جشن جاناتان مرغ دریایی در دوره تجربه کتابخوانی گروهی

بعد از سه ماه مطالعه و کار بر روی کتاب جاناتان مرغ دریایی، همسفران طی یک کارگاه 2 ساعته برداشت های خودشون رو از این سفر در قالب نقاشی و یا کاردستی ارائه کردند:

مهمترین کلیدواژه هایی که احتمالا بر قلب و فکر بچه ها نقش بست و در کارهاشون مشاهده میشه این ها بودند: 

تولدی دوباره، موفقیت درونی، هدف گذاری و هدف مندی، انتخاب، گذر از قید و بندهای جسم و ذهن، آزادی، رهایی از مرزها، امید، گذشتن از سختی ها، درس از شکست، مدام نو شدن، رهایی از جهالت، اوج گرفتن، سعی و تلاش، ایمان به خود، امکان داشتن و ...

ادامه نوشته

تجربه کتاب: یادگیری ترکیبی

وقتی ازشون درخواست کردم که تجربه و یادگیریشون از کتاب جاناتان مرغ دریایی رو به شکل انشاء و یا نقاشی به من تحویل دهند تنها اون بود که روی برگه اش نوشته بود مهشید و همین.

و بعدش توضیح داد که نمی تونه جیزی بنویسه.

جلسه قبل یک پروسه تجسم خلاق رو برای بچه ها اجرا کردم و در انتهای پروسه ازشون خواستم به این سوال ها فکر کنند:

می خواهید در آینده چه کاره شوید؟

می خواهید چه اثری از شما به جا بماند؟

می خواهید چگونه از شما یاد شود؟

مهشید شگفت زده عین کسی که کشف مهمی کرده چشم هاش رو باز کرد و با اشتیاق فراوان می خواست افکارش رو با بقیه در میان بگذاره.

ازش خواستم که بنویسه:

"خیلی آروم شدم

من یک نقاش بزرگ می خوام باشم

توی آینده ام خداوند انقدر پول بهم بدهد البته با زحمت و تلاش خودم که دستم به دهن خودم برسد

واسه بچه های دیگه ای که توانایی یادگرفتن ندارن کمک کنم. زبانم در حد خودم خوب باشد. بهترین دختر دنیا فرض ام کنن، مخصوصا مادرم.

یک دختر شاد و نشاط و مهربان باشم."

برای من هم تجربه جالبی بود، تاکید مجددی به روش یادگیری ترکیبی ( استفاده از روشهای مختلف آموزشی)

منحصر به فرد بودن آدمها و تفاوت سبک های یادگیری اونها است که باعث میشه هر کسی به شیوه و سبک خاصی یاد بگیره.


زانو های من سپاس

زانو! زانوهای من!

چه سالها که بار هر چند سبک من را بر روی جان خود به این سو و آن سو می کشیدید٬ بارها و بارها

یکی از تفریحات کودکی من و دوستانم پرش از روی جوب ها و ارتفاعات بود٬ توی راه مدرسه اگه با رفقا کورس پرش از ارتفاعات نمی گذاشتیم به مدرسه نمی رفتیم. یکبار که مدت چهار روز پیاده روی و کوهنوردی می کردیم بعد از بازگشت به خونه روی زانوهام بند نبودم و نمی تونستم سرپا بایستم. از فرط درد افتادم.

هر چی فکر میکنم من یه تشکر جدی به این زانو های صبور بدهکارم. به این بدن که سالها با من است به این تن که نزدیکترین کس به من است.

و حال که به درد آمده

به اجبار مرا به خود فرا می خواند.

ای زانوان صبور و پرتوان شما را سپاس

خدا قوت

مراعات

عابری در حال گذر از عرض خیابان بود٬

غروب عید قربان است و من برای تهیه شیرینی عازم شیرینی فروشی بلوط...

دقت چندانی برای کاستن از سرعت ماشین نداشتم. پسر جوونی بود که پاش رو گچ گرفته بود٬ لنگ لنگان به سرعتش افزود تا زودتر از عرض خیابان عبور کنه

او رد شد ولی خاطر ناراحت من از بابت این کم توجهی دقایق زیادی مشغول بود. به ته مایه های جباریتی تاریخی در وجودم می نگریستم که وابسته به جایگاه و موقعیت من بود و باعث می شد که اگر سواره بودم حال پیاده رو نفهمم و اگر پیاده بودم خود رو مظلوم و مورد بی توجهی بپندارم.

سیزارتا

سیزارتا کتابی است نوشته هرمان هسه

سدهرتها راهبیست که به همراه دوستش گوویندا در جستجوی حقیقت به خیل مرتاضان می پیوندد٬ اما پس از مدتی متوجه می شود که هرچه در مقابل نفس به انکار آن می پردازد بیشتر می خواهد

خبر می رسد که پیری به نام بودا انسان ها را به سوی تعالیم خود برای رهایی از رنج فرا می خواند٬ به همراه دوستش به سوی او رهسپار می شود٬ بودا را تحسین می کند ولی به جمع مریدان او نمی پیوندد و از دوست خود جدا شده و راه جنگل را پیش میگیرد. از آنجا به شهر میره و ...

