مرگ همكار

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند : این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!!!!

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.

دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.

آيا قدر خود را مي‌دانيم

 

 یه سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند . یک اسکناس صد دلاری را ازجیبش بیرون آورد، پرسید چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟

دست همه حاضران بالا رفت.

سخنران گفت:

بسیار خوب من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبلا از آن می خواهم کاری بکنم و سپس در برابر نگاه های متعجب حاضران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید:

چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟

و باز دستهای حاضرین بالا رفت .

این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و باکفش خود آن را روی زمین کشید بعد اسکناس را برداشت و پرسید خوب حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود ؟ باز دست همه بالا رفت!

سخنران گفت: دوستان با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید!!!

و ادامه داد در زندگی واقعی هم همین طور است ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که رو به رو می شویم،خم می شویم، مچاله می شویم، خاک آلود می شیم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سر مان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند آدم پر ارزشی هستیم.

 

توصیه

اگر روزی پیر به راه مانده ای را دست گرفتی و به زندگی اش گرمی بخشیدی

اگر روزی یتیم بچه ای را گریان یافتی و به سویش شتافتی تا اشک از گونه اش بزدایی


اگر ساعتی توقف نمودی تا کاروان زندگی دیگری سرعت بگیرد


اگر دقیقه ای به خاطر از پا افتاده ای زانو بر زمین نهادی و او را تکیه گاه گشتی


و بالاخره اگر لحظه ای غمگین گشتی به خاطر شادی دیگری ...


آنگاه خوشحال باش که رهروی راه حقیقتی

لبخند بزن که تو انسانی


و شاد زندگی کن که شادی تو یک شادی حقیقی است

نکته: تغییری در پارادایم های آموزشی و انسانی در سازمان ها

به واسطه نقشی که به عهده گرفتم و فرصتی که به بهانه آموزشهای سازمانی در اختیار دارم متوجه تغییراتی در جو و فضای سازمان ها شدم که شاید بشود به این شکل بیان کرد:

۱- اکثر سازمان ها خصوصا شرکت های بزرگتر که از سابقه آموزشی طولانی تری برخوردارند (البته نه لزوما همه سازمان های بزرگ) به مقولاتی مانند آموزش اثربخش حساس تر شده و از فضاهای آموزشی که به شکل سطحی و بدلی تکرار می شوند به شکوه درآمده و به دنبال یادگیری هستند. به طبع این تغییر در نگاه٬ دقت بیشتری در انتخاب سرویس دهندگان این نوع خدمات به خرج می دهند.

۲- سازمانهای مذکور که شاید بتوان آنها را سازمانهای هوشمند و یا فرهیخته و یا به زبان خودمانی تر سازمانهای رند نامید با همان پیشینه ای که از آموزش های معمول٬ با سرفصل های ثابت و ساختار مدرس-شاگردی دارند و ناتوانایی این نوع آموزش ها در برآورد انتظارات ایشان به اهمیت استفاده از دوره های آموزشی به شکل کارگاهی و بیشتر با موضوعهای مهارتی و حتی نگرشی پی برده و به دنبال توانمندی های آموزشی ای هستند که بتوانند تجربه های جدیدی را برای سازمان و انسان های شکل دهنده آن خلق کنند.

۳- نابسامانی و افت خیره کننده سطح امید و کاهش کیفیت روحی و روانی جامعه که دامن سازمان ها را نیز به سختی گرفته منجر شده تا برخی از صاحبان صنایع به فکر چاره ای برای این افت انگیزشی افتاده و "بهبود روحیه کارکنان" را به لیست انتظاراتشان از ارائه دهندگان خدمات آموزشی بیافزایند.

۴- توجه سازمان ها به مقوله انسان در کنار سودآوری رو به افزایش است که این خود روزنه امیدی برای فعالین حوزه های انسانی است.

چندی پیش سری به وبلاگ یکی از دوستان که در زمینه مدیریت منابع انسانی می نوشت زدم و در آخرین پست متوجه شدم که او به فعالیت وبلاگ پایان داده که البته برای من هم جای تعجب و توجه داشت. که اساسا مقوله انسان و مدیریت منابع انسانی در ایران با داستانهای عجیب و بعضا دلسردکننده ای روبروست.

