هوای شبانه٬ سرد بود ولی دلچسب

سیگاری به لب داشت و از رستوران به سمت مهمانسرا می رفت

خیابان خلوت بود و مردمان شهر آماده خواب و خفتن می شدند. بوی برگهای درخت اکالیپتوس فضای سرد شبانه رو دل انگیز کرده بود. کامهای عمیقی از سیگار می گرفت٬ به ماه روشنی که بر فرق آسمان آویزان بود می نگریست. نزدیک به چهارراهی رسید٬ خودروی پیکانی نزدیک می شد٬ پدری با پسرش دل شب را می شکاقتند تا احتمالا به آرامگاه خود برگردند. پسر بچه از دور به او نگاه می کرد.

عابر سیگارش را پنهان کرد تا منجر به یادگیری پسربچه نشود. ماشین گذشت و او سردی هوا را با دود گرم سیگار جبران میکرد.