جمله: خردمند و نابخرد

مرد خردمند سعی می‌کند خودش را با دنیا سازگار کند و مرد نابخرد اصرار دارد که دنیا را با خودش سازگار کند. بنابراین کلیه پیشرفت‌ها بستگی به تلاشهاي مرد نابخرد دارد.

برنارد شاو

گويند حضرت نوح در اواخر عمر دخمه ي كوچكي به اندازه سر خود ساخت تا سر پناهي داشته باشد.

كسي به كنايه از او پرسيد چرا حال بعد از اين همه سال به فكر سرپناه افتاده اي

و نوح در پاسخ گفت: اگر مي دانستم عمر انسان چنين كوتاه است همين را هم نمي ساختم

عصبيت زمانه ما

آتش كوچكي زير يكي از درختان گردوي روستا روشن كرديم تا از گرماي آن هم چايي تهيه كنيم و هم نان محلي را براي نهار گرم كنيم.

منصور داشت از يكي از مهندسين محل كار خود صحبت مي كرد كه اخيرا خيلي عصبي شده بود.

مي گفت دفعه آخري كه او را ديد در حال دعوا و داد و بيداد با رئيس كارگاه بود. ديگر از او خبري نشد تا چند روز پيش كه خبر آمد پليس به جد به دنبال او مي گردد.

ظاهرا آقاي مهندس سر همسرش را بريده بود.

چه تلخ است قصه ي آدميت

ما براي رعايت انسان آمديم؟

اما آنچه در اين ميان كم بهاست

چيست؟ جز جان انسان!

كه به اين سادگي پايمال مي شود.


پي نوشت سما:

چرا عاقلان را نصيحت كنيم؟

بياييد از عشق صحبت كنيم

تمام عبادات ما عادت است

به بي‌عادتي كاش عادت كنيم

چه اشكال دارد پس از هر نماز

دو ركعت گلي را عبادت كنيم؟

به هنگام نيّت براي نماز

به آلاله‌ها قصد قربت كنيم

چه اشكال دارد كه در هر قنوت

دمي بشنو از ني حكايت كنيم؟

...

ادامه نوشته

راه من

چندی پیش ایمیلی رو از گروه متد دریافت کردم که باعث شد بیشتر به خودم و راه هایی که انتخاب می کنم فکر کنم.

ایمیل در مورد شخص ثروتمندی بود که پس از سالها با پشیمانی از عدم انجام کار درست در گذشته، ناامید از داشتن زندگی رویایی خود شده.
این موضوع من و به فکر فرو برد! به گذشته فکر کردم، به راهی که تا حالا طی کردم. به راهی که در حال حاضر قدم برمی دارم.
از اون موقع با خودم در حال تکرار این موضوع هستم: با اینکه سعی کردی ضمن کار و تحصیل علم، تو زمینه های مختلفی فعالیت کنی (فرهنگی، هنری، ورزشی و ...) وقت آزادی نداری و کار مفید انجام میدی اما آیا بعدِ 30 سال از کارهات راضی خواهی بود؟!
دنبال چه هستی؟ آیا مسیر درستی رو دنبال میکنی؟ یا اینکه بعد از چند سال تازه متوجه میشی که راه درستی رو انتخاب نکردی؟
رسالت فائزه تو این دنیا چیه که میتونه توش بهترین باشه؟ این سوال ها و سوال های زیاد دیگه من و مشغول خودش میکنه و زمزمه این مطلب: "کجاست آن گمشده که گیرم ره او"

و این شعر زیبا:

روزها فکر من این است و همه شب سخنم          که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا        یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
       از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود        به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

     (مولانا)

چرا مادرمان را عاشقانه بايد دوست داشته باشيم

چندي پيش به مطلب تعمق برانگيزي برخوردم با عنوان "چرا مادرمان را عاشقانه بايد دوست داشته باشيم؟"، كه اصل نوشته رو مي تونيد در ادامه مطلب ملاحظه كنيد.

اما به خودم و مادرم فكر مي كردم كه واقعا چرا؟

امشب باد تندي برگهاي درخت گردو  را به نواخت سمفوني "فش فش" مجبور مي كرد و تنه درخت را هم به همنوايي با اين جنبش مطيع خود كرده بود.

