فضاهای انسانی چه تاثیری بر حال و احوال ما می گذارند؟
مهلت زیادی تا شروع کلاس بعدی نمونده بود، آفتاب داغ گرمسار چشم رو امون بازموندن نمی داد. پام رو از روشنایی خیره کننده بیرون به داخل رستوران گذاشتم، قلقه بود. مصداق اون ضرب المثل قدیمی که میگه سوزن بندازی پایین نمیاد.
دانشجوها-دختر و پسر- تو در تو نشسته بودن، اکثریت مشتریان رستوران من رو هم بر طبق روال جاریشون که هر کس از در وارد می شد یک برانداز سرتاپایی می کردند، کردند.
جایی برای نشستن نبود، برای سفارش غذا به سمت پیشخوان قدم برداشتم. جو منو گرفته بود و من در عجب از فضای حاکم بر این خوردنگاه انسانی بودم.
بعد از سفارش غذا، خودم رو به یکی از میزهایی که خلوت تر بود مهمون کردم. زمان خوبی بود تا قبل از رسیدن غذا به این مقوله ی جدیدی که ذهنم رو مشغول کرده بود بیاندیشم: فضاهای انسانی چه تاثیری بر حال و احوال ما می گذارند؟
پسر جوانی با دماغ عملکرده در حال سرویس دادن به مشتریان بود. احتمالا اون هم از متاثرین همین مقوله فضاهای انسانی بوده باشه.
به حال و احوال، افکار و تجربه ام می اندیشم
آگاهی به خود در موقعیتی خاص، جالب بود.
حرف هایی برای گفتن