فضاهای انسانی چه تاثیری بر حال و احوال ما می گذارند؟

از صحبت های داغ حمید در مورد تئاتر و کارهای پیش رو  که جدا شدم با شکمی گرسنه به سمت یکی از کافی شاپ های اطراف دانشگاه رفتم تا ناپرهیزی کرده و غذای نامرغوبی به بدن بزنم.

مهلت زیادی تا شروع کلاس بعدی نمونده بود، آفتاب داغ گرمسار چشم رو امون بازموندن نمی داد. پام رو از روشنایی خیره کننده بیرون به داخل رستوران گذاشتم، قلقه بود. مصداق اون ضرب المثل قدیمی که میگه سوزن بندازی پایین نمیاد.

دانشجوها-دختر و پسر- تو در تو نشسته بودن، اکثریت مشتریان رستوران من رو هم بر طبق روال جاریشون که هر کس از در وارد می شد یک برانداز سرتاپایی می کردند، کردند.

جایی برای نشستن نبود، برای سفارش غذا به سمت پیشخوان قدم برداشتم. جو منو گرفته بود و من در عجب از فضای حاکم بر این خوردنگاه انسانی بودم.

بعد از سفارش غذا، خودم رو به یکی از میزهایی که خلوت تر بود مهمون کردم. زمان خوبی بود تا قبل از رسیدن غذا به این مقوله ی جدیدی که ذهنم رو مشغول کرده بود بیاندیشم: فضاهای انسانی چه تاثیری بر حال و احوال ما می گذارند؟

پسر جوانی با دماغ عملکرده در حال سرویس دادن به مشتریان بود. احتمالا اون هم از متاثرین همین مقوله فضاهای انسانی بوده باشه.

به حال و احوال، افکار و تجربه ام می اندیشم

آگاهی به خود در موقعیتی خاص، جالب بود.

كعبه

به كعبه گفتم تو از خاكي منم خاك          
                                                                            چرا بايد به دور تو بگردم

ندا آمد تو با پا آمدي بايد بگردي     
                                 برو با دل بيا تا من بگردم

همدردي

هر روز كه تو مسير راهم به گدائي بر مي خورم، با خودم ميگم:

وجود گدا تو خيابان هاي شلوغ تهران (صرفنظر از اينكه ممكن چهره شهرمون رو زشت كنه و ...) يه نشونه اي رو ميرسونه و اون هم اينه كه هنوز تعداد آدم هاي مهربوني كه احساس همدردي مي كنند با تقريب خوبي زياده !

 

داستان: زندگی هم یک سلف سرویس است

داستاني در مورد اولين ديدار "امت فاکس"، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس؛

او هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت. که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود، در گوشه‌اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود.اما هرچه لحظات بيشتري سپري ميشد، ناشکيبايي او از اين که مي‌ديد پيشخدمت‌ها کوچکترين توجهي به او ندارند شدت گرفت.از همه بدتر اين که مشاهده مي‌کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب‌هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته‌ام، بدون آن که کسي کوچک‌ترين توجهي به من نشان دهد.حالا مي‌بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابل‌تان اينجا نشسته‌ايد! موضوع چيست؟

فرستنده داستان: نازنین امینی

ادامه نوشته

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم

لحظه های زندگی به چه بهانه های کوچکی از دستمان در می روند.

در می روند

فرصتها چه زود برای بی توجهی به عزیزی از دستمان در می روند

و موقعی به خود می آییم که چه سخت است :

برگشتن و برگرداندن

چه زخمها که بر دل خورده

و

چه خراشها که بر جان مانده

چه ثانیه ها و ساعتها که گذشته

چه نگاه ها که دریغ شده

چه دست ها که به نوازش دراز نشده

چه کلماتی که به مهر ادا نشده

"کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم"

پی نوشت سما

زیستن آن چیزیست که ما رؤیای آن را در سر می پرورانیم و عشق بسان روحی است که در کالبد حیات دمیده می شود و به آن جان می بخشد. (ژان کریستف)

پی نوشت فائزه

هر وقت به كسي محبت مي كنيد در واقع به خود محبت كرده ايد

جمله: همراه

من در اینجا خواستار دیدار مردانی با صداهای استوارم.

آنانی که اسبان سرکش را رام می کنند و بر رودخانه ها فرمان می رانند:

مردانی با استخوان بندی های درشت که می خوانند

با دهانی سرشار از آفتاب و آتش.

فدریکو گارسیا لورکا