داستان مدیریتی: بر دوش غولها
بر دوش غولها
( ميگويند در دنيا هيچ چيزي تصادفي نيست اما مطمئن باشيد تمام اسامي و شخصيتها و اتفاقات اين داستان تصادفيست )
با شتاب اومد و پشت سرش هم در رو محکم کوبيد جوري که خانم آرامش که هيچ وقت از چيزي گلايه نميکنه از جا پريد، آهسته گفت: "ايش" ، رفت پشت ميزش نشست و زير لب غرغر زد : مرتيکه نفهم هنوز مهر حکمش خشک نشده اونوقت واسه من کلاس ميذاره يکي نيست بهش بگه آخه اگه من کار نکنم که تو نميتوني پُز مديريتت رو بدي.
خانم زياديان رو کرد به خانم سخنور و آهسته گفت: بازم قاط زده غلط نکنم دوباره منيژان يه چيزي گفته آتيشي شده. خانم سخنور گفت: نه احتمالاً بازم کارهاشو به اسم خودش تموم کرده حالش خرابه.
پا شدم رفتم از آبسردکن يه ليوان آب ريختم و اومدم کنارش نشستم و گفتم: بخور آروم بشي. با صداي خستهاي گفت : دستت درد نکنه ميل ندارم. مگه اينا ميذارند که يه آب خوش از گلوي آدم پائين بره .
آن طرف تر آقاي اخباري صم و بکم پشت ميزش نشسته بود و يه پرونده زرد رنگ رو گذاشته بود جلوش و تماشا ميکرد اما کاملاً واضح بود گوشش اينوره و تمام حواسش رو هم جمع کرده بود ببينه ما چي داريم ميگيم.
گفتم: الان عصباني هستي هيچي نگو، اين آب رو بخور آروم که شدي بگو ببينم چي شده. خيلي بيرمق گفت: ميخواستي چي بشه ما افتاديم تو اين سيستم لامصب که هيچيش سر جاش نيست يا دم به ساعت مدير عوض ميشه يا اينکه خودش عوض ميشه، تا مياي به يکيشون چيزي ياد ميدي که کارها رو، رو به راه کنه همچون که داره راه ميافته يه دفعه اون ميره اون يکي مياد روز از نو روزي از نو. بايد هر کاري رو بهش بفهموني، آخر سر هم براي اينکه به بالاييها بگه من خيلي مديرم بدو بدو ميره يه چيزي رو جابجا ميکنه و همه کارها رو بهم ميريزه و بعد تو ميموني و حوضت .
با سر به اخباري اشاره کردم و گفتم: جوش نزن شايد به گوشش برسه اونوقت خر بيار باقالي بار کن. خانم سخنور صداشو نازک کرد و اومد تو حرفمو گفت : راست ميگه همه ميدونند اين واحد رو کاکل شما ميچرخه ديگه خودتون رو چرا ناراحت ميکنيد حيف اون صورت صافتون نيست با اخم چروک بشه. بعد يه نگاهي به خانم زياديان کرد و اونم که هميشه سعي ميکنه از قافله عقب نمونه اضافه کرد: راست ميگه حيف جوونيتون نيست ماشاالله هزار ماشاالله شما که صاحب کمالاتيد هر جا هم که باشيد همه قبولتون دارند.
بعد يه چشمک به خانم سخنور زد و اونم با سر، هم تائيدش کرد و هم تشکر. سرآمد که حالا کمي آرومتر شده بود آهي کشيد و گفت: درد من حصار برکه نيست درد من زيستن در کنار ماهياني است که فکر دريا، حتي به ذهنشان هم خطور نميکند.
خانم سخنور با لبخند و در حاليکه کاملاً مشخص بود منظور سرآمد رو نفهميده گفت: چه رمانتيک، خودتون گفتيد؟ خانم زياديان گفت : معلومه آقاي سرآمد اهل ذوقند. سرآمد با بي حوصلگي گفت: نه نميدونم کي گفته ولي هر کي گفته از دل من خبر داشته. رو کردم به خانمها و در حاليکه با اشاره به اونا فهموندم کاري به کارش نداشته باشند گفتم : اگه آروم شدي تعريف کن چي شده؟ با گفتنت شايد نتونيم کاري برات بکنيم اما لااقل درد دل کردي، يه کم سبک ميشي. همه با سر حرفهامو تائيد کردند. اخباري در حاليکه هنوز به پوشه زير دستش نگاه ميکرد يه نگاه سريع به جمع انداخت و خودشو رو صندلي جا به جا کرد تا بهتر بتونه حرفها رو بشنوه.