خود را به كنار ديوار باغي رساندم تا در پناه آن كمي از جريان تندباد در امان باشم.

به مادرم مي انديشم

كه وقتي كه من غرق تماشاي سريال "جراحت" هستم در حال تهيه شام و انداختن سفره است

هنوز كه هنوزه آخر شب رختخواب مرا پهن ميكند قبل از اينكه خود بخواهم اين كار را بكنم

غذاي مورد علاقه مرا بهتر از من مي شناسد

با كوچكترين لبخند من، بيشتر از من، خوشي تمام وجودش را فرا ميگيرد

بيشتر از من به فكر بيماري يا ناراحتي من است

غذاي خوب سفره را براي من مي گذارد و غذاي مانده را براي خود

غصه هايش را نمي دانم كجا مي گذارد اما براي ما لبخندش را مي آورد

بهترين سليقه اش را براي خريد كادوي تولد من خرج ميكند

با اشتياق ساعتها را براي درست كردن كيك عصرانه و تزئين آن صرف مي كند


پي نوشت آذر:

سلام
با تمام این مطلب موافقم اما به نظرم این خیلی خودخواهی که ما کسی رو دوست داشته باشیم چون خیلی به ما سرویس می ده
نه به خاطر خودش
همیشه این راه خوبی برای نشون دادن اهمیت چیزی اما ارزش یک انسان به خودی خود کاملاً لمس شدنی و این که اقلاً کمی بهش اشاره بشه بد نیست
شاید اینطوری ما احترممون به تمامی مادران به خاطر نقششون در طبیعت زیاد بشه

با سپاس

پي نوشت فاطمه:

مادرامون هميشه خوب و مهربون و دوست داشتني هستن . اگه گاهي به محبت هاشون توي سرويس دهي فكر ميكنيم به خاطر اينه كه اين كارو با عشق انجام ميدن . شام پختن با عشق ، پختن كيك با عشق و........ همه وجودشون عشق به بچه هاست . الهي سايه شون هميشه مستدام باشه

ادامه نوشته

شب نوشت (2)

موضوع امشب برنامه بي بي سي فارسي درباره نشاط بود و وضعيت شادي و نشاط در جامعه ايران

بهانه نشست خانوادگي امشب ما هم نشاط و شادي به هواي تولد من بود

امشب هم سر موعد (نيمه شب) زير نور خيره كننده ماه به خلوتگاه خود در زير درخت گردو روانه شدم.

با خود به شبي كه گذشت مي انديشم، بعد از سالها به خود و خانواده اجازه دادم تا با خيال راحت شبي رو به شادي و رقص بگذرونيم. فرصتي كه سالها از خودمون دريغ كرده بوديم.

به ظرفيت ذهني مون براي پذيرش شادي فكر ميكنم. كه چقدر درياچه ذهن ما بزرگ است و ما يا بهتر است بگويم من چقدر در تنگنا و با خست اجازه عبور شادي را از كانال رودخانه اي باريك به آن مي دادم

و چه آسان مي توان رقصيد حتي اگر حرفه اي نباشي

كافيست خور را از قيد و بندهاي ذهن ساخته رها سازي

خواهرزاده كوچكم را نگاه مي كردم كه خستگي ناپذير،‌ خلاق،‌ موزون و پر شور مدام در حال رقص است. او رقص زندگي را مي داند. پر انرژي و من امشب هم از او آموختم كودكي را و كودكانه زيستن را

الگوي خوبي پيدا كردم و با خود مي انديشم اين الگوها چقدر به من نزديكند!

 گاه به گاه ترانه علي كوچولو رو گوش ميكرديم كه هم اينك هم ورد زبان شبانه من شده است

"علي كوچولو يك مرد كوچك"

و بازخواني امروزي آن كه چه زيبا نگاشته و اجرا شده

"علي كوچولو،‌ديگه كوچيك نيست،‌خوشحال نمي شه با نمره بيست"

و خود را دوباره از خاطر مي گذرانم كه آيا خوشحالم؟ آيا زندگي ام در كيفيت شادي و نشاط است؟

و از خود مي پرسم كه تعهدت به چيست؟

به غصه است يا بسط و نشاط؟

اين منم كه در هر لحظه بين اين دو انتخاب يكي را برمي گزينم.


