عید نوروزه، جاده بسته است! برگردیم؟
واکاوی یک رفتار اجتماعی در شرایط بحران
کاوشگر: علی حکم آبادی
پیامکی اومد: اینجا داره برف میاد، لباس گرم بردار
در آخرین لحظه کاپشن ام رو پوشیدم (چه شانسی آوردم). اتوبوس که راه افتاد از شدت گرما کاپشن رو درآوردم، تیشرتم کمی بوی عرق میداد، نگران اذیت شدن این پزشک بغل دستیم شدم ولی خیلی گرم بود و عرقم در اومده بود. کرج رو که رد کردیم اتوبوس برای ناهار و نماز و جیش توی مجموعه فرهنگی تفریحی آفتاب توقف کرد، برای ناهار و هواخوردن از ماشین پیاده شدیم. فقط دکتر که آدم دوراندیشی به نظر میومد توی اتوبوس باقی موند و بقیه هم که پیاده شدن از شدت سرمای هوا یکی یکی به سمت اتوبوس بر می گشتند و با دیدن در بسته و کلی روی هوا جهیدن و دویدن هی بین اتوبوس و رستوران تردد میکردند تا کی در باز بشه که بپرند داخل و توی صندلی گرم و نرم اتوبوس جای بگیرند. زمزمه های پراکنده ای از بسته بودن جاده به گوش میخورد ولی ما که جدی نگرفتیم و فکر کردیم مرگ مال همسایه است، راه ما که حتما بازه! اتوبوس راه افتاد به عوارضی قزوین که نزدیک شدیم متوجه بسته شدن جاده شدیم. راننده هم از اونجا که توی خط تهران شیراز کار می کرد و تسلطی به جاده تهران شمال نداشت به کمک یکی از مسافرین به سمت جاده قدیم قزوین رشت حرکت کرد ولی اتفاقا اونجا رو هم بسته بودن.
یواش یواش نگرانی از بین مسافران همچو مارهایی ریز و درشت از طریق راهرو به سمت جلو هجوم می آورد. زن میانسالی که هنگام سوار شدن به اتوبوس در پایانه بیهقی به زمین خورده بود بعد از اینکه شنید هر دو راننده اتوبوس شیرازی اند و به جاده نآشنا رو به بقیه مسافرا گفت "راننده پیزوری تر از اینا گیر نیاوردن دوتاشون شیره ای ان، دماغشون رو بگیری جونشون در میاد"، نیم ساعتی عین بقیه وسایل نقلیه اونجا توقف کردیم، مامورین مردم را به برگشت ترغیب می کردند. یواش یواش عرض جاده داشت پر می شد که همه رو مجبور به دور زدن در جاده کردند. ما هم جاده را دور زدیم و گوشه ای در کنار جاده خپ کردیم، منتظر گشایشی.
دو نفر از مسافرها پیاده شدند و به سمت پلیس راهنمایی و رانندگی رفتند، ولی چندان اطلاعات به درد بخوری با خودشان نیاوردند که کمکی به ما بکند.
فرآیند انتظار: حوصله مسافران کم کم سر می رفت، راننده با دفتر ترمینال تماس گرفت و بعد از گفتگو با مسئولش خبر داد که تصمیم با مسافران است اگر آنها بخواهند اتوبوس به تهران بازخواهد گشت. جوانی از عقب اتوبوس آمد و پبشنهاد داد بهتر است برگردیم بعید است که جاده باز شود. کتاب انقلاب فرانسه دستش بود.
دو
روز مانده به عید شور و اضطراب از یکطرف، سرما و رو به غروب رفتن هوا
از طرفی، پچ پچ مسافرین که هر کدام یک نطر می دادند و بعضی هم هاج و واج
به بقیه نگاه می کردند. از همه خونسردتر راننده بود که آخرش نفهمیدم آیا
توهین های زن میانسال را شنیده بود و به روی خود نمیاورد؟
بغل دستی من:
پزشک عمومی بخش اورژانس، 30 ساله، اهل رشت، از ابتدای سفر که سر صحبت رو باهاش باز کردم، کلی در باب تحول در بیمارستان و فرهنگ ایرانی، دموکراسی و اینجور چیزا صحبت کردیم. دکتر خیلی خوشبینانه می گفت راه باز میشه و به بقیه مسافرها هم نوید گشایش میداد و می گفت تا دو ساعت دیگه باز میشه، انقدر با اطمینان این را می گفت که من هم فکر کردم حتما از منبع موثقی کسب اطلاع کرده البته بعدا فهمیدم که تا روز دوم فروردین مرخصی دارد و اگر الان به رشت نرود تعطیلات را از دست داده است.
