شنیدن

گفتم با من از شنیدن بگو!
گفت تو بگو!
گفتم لالم در گفتن.
گفت لالی از آن رو که شنیدن نمی دانی!
کر مادر زاد، لال مانَد که بی شنیدن کی به زبان خواهد آمد!؟
کَر نبودی به یکباره می دانستی ام، بی آنکه گفتگو کنی! عطش داری به شنیدن اما شنیدن نمی دانی! این عطش تو را به هر سو می کشاند. هر سویی را نچش، که هر شنیدنی، شنیدن نیست!

ادامه نوشته

معجزه انگاری

خاله ام را گفتیم چرا انقدر نسبت به این دوره مقاوت میکنی مگر من که خواهر زاده ات هستم و زهره که دخترت بدی تورا میخواهیم؟

ما را در جواب گفت: چه فایده ای دارد؟ مگر شما که رفتید چه تغییری کردید؟

با خود می اندیشم شاید اگر بعد از شرکت در دوره می توانستیم پرواز کنیم٬ او هم به کارآیی دوره اعتماد میکرد.

مردم هنوز توقع معجزه دارند٬ هنوز در رویای شق القمر هستند.

ناشنوایی فرهنگی

مردم دیگر حوصله وعظ و سخنرانی ندارند٬ ناشنوا شده اند

طرحی نو درانداز

رندانه

تغییردر فتار

بیش از چند ساعتی از تماشای فیلم YesMan نمیگذرد. دیشب بعد از یک هفته جستجو موفق شدم این فیلم رو از طریق یکی از دوستان به دست بیارم. در حین تماشای اون به این فکر افتادم که تلاش بیشتری برای آری گفتن به زندگی کنم.

قرار گذاشتم که به جای کلمه "نه" از واژه "چرا که نه" استفاده کنم.

امروز صبح مادربزرگم از قول خاله تقاضایی داشت که من بی درنگ جواب رد به اون دادم

نه!

و حال در این اندیشه ام که تغییر در رفتار چه سخت اتفاق می افتد

کلمات و واژگان ایرانی

این متن جهت آشنایی افراد غیر ایرانی با کلمات و واژگان ایرانی بوده و فاقد هرگونه ارزش دیگری‌ست!!! باید عرض کنیم که ممکن است برخی لغات دارای شکل املایی یکسان در ایران قدیم بوده اما خب ورژن جدیدش دیگه معنی سابق رو نمی‌ده!!!

اداره: محلی که شما بعد از تنش‌ها و جدل‌های منزل در آنجا استراحت می‌کنید.

تحقیق: کپی-پیست کردن مقالات اینترنتی

...

ادامه نوشته

دوره گفتگو

جلسه آخر دوره گفتگو بود و جمع حاظر با چشمانی براق که حکایت از امید سرشارشان برای آغازی نو می کرد تعهداتشان را یکی یکی اعلام میکردند٬ مربی هم تشویقشان می کرد که بگویید و بخواهید. به قول  مولانا: کم نخواهد شد بگو دریاست این...

گل های رز به پاس قدردانی دست به دست می چرخید٬ در انتهای کلاس یکی از یاوران با برگ گلهای اضافه شکل های مختلفی می ساخت و از هنرنماییش لذت می برد. لبخندی صادقانه چهره یاوران و شرکت کنندگان را زینت میداد٬ محفلی کوچک از جمع مشتاقان به بهبود٬ با تعهداتی کوچک و بزرگ برای تجربه تحول و رشد٬ برای گسترش عشق و انسانیت٬ برای سهیم شدن خوبی ها

هر کس به نوبه خود توشه ای از این سفر در کوله بار دارد٬ یکی همسرش را دوباره انتخاب کرده٬ یکی خودش را با همه درد و مشکلات جسمانی ای که دارد٬ کسی هست که آموخته چگونه با فرزندش صحبت کند و دیگری می داند که دیگر به گفته های همسرش معناهای عجیب ندهد. یکی تعادل از دست رفته زندگیش را میجوید و آن دیگری میخواهد بعد از این همه سال تدارک سفری ببیند و مجالی به خود دهد تا زندگی را آنگونه که دوست دارد بسازد نه آنگونه که دیگران از او توقع دارند. بازخورهای ریزبه ریز مربی گاه و بیگاه حاضرین را غافلگیر که نه شگفت زده می کند و یکی از شرکت کنندگان به خود می بالد که زنی اینگونه بر این جایگاه ایستاده و چنین قدرتمند بر خود و دیگران تاثیر میگذارد.

و آنچه فراموش نمی شود قدردانی و سپاس گفتن کسانی را است که هستند و نیستند ولی اثرشان همچنان باقیست٬ در این خاکی که گلایه ها و حسرت ها حاکمان بلامنازع دهان انسان هایی اند که قدر یکدیگر و باهم بودن مدام از یادشان می رود. همه هایده را یاد می کنند که ایستاد و ایستادگی کرد تا جمعی اینچنین بعد از این همه سال پایداری٬ دوباره بر سر ذوق آیند و تصمیم به رشد بگیرند.

