داستانک: راه
از اتوبان بابایی به سمت جنگل لویزان می راند
اتوبان٬ راه٬ جاده و رانندگی احساسات مخصوص به خودش رو در اون ایجاد می کرد. گذر از کنار راننده ای٬ گهگداری نیم نگاهی٬ شعارهایی که مردم پشت ماشین هاشون می نویسند٬ چشم غره هایی که پسِ یک کَل کَل به هم می رن٬ حرکات عجیب و غریب و ناگهانی و تغییر مسیرهای یک هویی که نشان از تصمیمات آنی راننده داره٬ اشعار عرفانی پشت نیسان ها٬ خاورها و کامیون ها٬ دعای "اللهم عجل لولیک الفرج" که اتفاقا جدیدا به وفور پشت خودروهای سواری یافت می شه!٬ جهش های بالا و پایین ناگهانی راه که تو را به خود می خواند٬ مناظر ناهمگون و دفرمه اطراف که به لطف گل آرایی های شهرداری جدیدا کمتر دیده می شود...
راهنمای تغییر مسیر به سمت چپ را زده و داخل جاده کوهستان که از قعر جنگل لویزان عبور می کند می شود٬ خنکای ناگهانی هوا او را به خود آورده و شجریان که چه زیبا از قول سعدی می خواند:
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم
گفتم ببینمش مگر درد اشتیاق
ساکت شود٬ بدیدم و مشتاق تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
حرف هایی برای گفتن