سرآمد گفت : خوش به حال بچههاي مهندس به پرور اينقدر خوشم مياد از سيستمش خيلي با حاله اگه ميشد برم تو واحد اون خيلي قضيه فرق ميکرد. گفتم : هر جا که روي آسمان همين رنگ است پسر جان, تا به حال شده از نزديک ببيني اون با بچههاش چه جوري حرف ميزنه؟ اصلاً بچههاش ازش راضي هستند يا نه؟
خانم سخنور گفت: اتفاقاً خانم سايه بين اصلاً راضي نيست. خانم زياديان اضافه کرد : راست ميگه آقاي خوشنشين هم همهاش پشت سرش بد ميگه و راضي نيست، ميگه از مديريت هيچي حاليش نيست وقتي از بالا بهش کار ميدن مياد ماهارو صدا ميکنه ميگه من اينو ميخوام بريد هرطوري هست انجامش بديد اونوقت ما هي بايد بريم ازش بپرسيم اينو چه کار کنيم اونو چه کار کنيم خودشم که دائم با قيافه حق به جانب ميگه تا اينجاش بد نيست حالا اين کار و بکن اين کارو نکن. بالاخره آدم کلافه ميشه اگه قراره طبق نظر من باشه پس چرا هي گير ميدي که اونو اونجوري درست کن اينو اينجوري درست کن.
اين جملات رو در حاليکه سر و بدنش و به چپ و راست ميچرخوند ميگفت که با ضرب آهنگ کلامش حرکات موزوني را ايجاد کرده بود و همه خنديدند سرآمد هم يه لبخندي زد. سرآمد که يه کمي حالش بهتر شده بود با لبخند کمرنگي گفت: خوب همين خوبه ديگه از نظر من مديريت يعني اين. بعد اضافه کرد: اشتباه نکنيد من دنبال رضايت بچههاش نيستم از سيستمش خوشم مياد من اعتقاد دارم همه آدما مثل همند يه روز سرحالند يه روز دمق. حالا شانست بياره کدوم روز به پستشون بخوري اون روز سرحال باشند يا ناراحت، که البته يک مدير بايد بتونه احوالاته خودش رو کنترل کنه و خيلي با کارش قاطي نکنه ولي منظوره من نوع نگاه و تفکر آدمهاست که شخصيتشون رو ميسازه و ميتونه از اونها يک مدير و يک الگوي خوب بسازه. مدير بايد راه رو نشون بده نه اينکه هرلحظه تو کار دخالت مستقيم داشته باشه بايد کارو بگه خودش وايسه کنار.
گفتم: اونوقت هر چي شد گردن ميگيري؟ با ادعا گفت: بله،خوب و بدش پاي من.. البته نه اينکه راهنمايي نکنه اما اگه مدير هر لحظه بگه چه کاري رو چطور انجام بده، فقط يه طوطي سخنگو تربيت کرده که خوب ميتونه رفتارش رو تقليد کنه و علاوه بر از بين بردن حس خلاقيت باعث روزمرگي و دلزدگي فرد از کار ميشه تازه بدتر از اون اينه که اگر نيرويي هم به صورت خودجوش خلاقيتي داره و ميتونه خلاف جهت آب شنا کنه رو، به زور تبديل به يک .......
در همين بين در باز شد و آقاي مهندس بهپرور وارد اتاق شد بي اختيار همه به احترامش بلند شديم و در اين بين سرآمد که غافلگير شده بود حرفش رو نصفه قورت داد, رفت جلو با حالت جو زدهاي دو دستي دست داد و احوالپرسي کرد . خانم سخنور آهسته و زير لب به خانم زياديان گفت: چه حلال زاده. زياديان در حاليکه لب و لوچهاش رو ميپيچوند گفت: انگار موش رو آتيش زدي اه اه گوشت تنم ريخت.
به پرور با من و اخباري هم دست داد و با خانمها خيلي رسمي احوال پرسي کرد و رو به من و سرآمد کرد و گفت : مزاحم نيستم چند دقيقهاي اينجا بشينم؟ سرآمد که ديگه تو ابرها پرواز ميکرد با اشتياق گفت: خواهش ميکنم باعث افتخار ماست. همه رو صندلي نشستيم و چند لحظهاي سکوت بود و نگاهها از صورت هم سٌر ميخورد به صورت ديگري. به پرور که وضعيت رو اينجوري ديد با لحن خيلي دوستانهاي گفت : من مزاحم کارتون نميشم، راستش با آقاي عاليجاه يک کاري داشتم که منشيشون گفتند چند لحظه بايستي صبر کنم من هم دوست نداشتم تو اتاق ايشون منتظر باشم گفتم يه سري به شما بزنم بيشتر با شما آشنا بشم.
