عابری در حال گذر از عرض خیابان بود٬

غروب عید قربان است و من برای تهیه شیرینی عازم شیرینی فروشی بلوط...

دقت چندانی برای کاستن از سرعت ماشین نداشتم. پسر جوونی بود که پاش رو گچ گرفته بود٬ لنگ لنگان به سرعتش افزود تا زودتر از عرض خیابان عبور کنه

او رد شد ولی خاطر ناراحت من از بابت این کم توجهی دقایق زیادی مشغول بود. به ته مایه های جباریتی تاریخی در وجودم می نگریستم که وابسته به جایگاه و موقعیت من بود و باعث می شد که اگر سواره بودم حال پیاده رو نفهمم و اگر پیاده بودم خود رو مظلوم و مورد بی توجهی بپندارم.