وقتی که از همه چیز بریده به قصد خودکشی به رودخانه ای در جنگل میره٬ خودش رو روی آب خم می کنه و در آخرین لحظه ای که قصد خودکشی داره ناگهان حالی به حالی میشه. تصمیم میگیره کنار پیرمرد قایقرانی که مسافران رو از یک سمت رودخانه به سمت دیگر میبرده زندگی جدیدش رو شروع کنه.

در طول سالهایی که با این پیرمرد ساده میزیسته متوجه تغییراتی در خودش میشه تا جایی که در اواخر عمرش شایعه میشه که در جنگل قایقران پیری زندگی میکنه که انگار به روشن بینی رسیده و مردم رو پند می ده.

سدهرتها می گه دانش (خرد) رو نمی شه از کسی یاد گرفت حتی اگر اون کس بودا باشه

احتمالا تنها کاری که شایسته است ما بکنیم اینه که زمینه رو فراهم کنیم تا حقیقت "پدیدار" بشه.

و در جای دیگری میگه اینکه تو دنبال حقیقت باشی خودش بزرگترین مانع برای رسیدن به حقیقت است.

به قول مولانا: جمله بی قراریت از طلب قرار توست.

 

و من اینک چه مشتاقم که راحت در طی روز جاری شوم و

از روزمرگی این تکرار٬ روزنه ای یابم به ژرفای درون

در کشاکش٬ درتلاطم رقص با این مردمان

-چه ساده چه تلخ و گاه چه شیرین-

در پس هر ارتباطی که مرا غرق توجه می کند٬ غرق اظطراب

من چه آماده ام برای هر شروعی

هر کلامی

برای عشق بازی٬ برای دلسپردن٬ دل بریدن

من چه مشتاقم میان برکه ی جاری این هستی

بسان یک چکاوک٬ یک ترنم٬ یک خیال

باشم و باشم

سبکبال و سبکبال

از: علی حکم آبادی

 

حلقه کتابخوانی: تفکر انتقادی 1

به همت برخی دوستان باری دیگر گرد هم آمدیم تا به بهانه کتابی٬ دانش و متعاقب آن تجربه خود را بسط دهیم. فی الحال تصمیم بر این گرفته شد که هفته ای یک روز جمع شویم٬ حاضرین موضوعات مورد علاقه خود را به این ترتیب لیست نمودند: مدیریت٬ روانشناسی (خودشناسی)٬ جامعه شناسی و فلسفه

عناوین یادگیری یادگیری و تفکر انتقادی هم برای دوستان جالب بود و قرار شد که از تفکر انتقادی شروع کنیم.

برای دقایقی ذهنم به این اصطلاح مشغول شد و  بلافاصله تمرینی برای این هفته در نظر گرفتم:

۱- ببینم کجاها دیگران رو مورد انتقاد قرار می دم (آیا به روش سازنده یا غیر سازنده)

۲- وقتی مورد انتقاد قرار می گیرم  (چه سازنده و چه غیرسازنده) چه حالی بهم دست می ده

زوربای یونانی

پنج شنبه آخر سال به بهانه خداحافظی٬ به اتفاق همکاران کارخانه دور هم جمع شده و هدایای مربوط به همکاران شایسته رو هم به اتفاق مدیر عامل اهدا کردیم.

صبح فردای اون روز که در واقع روز آخر کار من در کارخانه هم بود به اتفاق یکی از دوستان به توچال رفتیم.

توی راه  دستهام رو باز کردم و از ته دل فراغ ذهن و خاطر رو پس از شش ماه کار پر تنش تجربه کردم و فریاد برآوردم که  حالا من هم جزو بندگان آزاد خدا روی خاکم.

دیشب برای چندمین بار خواب دیدم که با حرکات ساده و راحت دستهام می تونم به آسونی از زمین جدا شم و توی هوا پرواز کنم.

چند روزه در حال مطالعه کتاب  کازانتزاکیس هستم٬ زوربای یونانی

زوربا٬ شیرمردی آزاد از بندگان خدا-شیطان که مستانه و رندانه معنای هستی رو با لذت بردن از تمام نعامتش از زن٬ شراب٬ رقص و آواز تجربه می کنه. او می گه:

"علت این همه آشفتگی کار دنیا این است که هیچ کاری به طور کامل و درست انجام نمی گیرد، همه کارها سرهم بندی می شود."

کازانتزاکیس با این جمله  نشان می دهد که زوربا چقدر به کار اهمیت می دهد. زوربا از معدود آدم هایی است که به هر کاری بپردازد آن را کامل انجام می دهد. وی شخصیتی است که در مدت زمانی که با ارباب خود است او را شیفته رفتار و عمل خویش ساخته و در مدت عمر 60 و اندی ساله خود همچنان با حیرتی عجیب به ستاره ای در آسمان و به گلی نوشکفته می نگرد، گویی آن را برای اولین بار است که می بیند؛ همچون کودکی که همه دیدنی های دنیا برای او تازگی دارد...هیچ چیز برای زوربا عادت نمی شود؛ او به هرچیز با حیرت می نگرد.

