چندی است به خانه ام، روز به روز فربه تر میشوم. تابلویی در دانشگاه نوشته بود " عوارض کم تحرکی کمتر از چاقی نیست". دکتر امام هم چند شب پیش در تلویژن به بیماران مفصلی در باب عوارض کم تحرکی هشدار می داد. دیشب قصد کردم که صبح زودتر از خواب برخیزم، ساعت ۷ به زور ساعت کوک شده از جا جستم  ولی تا ساعت ۱۰ آنهم با زنگ تلیفون از تخت جدا نشدم. ولی ته ته وجودم خیلی هم ناراضی نیستم. حسی در درونم میگه این مرحله هم شبیه به خواب زمستانی ای قبل از بهار حرکت های جدید منه. دیری نخواهد پایید، یحتمل آغازی نو نزدیک است.

بپا خیز! (حالا نمیخواد خیلی عجله کنی به زودی وقتش میرسه.)

لیست کارهایی که باید انجام بدم مدام داره بیشتر و بیشتر میشه، گوشه دسکتاپ لپتابم (آخرش نفهمیدم لب تاپه، لپ تابه یا لبه تابه) داره همینجور عین قارچ جوونه میزنه. لیست اقدام ها. به ندرت یکیش به اتمام میرسه و از صحنه و صفحه روزگار حذف میشه ولی هنوز پاک نشده حداقل دوتا بچه از خودش به جا میذاره. به این بچه های تازه متولد می گم "بچه کار"

بچه هایم مرا به خود میخوانند:

"اوه پدر! پدر (با صدایی شبیه به دوبله آلن دولن)

منو انجام بده،

با دست خود آشناییم ده، از بند خودت رهاییم ده"

و من روزگارم را با این کودکان نوظهور، با عمرهایی نه چندان دراز، سپری میکنم.

کودکانم! سلام

کودکانم!

کودکانم! 

سلام