سیزارتا کتابی است نوشته هرمان هسه
سدهرتها راهبیست که به همراه دوستش گوویندا در جستجوی حقیقت به خیل مرتاضان می پیوندد٬ اما پس از مدتی متوجه می شود که هرچه در مقابل نفس به انکار آن می پردازد بیشتر می خواهد
خبر می رسد که پیری به نام بودا انسان ها را به سوی تعالیم خود برای رهایی از رنج فرا می خواند٬ به همراه دوستش به سوی او رهسپار می شود٬ بودا را تحسین می کند ولی به جمع مریدان او نمی پیوندد و از دوست خود جدا شده و راه جنگل را پیش میگیرد. از آنجا به شهر میره و ...
وقتی که از همه چیز بریده به قصد خودکشی به رودخانه ای در جنگل میره٬ خودش رو روی آب خم می کنه و در آخرین لحظه ای که قصد خودکشی داره ناگهان حالی به حالی میشه. تصمیم میگیره کنار پیرمرد قایقرانی که مسافران رو از یک سمت رودخانه به سمت دیگر میبرده زندگی جدیدش رو شروع کنه.
در طول سالهایی که با این پیرمرد ساده میزیسته متوجه تغییراتی در خودش میشه تا جایی که در اواخر عمرش شایعه میشه که در جنگل قایقران پیری زندگی میکنه که انگار به روشن بینی رسیده و مردم رو پند می ده.
سدهرتها می گه دانش (خرد) رو نمی شه از کسی یاد گرفت حتی اگر اون کس بودا باشه
احتمالا تنها کاری که شایسته است ما بکنیم اینه که زمینه رو فراهم کنیم تا حقیقت "پدیدار" بشه.
و در جای دیگری میگه اینکه تو دنبال حقیقت باشی خودش بزرگترین مانع برای رسیدن به حقیقت است.
به قول مولانا: جمله بی قراریت از طلب قرار توست.
و من اینک چه مشتاقم که راحت در طی روز جاری شوم و
از روزمرگی این تکرار٬ روزنه ای یابم به ژرفای درون
در کشاکش٬ درتلاطم رقص با این مردمان
-چه ساده چه تلخ و گاه چه شیرین-
در پس هر ارتباطی که مرا غرق توجه می کند٬ غرق اظطراب
من چه آماده ام برای هر شروعی
هر کلامی
برای عشق بازی٬ برای دلسپردن٬ دل بریدن
من چه مشتاقم میان برکه ی جاری این هستی
بسان یک چکاوک٬ یک ترنم٬ یک خیال
باشم و باشم
سبکبال و سبکبال
از: علی حکم آبادی