بازی های آموزشی مدیران
در کارگاه های آموزشی که برای مدیران برگزار میکنیم بازی ای داریم به نام غرق شدن در دریا که به فرآیند برنامه ریزی و مهارت های گفتگو و تصمیم گیری گروهی اشاره دارد. در آن بازی شبیه سازی شده یک عده در حال غرق شدن در دریا هستند و باید 15 قلم جنس موجود در قایق را با توجه به میزان اهمیت و ضرورت اولویت بندی کنند و بایستی این اولویت بندی را یکبار به صورت فردی انجام دهند و یکبار به صورت گروهی. در برنامه ریزی گروهی ارزش ها و باورهای فردی، اولویت ها و اطلاعات موجود و مهمتر از همه مهارت بازیگران گروه ها تعیین کننده موفقیت آنها است. یک نفر شکلات را انتخاب میکند و می گوید ما که خواهیم مرد بهتر است قبل از مرگ لذت ببریم، یکی آینه اصلاح صورت را اولویت اول خود انتخاب میکند، دیگری نقشه اقیانوس آرام را برای حرکت. و این تصمیم ها، اولویت بندی ها و تفاوت های آدم ها در انتخاب هایشان بسیار جالب است.
بازی های آموزشی برای من حکم محیط شبیه سازی شده ای از واقعیت را داشت و گاهی با خود می گفتم آیا واقعا ما در طول زندگی با چنین شرایطی روبرو خواهیم شد؟ و اینبار جالب این بود که عینا این حادثه داشت شبیه به بازی های ما می شد. انگار واقعیت داشت خود را با بازی ما شبیه سازی می کرد . . .
تحلیل رفتارهای فردی، بین فردی
دیدن دنیا و تصمیم گیری از منظر اولویت های فردی: دکتری که کنارم بود تمام تلاش خودش رو برای اقناع مسافران برای ماندن به خرج می داد و به من گفت که به سختی موفق به جابجایی شیفت خود شده و بایستی روز دوم فروردین در محل کار حضور داشته باشد و این شرایط او را تشویق به تحریف اخبار و واقعیت میکرد.
باندبازی و تطمیع برای نیل به مقاصد پنهان: این دکتر عزیز سعی میکرد من رو هم با خودش همراه کنه و حتی تمام تلاشش رو کرد تا از نفوذ من بین مسافران هم برای نگه داشتن اتوبوس استفاده کنه
ناتوانی در تشخیص امور مهم از اضطراری: اکثر مسافران بر مبنای مسائل فوری و دم دستی پایه های تفکر و تصمیم گیری خود را بنیان می گذاشتند. مسئله حفظ جان و سلامتی و حوادث غیرمترقبه تقریبا دغدغه کسی به حساب نمی آمد و لیست دغدغه ها عبارت بودند از:
- اگر الان برگردیم با این وضعیت مسافر غیر ممکنه که فردا در ترمینال بتوانند ما را راهی کنند
- ما اگر برگردیم جایی را برای شب خوابیدن نداریم
- ما باید سال تحویل کنار خانواده در شمال باشیم
دنیای یک جوابی: تقریبا همه بین دو انتخاب ماندن و برگشتن در نوسان بودند و از هیچ کس بررسی راه های دیگر و سایر امکان های پیش رو دیده نشد.
ناآشنایی با فرایند و مکانیزم های تفکر و تصمیم گیری: جمع آوری داده ها، دسته بندی و تحلیل شرایط موجود به همراه تعیین اولویت ها و ارزش ها، تعیین میزان ریسک و توان ریسک پذیری و غیره مواردی هستند که در فرایند تصمیم گیری بایستی لحاظ شوند.
ضعف در مهارتهای ارتباطی: آنچه بیش از همه به چشم میخورد ضعف ما در برقراری ارتباط موثر با یکدیگر برای به اشتراک گذاشتن دغذغه ها و پیش فرض ها و اولویت ها و داده ها برای رسیدن به تصمیم مشترک که خیر حداکثر ذینفعان را دربرگرفته باشد بود.
توسل سریع به رای گیری: از همان ابتدای درگیری اکثریت مسافرینی که برای تصمیم گیری به مرکز راهرو مراجعه کرده بودند به غیر از همان جوانی که کتاب انقلاب فرانسه را در دست داشت بعد از ناتوانی در توجیه و اقتاع دیگران پیشنهاد رای گیری را می دادند.
و انتهای ماجرا:
بعد از 5 ساعت انتظار و یک ساعت بحث و جدل هایی که رد و بدل شد و صحبتی که با جمع مسافران داشتم، بالاخره تصمیم به برگشت گرفتیم. هرچند دکتر از من دلخور بود ولی حدس میزنم بعد که از رسانه ها شنیده جاده ها تا فردا عصر آن روز گشوده نشده بودند احتمالا و انشالله دلخوری اش مرتفع شده باشد.

حرف هایی برای گفتن