ساعت از دو بعد از نیمه شب هم گذشته بود که رفتیم بخوابیم. صدایی شب رو خراش داد، من رو از افکار درهم و برهم حین خواب به خودم آورد، فکر کردم دعوایی در بیرون از ساختمان توی کوچه اتفاق افتاده، صدا ترکیبی بود از آواهای زنانه، جیغ های یک دختربچه و صدای زمخت یک مرد که در اینجور مواقع هی زخیم تر و بلندتر میشه تا حریف رو بیشتر دچار وحشت و ترس کنه. آره خوب البته ابن مکانیسم طبیعیه دفاعی و ابراز خشم نوع بشره که برای اینجور شرایط خاص شکل گرفته. یکم دیگه بیشتر که دقت کردم متوجه شدم صدا خیلی نزدیکتر از این حرفاست که ناگهان صدای برخورد چیزی به زمین رو از طبقه بالا شنیدم، صدا خیلی نزدیک بود، بیخ گوشمون. دوستم بابک و همسرش رو صدا زدم که بیاین ببینین چه خبره و چیکار کنیم، سروصدا، گریه و فحش کشی داشت شدت می گرفت، بابک گفت: این کار همیشگی شونه مرده هفته ای یکبار میاد تا از خونه چیزی برداره ببره معلوم نیست چه خبره، هر هفته همین بساط رو داریم. بالاخره بعد از یکساعت پلیس اومد و آرومشون کرد. همسایه بالایی آره همسایه بالایی روی سر ما، کنار گوش ما: یک دختر نوجوون و یک پسر بچه توی این فضا دارن تربیت می شند و رشد می کنند. کتاب آسیب شناسی روانی ام رو از توی کیف درآوردم و به آسیب های روانی فراوونی که توی جامعه وجود داره فکر کردم و خوابیدم. آسیب های روانی