داستانی از مجتبي موحدي – پاکشو- پائيز 89
با شتاب اومد و پشت سرش هم در رو محکم کوبيد جوري که خانم آرامش که هيچ وقت از چيزي گلايه نميکنه از جا پريد، آهسته گفت: "ايش" ، رفت پشت ميزش نشست و زير لب غرغر زد : مرتيکه نفهم هنوز مهر حکمش خشک نشده اونوقت واسه من کلاس ميذاره يکي نيست بهش بگه آخه اگه من کار نکنم که تو نميتوني پُز مديريتت رو بدي.
خانم زياديان رو کرد به خانم سخنور و آهسته گفت: بازم قاط زده غلط نکنم دوباره منيژان يه چيزي گفته آتيشي شده. خانم سخنور گفت: نه احتمالاً بازم کارهاشو به اسم خودش تموم کرده حالش خرابه.
پا شدم رفتم از آبسردکن يه ليوان آب ريختم و اومدم کنارش نشستم و گفتم: بخور آروم بشي. با صداي خستهاي گفت : دستت درد نکنه ميل ندارم. مگه اينا ميذارند که يه آب خوش از گلوي آدم پائين بره .
....