دعای "اللهم عجل لولیک الفرج" که اتفاقا جدیدا به وفور پشت خودروهای سواری یافت می شه!٬ جهش های بالا و پایین ناگهانی راه که تو را به خود می خواند٬ مناظر ناهمگون و دفرمه اطراف که به لطف گل آرایی های شهرداری جدیدا کمتر دیده می شود...
راهنمای تغییر مسیر به سمت چپ را زده و داخل جاده کوهستان که از قعر جنگل لویزان عبور می کند می شود٬ خنکای ناگهانی هوا او را به خود آورده و شجریان که چه زیبا از قول سعدی می خواند:
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم
گفتم ببینمش مگر درد اشتیاق
ساکت شود٬ بدیدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
هر وقت فکر کردی به روشن بینی رسیدی کافیه یک هفته برگردی با خانوادت زندگی کنی
نوشتن را شروع کردم تا برای فریاد درونم مفری بیابم...
بالاتر از حرف چیست؟عمل
و بالاتر از عمل من چیست؟ خاموشی
کازانتزاکیس


سدهرتها راهبیست که به همراه دوستش گوویندا در جستجوی حقیقت به خیل مرتاضان می پیوندد٬ اما پس از مدتی متوجه می شود که هرچه در مقابل نفس به انکار آن می پردازد بیشتر می خواهد
خبر می رسد که پیری به نام بودا انسان ها را به سوی تعالیم خود برای رهایی از رنج فرا می خواند٬ به همراه دوستش به سوی او رهسپار می شود٬ بودا را تحسین می کند ولی به جمع مریدان او نمی پیوندد و از دوست خود جدا شده و راه جنگل را پیش میگیرد. از آنجا به شهر میره و ...
وقتی که از همه چیز بریده به قصد خودکشی به رودخانه ای در جنگل میره٬ خودش رو روی آب خم می کنه و در آخرین لحظه ای که قصد خودکشی داره ناگهان حالی به حالی میشه. تصمیم میگیره کنار پیرمرد قایقرانی که مسافران رو از یک سمت رودخانه به سمت دیگر میبرده زندگی جدیدش رو شروع کنه.
در طول سالهایی که با این پیرمرد ساده میزیسته متوجه تغییراتی در خودش میشه تا جایی که در اواخر عمرش شایعه میشه که در جنگل قایقران پیری زندگی میکنه که انگار به روشن بینی رسیده و مردم رو پند می ده.
سدهرتها می گه دانش (خرد) رو نمی شه از کسی یاد گرفت حتی اگر اون کس بودا باشه
احتمالا تنها کاری که شایسته است ما بکنیم اینه که زمینه رو فراهم کنیم تا حقیقت "پدیدار" بشه.
و در جای دیگری میگه اینکه تو دنبال حقیقت باشی خودش بزرگترین مانع برای رسیدن به حقیقت است.
به قول مولانا: جمله بی قراریت از طلب قرار توست.
و من اینک چه مشتاقم که راحت در طی روز جاری شوم و
از روزمرگی این تکرار٬ روزنه ای یابم به ژرفای درون
در کشاکش٬ درتلاطم رقص با این مردمان
-چه ساده چه تلخ و گاه چه شیرین-
در پس هر ارتباطی که مرا غرق توجه می کند٬ غرق اظطراب
من چه آماده ام برای هر شروعی
هر کلامی
برای عشق بازی٬ برای دلسپردن٬ دل بریدن
من چه مشتاقم میان برکه ی جاری این هستی
بسان یک چکاوک٬ یک ترنم٬ یک خیال
باشم و باشم
سبکبال و سبکبال
از: علی حکم آبادی

جبران خليل جبران
پسربچه یکی از آشناهاش تصادف کرده و خرج عملش حدود یک ملیون و دویست هزار تومن میشه.
پشت تلفن به مادر اون بچه می گفت: ببخش که بیشتر از این ندارم تو که می دونی دستم تنگه شرمنده به خدا
دویست هزار تومن از پس انداز اندکش رو به اونها داده بود.
حدود ۴۵ سال سن داره٬ همسرش در جنگ افغانستان کشته شده و اون مخارج فرزندانش رو هم تامین می کنه.
از اون خانم های همیشه دلنگران فرزنده٬ ساعت به ساعت حال بچه هاش رو چک می کنه٬ پسر جوونش یکبار اقدام به خود کشی کرده.
می گفت کاش می تونستم عین خیلی از مادرا بی تفاوت باشم
نفس عمیقی می کشه و با حسرت می گه:
ولی حیف که نمی تونم
می گم چرا نمی تونی
- آخه دست خودم نیست که
- پس دست کیه؟
می خنده و می گه چی بگم والا
جالبه تیپ توجیه و بهانه های این غریب افغان هم چندان تفاوتی با گفتار ما ایرونی ها نداره
"منی که الان اینجا هستم به عنوان مدیر عامل یک مجموعه بزرگ نباید برم دوره های مدیریتی بگذرونم٬ من بایستی قبلا اینها رو آموخته باشم. دوره مدیریت استراتژیک٬ مدیریت ... من قبلا بایستی یک دوره مدیریت تهاجمی رو گذرونده باشم وگرنه که دیگه مدیر نیستم"
یه لحظه به خودم شک کردم که شاید من این سیلابس درسی رو جا انداختم ولی از هر کس دیگه هم پرسیدم٬ ردی از این موضوع مدیریتی نیافتم.
به یاد زنده یاد مجتبی کاشانی افتادم که واژه مدیریت سرهنگی رو به جای مدیریت فرهنگی به مدیران صنایع توصیه می کرد و می گفت توی مدیریت به سبک سرهنگی شلاقیت حاکمه ولی مدیریت فرهنگی بسترساز خلاقیت پرسنل می شه
با تمی شبیه به خوابهای قبل. از پیدا کردن این فرمول غرق در سرور و شادی بودم . من با حرکات ساده ای که به انگشتان دستم می دم قادرم به آهستگی از سطح زمین بلند شم. و به ارتفاع حدود ۱۰ تا ۲۰ متری صعود کنم.
از خواب که پا شدم با خود گفتم ای کاش می شد که این خواب واقعیت پیدا کنه٬ کمی بعد کشف کردم که چه تفاوتی میکنه مگه تجربه پرواز برای من مهم نیست خوب من که دارم تجربه اش می کنم
پس همینم عالیه.
تصادفی نیست که در حلقه کتابخوانی امان در دانشگاه هم دارم با بچه ها روی کتاب جاناتان مرغ دریایی کار می کنم.
وه که چه حسن همزمانی ای بین آنچه که می خوانی و آنچه که به خواب می بینی و آنچه که تجربه می کنی
وه
"در بن بست هم راه آسمان باز است٬ اگر پرواز را بیاموزیم"