در پس هر در دریست
پس آن در هم دریست
دربدر از پس هر در می زنم فریاد:
که ای درهای بسته, ای همه بنبستهای سرد جانفرسا 

من دراین میدان نخواهم ماند, من پس این خیل درها هیچ نمی بینم
هیچ نمی یابم
من نیستم
می روم من, می روم از این خراب آباد ویرانه, چون که می دانم
پشت آن در هم خبری نیست که نیست 

جمله: آموزش و سخنرانی

روش سخنرانی و روش شرح و توضیح، معرفِ رویکردی است که در آن حداقل فرصت به شاگرد داده می شود تا خود به کشف امور بپردازد. این روش ها نتیجه گیری ها را در اختیار شاگرد می گذارند و فرض می شود که شاگرد می تواند آنها را برای یادگیری بیشتر مورد استفاده قرار دهد. آنها تنها از شاگرد می خواهند که گوش فرا دهد و بکوشد تا سوال هایی را که خودش طرح نکرده است و جواب هایی را که خودش پیدا نکرده است بفهمد. این روش ها می کوشند تا به شاگرد یک سهمیه تربیتی بدهند، درست همان طور که کسی میکوشد تا از راه وصیت کردن به کسی سهمی از ارث خود را به او بدهد.

متداول ترین اشتباه دانشمند بی تجربه در آموزش این است که انتظار داشته باشد شاگردانش آنچه را به آنان می گوید بفهمند. اما گفتن، آموزش دادن نیست. اظهار کردن واقعیت هایی که در ذهن انسان وجود دارند یک انگیزه طبیعی است که شخص را وا می دارد تا بخواهد دیگران هم از این واقعیت ها آگاه گردند، درست همان طور که نوازش کردن و آرام کردن یک کودک امری بسیار طبیعی است. اما همان طور که نوازش کردن کودک تب اورا درمان نمی کند گفتن واقعیت ها به او نیز جهلش را درمان نمی کند.

ثرندایک

آسیب های روانی

ساعت از دو بعد از نیمه شب هم گذشته بود که رفتیم بخوابیم. صدایی شب رو خراش داد، من رو از افکار درهم و برهم حین خواب به خودم آورد، فکر کردم دعوایی در بیرون از ساختمان توی کوچه اتفاق افتاده، صدا ترکیبی بود از آواهای زنانه، جیغ های یک دختربچه و صدای زمخت یک مرد که در اینجور مواقع هی زخیم تر و بلندتر میشه تا حریف رو بیشتر دچار وحشت و ترس کنه. آره خوب البته ابن مکانیسم طبیعیه دفاعی و ابراز خشم نوع بشره که برای اینجور شرایط خاص شکل گرفته. یکم دیگه بیشتر که دقت کردم متوجه شدم صدا خیلی نزدیکتر از این حرفاست که ناگهان صدای برخورد چیزی به زمین رو از طبقه بالا شنیدم، صدا خیلی نزدیک بود، بیخ گوشمون. دوستم بابک و همسرش رو صدا زدم که بیاین ببینین چه خبره و چیکار کنیم، سروصدا، گریه و فحش کشی داشت شدت می گرفت، بابک گفت: این کار همیشگی شونه مرده هفته ای یکبار میاد تا از خونه چیزی برداره ببره معلوم نیست چه خبره، هر هفته همین بساط رو داریم. بالاخره بعد از یکساعت پلیس اومد و آرومشون کرد. همسایه بالایی آره همسایه بالایی روی سر ما، کنار گوش ما: یک دختر نوجوون و یک پسر بچه توی این فضا دارن تربیت می شند و رشد می کنند. کتاب آسیب شناسی روانی ام رو از توی کیف درآوردم و به آسیب های روانی فراوونی که توی جامعه وجود داره فکر کردم و خوابیدم. آسیب های روانی

شعر: کنار تو

چه لذتی داره کنار تو بر فراز کوه ها نگاه کردن٬ دریاچه را

چه حس عجیبی از شعف تمام وجودم را در بر میگیرد٬ وقتی کنارمی

چه میل عجیبی در من مرا به تو می خواند وقتی خودت را به من نزدیک می کنی٬ دستم را بگیر