اشو عارف شوریده هندی شخصیت مطلوبش رو  تحت عنوان زوربای بودایی معرفی میکنه٬ انسانی که به خوبی پارادوکس عقل و جان  رو در طول زندگی با خودش حمل می کنه از لذات زندگی بهره منده و با معنویتش مانوس

حلقه کتابخوانی، تجربه من: تحسین

تمرین این هفته از این قراره که بایستی روزی یکنفر رو انتخاب کنیم و یک ویژگی برجسته و قابل تحسین رو در اون نفر پیدا کنیم و احساسمون رو نسبت به اون فرد ابراز کنیم. (اون فرد رو بابت یکی از خصائصش تحسین کنیم.)

در ضمن یکی از روزهای هفته رو هم به خودمون اختصاص بدیم و حسابی به خودمون به خاطر یکی از ویژگی های برجستمون حال بدیم. یعنی دیگه سنگ تموم بزاریم .

تمرین روز اول (پنج شنبه):

با یکی از بچه های دانشگاه بر سر موضوعی به اختلاف نظر خوردم و چیزی نمونده بود که طی یکسری از مراودات اس ام اسی٬ فرصت با هم بودن رو از هم دریغ کنیم...

صبح که از خواب پا شدم اس ام اسی رو از طرف ایشون دیدم که نوشته بود:

اینکه دیشب جواب اس ام اس هام رو ندادی فکر کردم شاید به یکی از دلایل زیر باشه...

واحتمالات خودش رو برام فهرست کرده بود.

رفتم فولدر پیام های ارسالی ام رو چک کردم و دیدم که دو پیام آخری که براش فرستاده بودم٬ دریافت (ِdeliver) نشده بوده. و چه خوب که با من چک کرد و من دوباره اونها رو براش فرستادم. در حالت معمول ما (ببخشید من) معمولا این کار رو نمی کنیم (ببخشید نمی کنم) و شروع می کنیم به بریدن و دوختن که آره حتما این پسره ... اوووه

و چه جالب که این "تازه دوست" من مسئله رو شفاف کرد و نگذاشت منجر به ناراحتی و یا کدورت بشه.

خلاصه همونجا سوژه تحسینم رو پیدا و یا به قولی شکارش کردم و بابت این کارش اون رو تحسین کردم.

و البته مهمتر از داستانی که در بیرون من در حال رخ دادن بود٬ درسی بود که در حین تحسین گرفتم:

چقدر سختمه که دیگری رو تشویق کنم

و در تنگنای وجودم به دنبال ذره هایی از نفس٬ که ریشه ی این سختی از لابلای زمینش آب می مکید.

خوشحالم که می بینم

خوشحال که هستم.  

 

تمرین روز دوم (جمعه):

ادامه نوشته

حلقه کتابخوانی، تجربه من: خدمت بی توقع

تمرینی رو به بچه های حلقه کتابخوانی دانشگاه داده بودم به این قرار:

در حق کسی کاری بکنیم بدون اینکه او و یا هیچ کسی مطلع شود!

دفعه پیش که این تمرین رو علی روزبهانی به ما سپرد یادگیری جالبی داشتم. اینکه چقدر سخته بدون دیده شدن کاری رو باسه کسی انجام بدی و این دفعه هم که البته منتظر و مشتاق ام تا یاد بگیریم و ببینم که در درونم چه می گذره.

امروز روز آخریه که مهلت دارم تمرینم رو انجام بدم٬ یکی از بچه های حلقه دیروز گفت آقا این عجب کار سختیه آُ٬ تایید کردم و متعهد شدم که حتما انجامش بدم.

صبح به این فکر افتادم که یک جعبه بیسکویت بخرم به محل کارم بیارم -بدون اینکه کسی مطلع بشه-.

برای من تمرین خوبی بود چون معمولا از این کارا نمی کنم و بیشتر مصرف کننده ی پذیراییه دیگرانم.

بیسکویتها رو به سختی توی کیفم جا دادم تا کسی متوجه نشه. وارد شرکت شدم٬ توی راهرو-که ما معمولا خوراکی ها رو اونجا میگذاریم- کسی نبود. سریع بیسکویت ها رو از کوله در آوردم و روی میز گذاشتم. خداخدا می کردم کسی نبینه که تمرینم به باد نره!

عملیات با موفقیت اجرا شد و در همین حین خودم رو می پاییدم که چه افکار و احساسی دارم.

باز هم میل به دیده شدن٬ تایید و تحسین شدن. . .

همکارای دیگه اومدن و طبق معمول بعد از دیدن بیسکویت ها:

 "به به دستش درد نکنه٬ کی گرفته؟ کی گرفته؟"

کی گرفته؟

و من مایل به گفتن این جمله ی معمول که: "ای بابا! قابلی نداره٬ نوش جون"

سوسن خانم گفت حتما آقای ... گرفته

قطعا اسم من نبود. اسم کسی بود که معمولا از این کارا می کرد.

ادامه نوشته