تجربه کتاب: زمزمه های تحول
"آقای حکم آبادی! حتی فلانی هم این هفته خبر من رو میگرفت که چیکار کردم اما شما هیچ سوالی هم نپرسیدی"
ازش عذرخواهی کردم و بابت یادآوری، تشکر
خواستمش تا به جایگاه بیاد و ماجرا رو تعریف کنه
(دوهفته پیش بود که به جلوی کلاس اومد و گفت که دیگه نمی تونه به موسسه بیاد و ادامه تحصیل بده و مجبوره با خانوادش از این شهر بره، ازش خواستم که تعهد بده تا راه حل برنده-برنده این معضل رو خودش پیدا کنه)
و دیروز با برق عجیبی که توی چشماش می درخشید در جواب سوال همکلاسی هاش که ازش پرسیدن با چه لحن و روشی خانوادشو راضی کرده که اینجا بمونه و ادامه تحصیل بده؟ گفت: "نمی دونم فقط میدونم که تعهد کردم و تعهدم جواب داد."
وقتی تعهدی رو اعلام می کنیم، یه اتفاقایی می افته که توی توجیهش می مونی، نه از اون اتفاقای ماورایی، ولی نوع بودن خودت تغییر می کنه و این بودن جدید دیگران رو هم به بودن جدید ترغیب میکنه.
چه خوش آن لحظه که نوری، برقی
می کند روشن، چشم انسانی به امید
چه خوش آن دم که نگاهی، آهی
پر به سوی قله های شوق،
سر به سودای صعودی دیگر از جا می جهد
حرف هایی برای گفتن