نظر شما چیست؟

شعر: بازی

من چه خوشحالم
چه آسودم
نه قال و قیل این دنیا به من هی میزند
نه بازی های این عصر عجیب آلوده ام کرده است
من چه خوشحالم
چه آسودم

توجه و اهمیت به یار

زن - ازت می خوام فردا صبح زود که از خواب پا می شم من رو بخندونی

مرد- باشه اما چطور این کار رو بکنم؟

ز- نمی دونم خودت باید راهش رو پیدا کنی

م- آخه اون موقع صبح زوده که... باشه یه کاریش می کنم

ز- می خوام ببینم چقدر دوستم داری

قبل از خواب خیلی فکرش مشغول شده بود که از چه طریقی این ماموریت رو به انجام برسونه. با این افکار به خواب رفت و با همین افکار هم نصف شب از خواب پرید٬ یه هو یه ایده ای به ذهنش رسیده بود:

یواش از روی تخت بلند شد و به سمت کمد لباس ها رفت...

ساعت ۵ و ۴۵ دقیقه است و خانم با صدای زنگ ساعت از خواب برخواست.

یه نگاهی به اطراف انداخت٬ شوهرش هنوز خواب بود. کمی ملافه رو از روی اون کنار زد و ناگهان زد زیر خنده.

همسرش لباسهای گل منگولی اون رو پوشیده بود. دامن سارافونش رو هم زد بالا دید لباس زیر زنونه پای همسرشه و دیگه از خنده ترکید.

چه کیفی داره وقتی انقدر برای هم ارزش قائل باشیم و برای هم مایه بزاریم.

برداشتی از سریال افسانه افسونگر

داستان: شک

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده
شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت:
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند
آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و .نزد قاضی برود
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد
زنش آن را جابه جا کرده بود
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند

شعر: خداقوت

ای شلوغ و ای تو همواره پر از کار و تلاش

خوش به حالت٬  شاد زی و شاد باش

این همه کار جهان که آدمی بر جان کشد٬

یک به یک هدیه از آن شاه جهان است 

که آن شاه نگهدار شماست.

لذت بخشش

پشت چراغ قرمز توقف کرد٬ ۱۳۰ ثانیه تا سبز شدن  چراغ زمان داشت٬ ماشین رو خاموش کرد تا در مصرف بنزین هم صرفه جویی کرده باشه. یک پراید حاوی یک خانواده سه نفره هم کنارش توقف کرده بود٬ کودک شیرین و بازیگوشی هم توی ماشین بغل مادرش ورج و وورجه میکرد. راننده ی میانسالی که پشت فرمان پژو  نشسته بود سمت راست اون نگه داشت و حواسش به سمت این کودک جلب شد. می خندید. حالا او بین این دو سوژه قرار گرفته بود و از هر دوی این صحنه ها لذت می برد. مرد میانسال برای بهتر دیدن بچه ماشین رو خلاص کرده بود تا کمی جلوتر بیاد٬ غافل از اینکه یک دختر بچه داشت به آرامی از روی خط عابر پیاده عبور می کرد و چیزی نمونده بود که با ماشین برخورد کنه٬ البته به خیر گذشت.

دختر بچه ی زیبا و ریزنقشی بود با موهایی لَخت به رنگ طلایی یا شایدم خرمایی . به سمت خانواده سه نفره رفت تا ازشون طلب کمک کنه

آره این دختر زیبا از همون بچه هایی بود که یک روزی رو هم به نامشون نامگذاری کردند. از همونایی که سازمان های بین المللی هم خیلی دنبال کمک رسوندن به اونها هستن. از همونایی که هر وقت می بینی یه آهی توی سینه می کشی و میگی خدایا یعنی عاقبت این دخترا چی می شه؟ خودت مواظبشون باش.

پدر خانواده دست به کیفش برد و یک اسکناس سبز بهش داد تا شادی صبح روز عید ولادتش تکمیل بشه. لبخند حاکی از محبتی هم لب مادر خانواده رو پوشاند.

به سمت اون اومد٬ ساده و بی ریا٬ توی نگاهش نشانی از استدعا و زاری دیده نمی شد بیشتر کنجکاو بود. به داخل ماشین نگاهی کرد و پرسید:

"اون کلاه آفتاب گیر رو چند گرفتی؟"

کلاه رو برداشت و گفت "مال تو"

دختر کلاه رو سرش گذاشت و پرسید "بهم میاد؟"

- آره ماه شدی برو به سلامت

شاید این اولین باری بود که یک چیزی رو با کمترین حساب و کتاب به کسی می بخشید.