چه بوی خوبی می دهد موهای تو وقتی که حداکثر فاصله مجازمان را به کمترین حد میرسانم٬ مرا ببوس

درآغوشم بگیر

داستان مدیریتی: بر دوش غولها

داستانی از مجتبي موحدي – پاکشو- پائيز 89

با شتاب اومد و پشت سرش هم در رو محکم کوبيد جوري که خانم آرامش که هيچ وقت از چيزي گلايه نمي‌کنه از جا پريد، آهسته گفت: "ايش" ، رفت پشت ميزش نشست و زير لب غرغر زد : مرتيکه نفهم هنوز مهر حکمش خشک نشده اونوقت واسه من کلاس مي‌ذاره يکي نيست بهش بگه آخه اگه من کار نکنم که تو نميتوني پُز مديريتت رو بدي.

خانم زياديان رو کرد به خانم سخنور و آهسته گفت: بازم قاط زده غلط نکنم دوباره منيژان يه چيزي گفته آتيشي شده. خانم سخنور گفت: نه احتمالاً بازم کارهاشو به اسم خودش تموم کرده حالش خرابه.

پا شدم رفتم از آب‌سرد‌کن يه ليوان آب ريختم و اومدم کنارش نشستم و گفتم: بخور آروم بشي. با صداي خسته‌اي گفت : دستت درد نکنه ميل ندارم‌. مگه اينا ميذارند که يه آب خوش از گلوي آدم پائين بره .

....

ادامه نوشته

آبدارچی

دو روز قبل که تازه متوجه شدم آبدارچی ما مدرک فوق دیپلم مهندسی عمران داره، باعث شد به فکر برم. چقدر حاضریم از عناوینی که داریم بگذریم تا به هدفمون برسیم؟ همین موضوع باعث شد حس احترام بیشتری به آبدارچی احساس کنم :) 

سفر شمال

ناگهان زنگ زد و پیشنهاد سفر خارج از تهران رو برای عصر همون روز داد٬ کمی مکث کردم٬ فرصت زیادی نداشتم٬ از طرفی کلی کار داشتم که باید جمعه انجام می دادم و از طرفی علاقه ای به سفر با اون نداشتم.

مصطفی همکلاسی پرانرژی و شلوغ کلاسمونه که خیلی اوقات حوصلم از شلوغکاری ها و شیطنتهاش سر میره.

پیشنهادش رو قبول کردم و قرار شد سر شب به سمت محمودآباد راه بیافتیم.

پنجشنبه ساعت ۶ از تهران خارج شدیم و جمعه ساعت ۹ برگشتیم. این سفر که با همراهی سه  همکلاسی دیگه ام هم بود٬ جزو سفرهای دلپذیری بود که نه تنها خستگی ای در پی نداشت بلکه سطح انرژی ام رو هم افزود. توی راه کلی آواز خوندیم٬ صبح که همه خواب بودند کنار ساحل رفتم و ضمن اینکه با دریا کلی حال کردم مقدار زیادی قلوه سنگ های صیقل خورده هم جمع کردم٬ در برگشت هم به پارک جنگلی ای در کنار جاده رفتیم٬ بهتر از همه اینکه خیلی سفر کم خرجی بود. تا باشد از این سفرا با همه دوستان.

یه مرد تنها

هوای شبانه٬ سرد بود ولی دلچسب

سیگاری به لب داشت و از رستوران به سمت مهمانسرا می رفت

خیابان خلوت بود و مردمان شهر آماده خواب و خفتن می شدند. بوی برگهای درخت اکالیپتوس فضای سرد شبانه رو دل انگیز کرده بود. کامهای عمیقی از سیگار می گرفت٬ به ماه روشنی که بر فرق آسمان آویزان بود می نگریست. نزدیک به چهارراهی رسید٬ خودروی پیکانی نزدیک می شد٬ پدری با پسرش دل شب را می شکاقتند تا احتمالا به آرامگاه خود برگردند. پسر بچه از دور به او نگاه می کرد.

عابر سیگارش را پنهان کرد تا منجر به یادگیری پسربچه نشود. ماشین گذشت و او سردی هوا را با دود گرم سیگار جبران میکرد.