خدایا شمع هر چند کوچک چنین محافلی را روشن نگه دار

I Have a Dream

پنج سال پیش بود که پس از مطالعه کتاب هفت عادت مردمان موثر و دیدن فیلم the power of vision  و گذروندن یکسری دوره ها مسیر جدیدی توی زندگیم پیدا کردم و شاید به قولی من هم به جمع مالکین رویا پیوستم٬ الان هم گهگداری که فرصتی پیدا میکنم و یا به بهانه گوش سپردن به آهنگی ، یاد رویاهام می افتم و خوشحالم از اینکه توی این مدت رویام رو از دست ندادم و تونستم خودم رو توی مسیر نگه دارم

I Have a Dream

یادگیری ترکیبی

یادمه چند سال پیش مقاله ای رو در نشریه تدبیر با عنوان یادگیری ترکیبی مطالعه کردم و اون رو با رویکرد آموزشی ای که در پیش  رو داشتم خیلی همخوان دیدم. ۵ شنبه کارگاهی رو با عنوان "تفکر خلاق و کار تیمی" برای تعدادی از دانشجویان تحت حمایت سازمان ملل با همین شیوه اجرا و اثرگذاری این شیوه را یکبار دیگر تجربه کردم. انواع ابزار و روشهایی که در این کارگاه بکار گرفته شد عبارتند از:

- طرح معما و سوال های قدرتمند

- نمایش و تحلیل فیلم و کلیپ های مرتبط

- بازی های فردی و گروهی

- پروسه مراقبه و تجسم خلاق

- آزمون خودشناسی

- ایده پردازی گروهی و از هم آموزی

بیشتر مصمم شدم که کارگاه جدیدم با موضوع "یادگیری خلاق" رو برای دست اندرکاران آموزش راه بیاندازم. آموزش گر میتونه با کمی خلاقیت فضای موثر و جذابی رو برای شرکت کننده ها فراهم کنه

درسهای مادربزرگ: آینده نگری

هر پنج شنبه که میشه مادربزرگ با نهیب تعطیلی مغازه ها در آخر هفته٬ تهیه مایحتاج جمعه مانند شیر و نون رو به من یادآوری می کنه.

مهمترین رکن برنامه ریزی اهمیت و تفکر نسبت به آینده است که مادر بزرگ این رو خوب بلده.

داستان: سیلیکوزیس

همه چیز از آنجایی شروع شد که خانم احتشامی- مسئول بهداشت کارخانه- از مهندس خواست تا درباره سلامتی "حسین مرادی" با هم صحبت کنند. مهندس پیش‌تر از اینها هم شنیده بود که فعالیت در واحد سندبلاست خطرناک است. حسین اپراتور دستگاه قدیمی سندبلاست در کارخانه بود. با کمترین تجهیزات ایمنی در اتاقکی در گوشه کارخانه سفارش‌ها را شن‌پاشی می‌کرد. عملیات سندبلاست با هدف مات کردن شیشه‌ها انجام می‌گرفت تا بتواند با شکستن زوایای نور مانع از عبور تصاویر به آن طرف شیشه شود.

دو روز بعد از جلسه‌ی مهندس با خانم احتشامی، حسین در گوشه خلوتی از حیاط کارخانه مهندس را به حرف گرفت.

-         چی شده حسین؟

-         هیچی آقا مهندس اگر اجازه بدین من دیگه توی این واحد کار نکنم

-         چرا! چطور؟

-         دیروز بیمارستان مسیح دانشوری بودم، جواب آزمایشم مثبت بود آقا مهندس

بیمارستان مسیح دانشوری یک مرکز تخصصی مربوط به بیماران ریوی است. حسین بعد از چرک‌کردن‌ مکرر ریه‌ها و سرماخوردگی‌های مداوم و مراجعه به پزشک متخصص، مجبور به انجام آزمایش تخصصی در بیمارستان دانشوری شده بود. آزمایشگاه هم علائم پیشرونده بیماری سیلیکوزیس را در وی تشخیص داده و به او هشدار جدی مبنی بر تغییر شغل و محیط شغلی را داده بود.

-         آقا مهندس 40 یا 50 هزار تومانی داری بهم مساعده بدی؟ فردا باید پسرم رو به متخصص نشون بدم پول ویزیتش رو ندارم

پسر دوساله حسین هم دچار کندی حرکتی بود و حسین کلی هزینه دوا و درمون بچه‌اش می‌کرد.

خبر امتناع حسین مرادی از فعالیت در واحد سندبلاست از طریق کانال‌های غیر رسمی به گوش مدیرعامل رسید و ایشان مهندس را تشویق به اخراج او کرد.

-         آخه آقای سردشتی این بچه توی این کارخانه به این بیماری دچار شده، سوای از تاثیر بدی که این اقدام بر روحیه دیگر کارکنان می‌گذاره کار انسانی‌ای هم نیست، من موافق با این برخورد نیستم.

