سوال: املاء یا انشاء؟
استاد!!!
آدمی در دبستان جهان، املاء می نویسد یا انشاء؟
استاد!!!
آدمی در دبستان جهان، املاء می نویسد یا انشاء؟
خوب این تمرین رو به این شکل انجام می دهیم که هر روزی یک ربع یا نیم ساعت زمانی رو اختصاص بدهیم برای پاسخ به این سوال که چه اثری رو می خواهم از خودم به جا بگذارم؟
قبل از آخرین دم٬
قبل از افتادن پرده بزرگ٬
می خواهم زندگی کنم٬
برآنم تا اثری در هستی به جا بگذارم.
می خواهم باشم.
آنگاه که آدمی (( چرایی / غایت چیست )) زندگی خویش را می شناسد ؛ آنگاه است که او از هر (( چگونه ؟ )) آسوده خاطر می شود. نیچه
دیدم و به خاطر سپردم،
عمل کردم و یاد گرفتم.
ضرب المثل چینی
در ضمن یکی از روزهای هفته رو هم به خودمون اختصاص بدیم و حسابی به خودمون به خاطر یکی از ویژگی های برجستمون حال بدیم. یعنی دیگه سنگ تموم بزاریم .
تمرین روز اول (پنج شنبه):
با یکی از بچه های دانشگاه بر سر موضوعی به اختلاف نظر خوردم و چیزی نمونده بود که طی یکسری از مراودات اس ام اسی٬ فرصت با هم بودن رو از هم دریغ کنیم...
صبح که از خواب پا شدم اس ام اسی رو از طرف ایشون دیدم که نوشته بود:
اینکه دیشب جواب اس ام اس هام رو ندادی فکر کردم شاید به یکی از دلایل زیر باشه...
واحتمالات خودش رو برام فهرست کرده بود.
رفتم فولدر پیام های ارسالی ام رو چک کردم و دیدم که دو پیام آخری که براش فرستاده بودم٬ دریافت (ِdeliver) نشده بوده. و چه خوب که با من چک کرد و من دوباره اونها رو براش فرستادم. در حالت معمول ما (ببخشید من) معمولا این کار رو نمی کنیم (ببخشید نمی کنم) و شروع می کنیم به بریدن و دوختن که آره حتما این پسره ... اوووه
و چه جالب که این "تازه دوست" من مسئله رو شفاف کرد و نگذاشت منجر به ناراحتی و یا کدورت بشه.
خلاصه همونجا سوژه تحسینم رو پیدا و یا به قولی شکارش کردم و بابت این کارش اون رو تحسین کردم.
و البته مهمتر از داستانی که در بیرون من در حال رخ دادن بود٬ درسی بود که در حین تحسین گرفتم:
چقدر سختمه که دیگری رو تشویق کنم
و در تنگنای وجودم به دنبال ذره هایی از نفس٬ که ریشه ی این سختی از لابلای زمینش آب می مکید.
خوشحالم که می بینم
خوشحال که هستم.
تمرین روز دوم (جمعه):
در حق کسی کاری بکنیم بدون اینکه او و یا هیچ کسی مطلع شود!
دفعه پیش که این تمرین رو علی روزبهانی به ما سپرد یادگیری جالبی داشتم. اینکه چقدر سخته بدون دیده شدن کاری رو باسه کسی انجام بدی و این دفعه هم که البته منتظر و مشتاق ام تا یاد بگیریم و ببینم که در درونم چه می گذره.
امروز روز آخریه که مهلت دارم تمرینم رو انجام بدم٬ یکی از بچه های حلقه دیروز گفت آقا این عجب کار سختیه آُ٬ تایید کردم و متعهد شدم که حتما انجامش بدم.
صبح به این فکر افتادم که یک جعبه بیسکویت بخرم به محل کارم بیارم -بدون اینکه کسی مطلع بشه-.
برای من تمرین خوبی بود چون معمولا از این کارا نمی کنم و بیشتر مصرف کننده ی پذیراییه دیگرانم.
بیسکویتها رو به سختی توی کیفم جا دادم تا کسی متوجه نشه. وارد شرکت شدم٬ توی راهرو-که ما معمولا خوراکی ها رو اونجا میگذاریم- کسی نبود. سریع بیسکویت ها رو از کوله در آوردم و روی میز گذاشتم. خداخدا می کردم کسی نبینه که تمرینم به باد نره!
عملیات با موفقیت اجرا شد و در همین حین خودم رو می پاییدم که چه افکار و احساسی دارم.
باز هم میل به دیده شدن٬ تایید و تحسین شدن. . .
همکارای دیگه اومدن و طبق معمول بعد از دیدن بیسکویت ها:
"به به دستش درد نکنه٬ کی گرفته؟ کی گرفته؟"
کی گرفته؟
و من مایل به گفتن این جمله ی معمول که: "ای بابا! قابلی نداره٬ نوش جون"
سوسن خانم گفت حتما آقای ... گرفته
قطعا اسم من نبود. اسم کسی بود که معمولا از این کارا می کرد.