سرآمد خيلي با اشتياق گفت: خواهش ميکنم خيلي خوشحاليم که شما اينجا هستيد از وقتي شما وارد مجموعه شديد ما فقط ذکر خير شما رو شنيده بوديم که امروز هم سعادت يارمون شد تا افتخار زيارتتون رو هم داشته باشيم. من سرآمد هستم و ( با اشاره به هر کدوم از ما، نفرات اتاق رو معرفي کرد) .
يادم رفته بود اين رو بگم که اتاق ما نزديکترين اتاق به دفتر مديريت ارشد سازمان بود براي همين خيلي از اوقات کسانيکه بايستي منتظر ملاقات با مديريت ميشدند به اتاق ما سري ميزدند ولي آقاي به پرور حدود 6 ماه بود که به مجموعه وارد شده بود و براي اولين بار بود که به اتاق ما سر ميزد حتي اسم ماهارو هم نميدونست.
به پرور خودش رو روي صندلي کمي تکون داد و در حاليکه با اون ريش پرفسوريش که آدم فکر ميکنه هميشه در حال لبخند زدنه با صميميت خاصي گفت : خيلي ممنون بايد ببخشيد که نتونستم تو اين مدت از نزديک با شما آشنا بشم ... همه از اين جمله غافلگير شده بوديم، ضمن تشکر، اين رو وظيفه خودمون ميدونستيم و کوتاهي دير آشنا شدن رو به گردن ميگرفتيم. اما به پرور که حالا برامون جذابتر شده بود با ژست خيلي صادقانهاي گفت : تعارف نفرماييد من اعتقاد دارم فرد تازه وارد در هر مجموعهاي و در هر سطح سازماني وظيفه داره خودش رو به همه افراد سازمان معرفي کنه.
سرآمد از اينکه ميتونست با کسي که همين چند لحظه پيش آرزوي رفتن به تيمش رو داشت صحبت کنه خيلي سرحال شده بود و گفت: باعث خوشحالي ماست که شما اينجا تشريف آورديد ميخوام از فرصت استفاده کنم و يه سوالي بپرسم البته اميدوارم حمل بر پررويي من نگذاريد. به پرور: خواهش ميکنم فقط سخت نپرسيد که بلد نيستم جواب بدم. خودش خنديد و همه اونو با خندههامون همراهي کرديم. سرآمد بدون توجه به اطرافش و موقعيت گفت: اختيار دارين شما حتماً ميتونيد جواب بديد. ميخواستم بپرسم اگه مدير بالا دست شما زحمتهاي شما رو به اسم خودش تموم کنه و اسمي از شما نياره شما ناراحت ميشيد؟ مخصوصاً اگر کار رو بلد نباشه ارائه بده و ناقص معرفي کنه، اونوقت شما چي کار ميکنيد؟
به پرور که حسابي جا خورده بود خودش رو دوباره روي صندلي جابه جا کرد، در همين حين آقاي حافظي که در طبقه بالا مدير يکي از قسمتها بود وارد شد با ورودش همه شروع به احوالپرسي با او شدند و بحث داشت فراموش ميشد البته يادم نره که بگم آقاي حافظي از مديران محبوب سازمان بود هم بالا دستيها ازش خوششون ميومد چون کارش رو بدون حاشيه و درگيري انجام ميداد و هم بين همکاران ارج و قربي داشت علتش هم اين بود که هميشه پيش سلام و خنده رو بود البته يکي دو بار قاط زده بود که خيلي وحشتناک شده بود. به پرور رو به حافظي کرد و گفت: به به چه حسن تصادفي شما رو اينجا زيارت کردم. حافظي هم که معمولاً صاف و ساده حرف ميزد گفت: خواهش ميکنم راستش با آقاي عاليجاه کار داشتم که سرش شلوغ بود گفتم بيام اينجا، هم دوستان رو ببينم هم با آقاي سرآمد يه گپي بزنيم خيلي وقته که با ايشون هم کلام نشدم.