-         ببین مهندس جان! تو این کارگرها رو نمی‌شناسی. من اینها رو بزرگ کردم، هیچ می‌دونی اگر به حرف کارگرت گوش بدی دیگه سنگ روی سنگ بند نمی‌شه و هیچکی توی این کارخونه حرفتو نمی‌خونه؟ از فرداست که هر کسی فیلش یاد هندستون کنه و بگه من هم دیگه اینجا کار نمی‌کنم و هزار داستان دیگه. در ثانی این حرفا چیه؟ سیلیکوزیس کدومه! بابا این سیلیس سیلیسی که میگن چیزی نیست به جز ماسه ساحل دریا. می‌خوای یک روز بریم از فروشنده‌اش سوال کنیم تا برات روشن شه. اینا همش زیر سر این خانم بهداشته که داره سوسه میاد، اگه از روز اول گذاشته بودی دمبش رو قیچی کنم حالا این بساطا رو نداشتیم. حالا هم مهندس از من به تو نصیحت افسار عقل و قدرتت رو توی این کارخونه به دلت نسپار، این بچه‌ها جنبه‌اش رو ندارند.

-         آقای سردشتی! من حاضرم با هم بریم و در مورد این ماده سیلیس و یا به قول شما ماسه‌های ساحلی تحقیق کنیم ولی اونچه که برای من مهمه جواب آزمایش بیمارستانه و اخطارهایی که خبر از مرگ چند نفر از کارگرهای سندبلاست‌کار در نقاط مختلف کشور می‌دن. من نمی‌تونم چشمام رو روی این مسئله ببندم.

شب از نیمه هم گذشته بود، مهندس خوابش نمی‌برد، یاد تک تک جمله‌هایی می‌افتاد که در اینترنت مشاهده کرده بود:

"بيماري سيليكوزيس از جمله قديمي‌ترين بيماري‌هاي شغلي ریوی مي‌باشد كه در اثر مواجهه با گردوغبار سيليس معلق در هوا ايجاد مي‌شود"

"هم اكنون هزاران كارگر در معرض خطر ابتلاء به اين بيماري هستند"

"عليرغم همه اقدامات بكار‌گرفته شده در كنترل اين عامل زيان‌آور در محيط‌هاي كاري، اين بيماري هنوز هم يك مشكل اساسي در سلامتي شاغلين در معرض مي‌باشد"

"تاكنون براي بيماري سيليكوزيس درمان موثري شناخته نشده است و در افراد مبتلاء حتي پس از دوري از مواجهه نيز پيشرفت بيماري ادامه مي‌يابد"

مهندس مطابق وعده‌ای که به حسین داده بود او را به واحد تولید شیشه‌های دوجداره منتقل کرد. حسین هر دوهفته یکبار به بیمارستان مسیح دانشوری مراجعه می‌کرد، تمام حقوقش را قبل از پایان ماه مساعده می‌گرفت ولی همیشه می‌خندید.

خانم دشستانی-مسئول امور اداری- به مهندس اطلاع داد که حسین سه روز است که غیبت دارد. مهندس بعد از دسترسی به شماره منزل او و صحبت با همسر حسین به اتفاق خانم احتشامی به عیادت او رفت. ریه‌های حسین چرک کرده بود، پسر نحیفش گوشه اتاق کز کرده و همسر حسین با نگاهی مشکوک از مهمانان پذیرایی می‌کرد.

مهندس و خانم احتشامی از روستای فرون آباد سوم-محل سکونت حسین- خارج می‌شدند، به خانه‌های توسری خورده‌ی اطراف نگاه می‌کردند، نابسامانی محیط زندگی انسان‌هایی را شاهد بودند که هر یک به قصد "زندگی کردن" روزگاری با هزار امید به این دیار نقل مکان کرده‌اند شاید که روزی طعم زندگی را بچشند. لبخند حسین از ذهن آنها خارج نمی‌شد، زباله‌های صنعتی در کناری در حال سوختن بود، سگی لابلای آشغال‌ها پرسه می‌زد، مهندس ترجیح ‌داد سرش را از بین این همه نازیبایی به سمت آسمان بگرداند بلکه چشمانش دمی آرام گیرد، اما دود و آلودگی هوا این امکان را هم در جغرافیایی همجوار با پایتخت از او محروم می‌نمود، تنها چاره‌ای که سراغ کرد این بود که دل به خیال بسپارد و شیرینی لبخندهای حسین را در خاطره‌اش تکرار کند.           

پایان

علی حکم آبادی، مرداد ماه یکهزار و سیصد و نود

http://diamethod.blogfa.com/

این داستان در مسابقه روز قلم در شرکت کیسون رتبه دوم را کسب نمود.

مهربانی

و امروز هم مادربزرگم نصیحتی را نثار ما کرد و چه زیبا:

مهربانی خوبه هر دوسر باشه

نه که یک ور مایه دردسر باشه