دیگر
حتی رسالتی بر دوش خود نمی بینم
دیگر حتی به گمانم وظیفه ای هم ندارم که اگر آنرا به انجام نرسانم بخشی از من ناکامل باشد
به گمانم فقط هستم و این مرا کافیست
مییرقصم و می خندم و این مرا برای قرن ها کافیست
دیگر . . .
حتی رسالتی بر دوش خود نمی بینم
دیگر حتی به گمانم وظیفه ای هم ندارم که اگر آنرا به انجام نرسانم بخشی از من ناکامل باشد
به گمانم فقط هستم و این مرا کافیست
مییرقصم و می خندم و این مرا برای قرن ها کافیست
دیگر . . .
انگار داشت با خواهر زاده اش صحبت میکرد٬
دایی در حال تشویق و نصیحت خواهر زاده به پشتکار و انجام تمرینات ورزشی بود.
عجب مرد فهمیده و سنجیده ای به نظر می اومد٬ از اونایی که حسابی روحیه حمایتگری دارن٬ به به!
یه کم جلوتر تاکسی داشت از مسعودیه عبور میکرد٬ گوشیش رو دوباره به کار انداخت٬ صدای خانمی از اون دورا شنیده میشد:
مرد: بچه رو بردی مدرسه؟
زن احتمالا گفت: نه نرسیدم و احتمالا گفت یکم مریضم
مرد: نخیر مریض نیستی٬ گشادی!
ای بابا تازه داشتیم ازت تعریف میکردیما آخه این چه طرزه صحبت با خانمته
فکرم رفت روی روابط شیرین زناشویی که چه زود ممکنه روی زوجین به هم باز شه و کلماتی رو نثار هم کنن که معمولا توی جمع دوستی های سطحی هم آدم کمتر ممکنه استفاده کنه. یاد حرف سمانه افتادم که می گفت من رابطه عاشقانه ام رو با چنگ و دندون نگه داشتم. مادر بزرگ هم نصیحت جالبی داشت اون می گفت: ننه هر چیزی نیاز به خدمت داره٬ درخت نیاز به خدمت داره٬ ساختمان نیاز به خدمت داره٬ آدم هم نیاز به خدمت داره.
آره رابطه هم نیاز به توجه و خدمت داره٬ حسابی!
بپا خیز! (حالا نمیخواد خیلی عجله کنی به زودی وقتش میرسه.)
لیست کارهایی که باید انجام بدم مدام داره بیشتر و بیشتر میشه، گوشه دسکتاپ لپتابم (آخرش نفهمیدم لب تاپه، لپ تابه یا لبه تابه) داره همینجور عین قارچ جوونه میزنه. لیست اقدام ها. به ندرت یکیش به اتمام میرسه و از صحنه و صفحه روزگار حذف میشه ولی هنوز پاک نشده حداقل دوتا بچه از خودش به جا میذاره. به این بچه های تازه متولد می گم "بچه کار"
بچه هایم مرا به خود میخوانند:
"اوه پدر! پدر (با صدایی شبیه به دوبله آلن دولن)
منو انجام بده،
با دست خود آشناییم ده، از بند خودت رهاییم ده"
و من روزگارم را با این کودکان نوظهور، با عمرهایی نه چندان دراز، سپری میکنم.
کودکانم! سلام
کودکانم!
کودکانم!
سلام
مثل همیشه با آن طبع شاعرانه و کشکولی مملو از نکته و حکایت و ضرب المثل٬ مورچه ها را مثال می زد که در زمستان با خیالی آسوده و با فراغ بال سرما را پشت سر می گذارند. در این بین اما گنجشک ها که فقط به فکر خوش گذرانی بوده اند به فصل خشکی و کمبود که می رسند خود را به خانه مورچگان رسانده و از آنها طلب غذا می کنند.
ولی جواب می شنوند: اونوقت که جیک جیک مستونت بود٬ فکر زمستونت بود؟
سبک زندگی مطلوب از نظر مادربزرگ زندگی مورچه وار است. مورچگان از آغاز فصل گرما مدام و یکریز در تکاپوی جمع آوری و انبار اند. یک لحظه آرام و قرار ندارند.
ولی لذت لحظه ها چه می شود؟
عاشقی و عشق بازی چه می شود؟
تجربه پرواز چه می شود؟ مگر می توان از خیر این لذات گذشت؟
تجربه رقص و آواز٬ تن به آب زدن در گرمای تابستان و آفتاب گرفتن روی ماسه ها
مورچه وار باید زندگی کرد٬ یا به سیاق گنجشکان؟
همزمان صدای کلنگ کارگران در حال کندن پی زمینی در همسایگی
و من در حال تداعی صحنه آخر فیلم خود به شکل دونوازی دوتار و ضربات آهنگین دستگاه پرس هستم
چه جور اند همه عالم٬ انگار همآهنگ اند و با هم مرتبط
همه در رقصند٬ چه غوغایی است
غوغای عشق بازان
عجیب است آن هنگام که در شرف از دست دادن یکدیگریم تا سر حد امکان ها عاشق میشویم
آن هنگام که تورا فتح میکنم و مرا فتح میکنی٬ چه خود را بزرگ میبینیم، مانا و پردوام
چه سرّی در خطر و ترس است که اینچنین هوشیارمان میکند، بیداری را ارمغانمان می آورد
گفت "عشق ما نیازمند رهایی است"
عشق، انگاری فقط در سیلاب خروشان آزادی خود را به ما عیان میکند
ای عشق هویدا شو
ای عشق تو بر ماشو و با ما شو
از: ع ح