دلنوشته های جاده ای: دوزخ

این متن رو پشت یک نیسان دیدم:

دوزخم فرداست٬ چرا امروز میسوزم؟

ما لحظه به لحظه ی عمرمون رو در ترس و نگرانی بسر میبریم و فرصت ها رو می سوزونیم. نگران آینده ایم٬ آینده ای که هنوز از راه نرسیده.

منم خواستم یه چیزی اضافه کرده باشم:

در بهشت عاشقی٬ صحبت از فردا و پس فردا چرا؟

به به

آقا تهدید کن

هنوز یک ماه از آغاز کارم در شغل جدید (کارخانه تولیدی) نگذشته بود.

کارگران بیش از یکسال بود که کفش و لباس کار نو دریافت نکرده بودند. کارخانه هم طبق معمول به دلیل مسائل و مشکلات مالی و یا مدیریتی خرید لباس و کفش رو به تعویق انداخته بود.

بعد از پیجویی های مکرر کفش و لباسها رسید. منتها خیلی از بچه ها بعد از تحویل گرفتن البسه نو هنوز هم لباس های درب و داغون قدیمی رو به تن داشتند.

این هم مسئله ای بود که تا حالا لباس نداشتند و حالا هم که دارند نمی پوشند. مدیریت قبلی درخواست برخورد جدی رو با این مسئله داشت٬ اما من ترجیح می دادم راهی پیدا کنم که به خاطر همچین مسئله ای با کارکنان به مقابله نیافتم. پیشنهاد مدیریت طبق سنتهای رایج (مدیریت سرهنگی) استفاده از ابزارهای تهدیدی و توبیخی بود که من موافق آن نبودم ولی نکته جالب توجه برای من این بود که چند نفر از کارگران کارخونه که اتفاقا خودشان هم لباس جدید رو هنوز نپوشیده بودند همین پیشنهاد رو دادند که

آقا تهدید کن

یک آگهی تنظیم و توی اون از همه کارکنان درخواست کردم که تا موعد مقرر لباس های جدیدشون رو به تن کنند. نتیجه هم با کمی صبر و حوصله راضی کننده بود.

ماها خیلی از وقتها قبل از اینکه روش های مسالمت آمیز و انسانی رو بکار بگیریم از زور استفاده می کنیم. البته این هم از ویژگی های فرهنگی ماست که مهندس بازرگان از اون به "فرهنگ زود و زور" یاد می کرد. یعنی ما تمایل داریم همه چیز رو زود بدست بیاریم حتی به زور.

دلنوشته های جاده ای: عاقبت فرار از مدرسه

امروز توی جاده خاوران٬ پشت یک خاور نفت کش یکی از اون جمله های قصار جاده ای رو شکار کردم که نیم ساعت فکرم رو به خودش مشغول کرد:

عاقبت فرار از مدرسه

شاید این نوشته ها رو بشه به نوعی تابلو اعلانات راننده های جاده قلمداد کرد. میل به در میون گذاشتن و دیگران رو در تجربه یا نکته ای شریک کردن.

حالا نمی دونم اگه یکی از تحصیلکرده های امروزی بخواد حرف دل و یا تجربه اش رو با کسی در میون بذاره -غیر از روشهای نوین ارتباطی و رسانه ای- چیکار می کنه؟ شاید اگه کمی ساختار شکن بود روی کیف سامسونیتش این جمله رو می نوشت و توی سف اتوبوس شرکت واحد منتظر می شد تا کسی به اون توجه کنه و ازش درس بگیره:

عاقبت درس خوندن

شغل جدید

دو ماهه که به کارخونه ای نزدیک به پاکدشت اومدم بلکه بتونم تغییری توی وضعیت نابسامان تولیدش ایجاد کنم. عرصه آزمایش ایده ها و امیدهام:

- اعمال مدیریت فرهنگی به جای مدیریت سرهنگی

- توجه و اهمیت به ماهیت انسانی کارکنان

- نقش دل در مدیریت

- تحول٫ توسعه و توانمندسازی کارکنان

تجربه خوبیه. مدتی در نقش مشاور از بیرون یک سازمان در حال ایده پردازی بودم اما حالا که به محیط اجرایی/عملی برگشتم سختیهای تحول٬ بهبود و جور دیگر دیدن و بودن رو توی یک مجموعه تولیدی دارم می چشم.