من چه عاشق،‌ من پر از شور و نشاطم

من‌ چه غمگين، همزمانم

در تعادل بين شادي، بين غم

من چه رقصانم،‌

هچو بندبازي بر طنابم

من رها از بندهايم، من همانم كه همانم


پي نوشت، از قول شفيعي كدكني:

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست 

با چشمهای روشنِ براق، با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد،  ما را کند خبر
این هم نشان ما  :  
یک سو خلیج فارس /  سوی دگر خزر

شب نوشت (1)

شب از نیمه گذشته و من برای هواخوری به بیرون می روم

هوا سرد است و مردم به یمن این ماه مبارک به ساعات شبگردیشان افزوده شده و علی رغم پیش بینی ام حومه شهر چندان خلون نیست.

به مزارع و گندمزارها نزدیک میشوم٬ پیامک های دوستان مرا به یاد سالگرد تولدم می اندازد و مدام مرا تکرار میکند. زنگ پیام ها مرا به یاد ناقوس کلیساهایی می اندازد که رخدادی را یادآوری میکنند

سی سالگی

چندی پیش با دوستی می گفتم که انگار انسان با نزدیک شدن به هر یک از دهه های زندگی آگاهی خاصی نسبت به خود٬ زمان٬ زندگی و مرگ پیدا می کند٬ اما نمی دانم چرا امشب حس خودآگاهی خاصی در من پدیدار نگشته است.

سر شب از خواهرم خواستم  که اگر می خواهد برای تولدم کادویی تهیه کند٬ یک جعبه مداد شمعی و یک جلد دفتر نقاشی نیاز دارم تا در این فرصتی که به قصد بازسازی برای خود در نظر گرفتم حسابی به کودک درونم حالی داده باشم.

هوا سبک و خنک است و من با شلوارکی به پا سلانه و مسرور از سفر چندهفته ای که از تهران خارج شده ام به پیش می روم٬ به حاشیه شهر٬ در جوار مزارعی که در حال استراحتند٬ چندی پیش محصولات خود را به صاحبان و مالکین خود پس داده اند و اینک به انتظار شروعی مجدد نشسته اند.

ماه کامل سطح زمین را همچون لامپ مهتابی کم مصرف و پرنوری پوشانده.

نزدیک درخت گردوی کهنسالی می شوم٬ از راه کناره می گیرم و خود را به کنار دیوار گلی کوتاهی میرسانم که انگار یادگار مرزبندی گذشتگان بر حریم های خودساخته است.

جوانهای سرخوش هم از کوره راه ها خود را به لابلای مزارع و باغات کشانده اند که از دور صدای اربده و آواز و گاه گپ و گفتشان مرا به خود متوجه می کند.

ترانه ای که امشب ورد زبانم است را با خود تکرار میکنم و گاهی بلند می خوانم:

 یاد تو هر جا که هستم با منه٬ داره عمر منو آتیش می زنه

یاد تو هر جا که هستم با منه٬ ...

نمی دانم آن جوانهای آن طرف تر این نواهای عاشقانه مرا به چه تعبیر میکنند؟ آواز٬ عربده یا چیز دیگر

به هر حال همگان حق دارند آنگونه که صلاح می دانند رفتار دیگران را ترجمه و تفسیر کنند دیگر٬ مگر من نمیکنم؟

در راه بازگشت٬ پسر بچه کوچکی را دیدم که از در خانه بیرون آمد و کیسه ذباله کوچکی در دستش٬ گوش به فرمان پدر در حال تجربه اندوزی و مسئولیت پذیری -تحت آموزش پدر- داشت این محموله ی به شدت مهم را در مقر خاص خود قرار می داد٬ و پدر که از تعلیم و تربیت فرزند خود مسرور بود.

و امروز من هم در کنار پدر در حال تجربه اندوزی بودم٬ به یاد کودکی هایم