سرآمد که ميديد بهپرور با آمدن حافظي سعي در شونه خالي کردن از جواب دادن به سوالش داره رو کرد به حافظي و گفت : از لطف شما ممنونم اتفاقاً خيلي به موقع تشريف آورديد داشتيم با آقاي مهندس بهپرور بحثي رو شروع ميکرديم که بد نيست شما هم ما رو از اظهار نظرتون بي بهره نگذاريد. راستش از آقاي مهندس بهپرور سوال کردم اگه مدير بالا دست شما زحمتهاي شما رو به اسم خودش تموم کنه و اسمي از شما نياره شما ناراحت ميشيد؟ اونوقت چي کار ميکنيد؟
حافظي با سادگي به بهپرور نگاه کرد و بهپرور کاملاً سياستمدارانه با لبخندي که حاکي از جمله : "اول شما بفرماييد" بود به حافظي خيره شد. حافظي هم مثل هميشه کاملاً خونسرد و صادقانه گفت: اول شما سوال منو جواب بده بعد من سوال شما رو جواب ميدم. البته فقط نظر خودم رو ميگم. سرآمد گفت : بفرماييد خواهش ميکنم. حافظي گفت : چرا افراد زير دست يک مدير سعي ميکنند کار خودشان را براي مقام بالاتر از مديرشون ارائه کنند؟ ساده ترش اينه که چرا دوست دارند مديرشون رو دور بزنند؟ با اونا چکار بايد کرد؟
به پرور که از اين جور جواب دادن خيلي مشعوف شده بود زل زد به سرآمد ، سرآمد هم من و مني کرد و گفت: خوب شايد براي اين که احساس ميکنه حقش بيشتر از اينهاست يا اينکه ميخواد خودي نشون بده و ... که حافظي کلام سرآمد رو بريد و گفت : با هر دو مورد موافقم اما يادمون باشه که مدير هم يک انسان مثل زير دستشه، با همون نيازها، البته شدت و ضعف داره و شکل و شمايلش هم فرق ميکنه. پس همونطوري که يک زيردست دوست داره خودش رو به بالاتريها نشون بده يک مدير هم ميخواد. قبوله؟
سرآمد از اين جواب حسابي آچمز شده بود و معلوم بود باز هم مثل هميشه وقت داغ کردنشه اما همه ميدونستيم که حافظي رو خيلي دوست داره و قبولشم داره، يه لحظه سرشو انداخت پائين و بعد گفت: حرف شما متين اما يک مدير خودش رو قبلاً نشون داده که شده مدير حالا نوبت زير دستاست که خودشون رو نشون بدن؛ اينو قبول نداريد؟
تا حافظي اومد لب باز کنه بهپرور که حالا به نوعي ترسش ريخته بود گفت : با اجازه مهندس حافظي اگه اجازه بفرماييد من يه اظهار نظر کوچولو داشته باشم . حافظي: خواهش ميکنم بفرماييد . به پرور : ببينيد جناب سرآمد صرف نظر از سيستمهاي سازماني و سلسله مراتب خاص خودشون، ما همگي انسان هستيم و نيازهاي انساني داريم اين نيازها شدت و ضعف داره اما براي همه وجود داره يکي از اين نيازها مورد توجه قرار گرفتنه خواه مدير باشيد و خواه خانهدار اگر اين نياز ارضا نشه معلوم نيست چه عواقبي ميتونه داشته باشه. اين نياز هم مثل خيلي از نيازهاي رواني افراد انتها نداره و ميشه گفت همگي اينها در راستاي پيشرفت فرد قرار ميگيره.
