توجه و اهمیت به یار
مرد- باشه اما چطور این کار رو بکنم؟
ز- نمی دونم خودت باید راهش رو پیدا کنی
م- آخه اون موقع صبح زوده که... باشه یه کاریش می کنم
ز- می خوام ببینم چقدر دوستم داری
قبل از خواب خیلی فکرش مشغول شده بود که از چه طریقی این ماموریت رو به انجام برسونه. با این افکار به خواب رفت و با همین افکار هم نصف شب از خواب پرید٬ یه هو یه ایده ای به ذهنش رسیده بود:
یواش از روی تخت بلند شد و به سمت کمد لباس ها رفت...
ساعت ۵ و ۴۵ دقیقه است و خانم با صدای زنگ ساعت از خواب برخواست.
یه نگاهی به اطراف انداخت٬ شوهرش هنوز خواب بود. کمی ملافه رو از روی اون کنار زد و ناگهان زد زیر خنده.
همسرش لباسهای گل منگولی اون رو پوشیده بود. دامن سارافونش رو هم زد بالا دید لباس زیر زنونه پای همسرشه و دیگه از خنده ترکید.
چه کیفی داره وقتی انقدر برای هم ارزش قائل باشیم و برای هم مایه بزاریم.
برداشتی از سریال افسانه افسونگر

حرف هایی برای گفتن