در پس هر در دریست
پس آن در هم دریست
دربدر از پس هر در می زنم فریاد:
که ای درهای بسته, ای همه بنبستهای سرد جانفرسا 

من دراین میدان نخواهم ماند, من پس این خیل درها هیچ نمی بینم
هیچ نمی یابم
من نیستم
می روم من, می روم از این خراب آباد ویرانه, چون که می دانم
پشت آن در هم خبری نیست که نیست