سرآمد که سوالش رو با يک سوال ديگه جواب داده بودند کمي کلافه شده بود کلافه شدنش به اين خاطر بود که تا به حال از اين زاويه نگاه نکرده بود کمي فکر کرد و يهو در حاليکه چشماش برقي زد گفت : بله با هر دوي شما بزرگواران موافقم اما اجازه ميخوام يه چيزي رو بگم بعد که تموم شد شما بفرماييد موافق هستيد يا خير؟ هر دو انگار که برد را قبول کردهاند و آخرين آوانس رو ميخوان به طرف مقابلشون بدند سري تکان دادند و لبخندي هم نثار سرآمد کردند و سرآمد بعد از تائيد ظاهري که گرفت اين طوري ادامه داد: پس ما نتيجه ميگيريم که اول، مديران هم نياز به مطرح شدن يا ديدهشدن دارند. دوم، مديران براي مطرح شدن نياز به همکاري و استفاده از نيروي پرسنل تحت امرشون دارند . سوم، پرسنل تحت مديريت يک مدير قبول دارند که مدير يک انسان است و مانند آنها نيازهاي انساني دارد. چهارم، همه انسانها نياز به مطرح شدن دارند. پنجم، اين نياز در راستاي پيشرفت است و پيشرفت هر فرد در گرو برآورده کردن اين نياز. ششم، مرئوسين بايد براي مطرح شدن خودشان بساط مطرح شدن مديرشان را فراهم نمايند. درسته؟ مکثي کرد و منتظر تائيد صحبتهاش از طرف به پرور و حافظي شد که هر دو با لبخند تقريباً فاتحانهاي تائيدشان را اعلام کردند در اين وقت يک دفعه سرآمد که ديگه رگهاي گردنش بيرن زده بود و صداش بلندتر از چند لحظه قبل و صورتش هم قرمز شده بود گفت : خوب بابا منم همينو قبول دارم، قبول دارم که مديرا براي اينکه خودي نشون بدن از زيردستاشون بالا ميرند، به مديران بفرماييد بگيد که ميتونند از من بالا برند اما ترو خدا بذارند من به اندازه قدم بايستم تا اونا هم، بلندتر به نظر بياند، نه اين که چون نميخواند زحمتي به خودشون بدند منو بخوابونند روي زمين و فقط 20 سانت برند بالا. منم خاک مال شدم که شدم به جهنم. اونا ميتونند 180 سانت برند بالا و روي سر من وايسن 9 برابر بالاتر از حالت فعلي. حالا اگه به من اجازه رشد بيشتري هم بدند بازهم بالاتر ميرند چون من هم تونستم قد بکشم، اونوقت اين حرف نيوتن معني بيشتري براشون داره که ميگه " من بر دوش غولها ايستادهام " آقا بد ميگم؟
به پرور و حافظي هر دو جا خورده بودند هم از حرفاش هم از عصبانيتش، ما هم جا خورديم چون به نوعي خودمون شاهد رفتارهاي ناپسندي بوديم که در موردش انجام ميدادند و بهش حق ميداديم از طرفي هم خداييش کارش از همهمون درست تر بود و هوش و خلاقيتش زبانزد همه همکارا، هم حافظي و هم به پرور خودشون رو هي جا به جا ميکردند تا جواب حرفاي سرآمد رو بدند که يهو خانم منشي آقاي عالي جاه وارد اتاق شد و گفت : آقاي مهندس به پرور، آقاي مهندس حافظي بفرماييد خواهش ميکنم آقاي مهندس منتظر شما هستند. به پرور يه نفس راحتي کشيد و بلند شد و با سرآمد دست داد و به طرف من و اخباري اومد ولي حافظي دست سرآمد رو تو دستش نگه داشت و با دست ديگرش زد روي شونه او و گفت : جوون شايد تو راست بگي اما يادت باشه اينها که گفتي فقط يک تکه از پازل مديريته، ضمن اين که من که درس مديريت تو دانشگاه مهندسي نخوندم ولي مدير شدم خودمم نميدونم چرا؟ اميدوارم هر چه زودتر مدير بشي و ببينم چطوري روی دوش غولها واي ميايستي. ضمناً هميشه به اين فکر نکن که کي جلوي ترو گرفته به اين فکر کن که چطوري ميتوني با صداقت، درستکاري و تلاش راهت رو باز کني. داستان جويبار کوچکي که يه سنگ بزرگ راهشو بسته بود رو تو دوره ابتدايي حتماً يادته.
هر دو تا بيرون رفتند. اخباري که تا اون لحظه هيچي نگفته بود بلند شد رفت طرف سرآمد ، زد به پشتش و گفت: دمت گرم تازه داره ازت خوشم مياد. خانم سخنور که همه ميدونستند تو چه حال و هواييه رو کرد به سرآمد و خيلي احساساتي گفت : من به شما افتخار ميکنم. و يک دفعه چشماش پر اشک شد. من پاشدم رفتم از آب سرد کن براي سرآمد آب ريختم و به خانم آرامش نگاه کردم که از اول بحث تا همون لحظه صداي تق و تق صفحه کليدش مي اومد لبخندي زد و گفت : همه رو تايپ کردم ميدم مثل هميشه داستانش کنيد.
مجتبي موحدي – پاکشو- پائيز 89
حرف هایی برای گفتن