یه جای کار ایراد داره
یه جای کار ایراد داره
پرده اول:
گروه موسیقی راه افتاده، مسئولش یکی از سرپرست های با تجربه است، که اوقات استراحتش رو برای تمرینات پیاپی گذاشته، حرف و دوری از همسر و بچه رو به جون خریده، تا شمع اشتیاقش رو روشن نگه داره و شب های تکراری ما رو روشن کنه، شب اجرا که می شه بهش می گیم:
- دامبول السلطنه! مزقونت رو ور دار بیار!
- تو بهتر بود از اول می رفتی تو کار دامبولک بازی به جای مدیریت پروژه
- تو اگه انقدر که وقت واسه موسیقی می زاری توی کارت وقت می گذاشتی، الان وضع پروژه این نبود
- امر بهمون مشتبه می شه که خیلی مهم ایم و طرف داره توی بارگاه سلطان برای خوشایند ما از خودش هی هنر در میکنه و باید به هر ساز ناسازی که ما خواستیم برقصه و هر وقت خواستیم بزنه و بخونه
- ...
پرده دوم:
برای ثبت نام پرسشنامه خودشناسی می رم که از متقاضیان امضا بگیرم تا سهم هزینه اشون رو شرکت از حقوقشون کسر کنه، میگن: خوب بالاخره باید خرج سفرهات در بیاد دیگه! (انگار ما داریم پورسانت می گیریم)
پرده سوم:
توی روزهای تعطیل، سفر می گذاریم، کلی دنگ و فنگ و هماهنگی و کارهای اجرایی رو به جون می خریم، دو تا عکس هم از لحظه های خوشی می گذاریم توی فیس بوک، هر جا می ریم تیکه است که بار ما میکنن:
- بابا تو که همش سفری! پس کی کار میکنی؟
- بابا بد نگذره!
- شما که همش سفرین حقوق می خواین چیکار
- شما که کار نمی کنی همش عشق و حالی
پرده چهارم:
طرف گیاه خواره، بهش می گیم علفخوار
طرف مدیتیشن می کنه، مسخره اش می کنیم که اینا دارن تمرین میکنن از زمین جدا بشن برن روی هوا
پرده چهارم:
مدیر عوض می شه، فکر می کنیم بهترین راه برای نفوذ در قلب مدیر جدید، زیر سوال بردن مدیر قبلیه و تو هر چهار تا جمله، یکیش کنایه به مدیر سابقه
پرده پنجم:
توی سفر،
- همسر یکی از همکارا به همسر همکار دیگه ای گوشه میزنه که چرا انقدر چاقه
- به همسر اون یکی همکار فخر خونه طبقه 10 ام رو می فروشه و میگه شما چطور توی اون هولوف دونی طاقت میاری و می تونی زندگی کنی ما که اصلا همچین جایی نمی تونیم دووم بیاریم.
- توی اتوبوس دو ردیف صندلی رو با وسایلمون اشغال می کنیم و بقیه رو به عقب اتوبوس هدایت می کنیم و ردیف های جلو رو کلا برای خودی ها رزرو می کنیم و یادمون میره که شاید بعضی ها اون عقب اذیت بشن و بد نیست گاهی برای عوض کردن جا یه تعارفی به اونها بزنیم.
- تا میایم یه دونه عکس جمعی برای یادگاری و مستندسازی برنامه بگیریم، می گن بابا شما که همش می خوای گزارش رد کنی، اصلا بیا ما برات با فتوشاپ کلی عکس درست کنیم.
پرده ششم:
دوره آموزشی می گذاریم، کلی وقت برای طراحی و اجرا صرفش می کنیم، پول هم نمی گیریم، آخرش از شرکت کننده ها می خواهیم که فرم های نظرسنجی رو پر کنن تا ببینیم چه گندی کاشتیم، میگن: واسه چی باید پر کنیم؟ اصلا معلوم نیست نتایج این نظرسنجی رو میخوای چیکار کنی!
پرده هفتم:
شرکت حقوق اش به تاخیر می افته، چوبش رو ما می خوریم: شما چه توسعه ای هستین که حقوق ها اینجوریه؟ اگه راس می گین اول حقوق ها رو درست کنین بعد حرف انسان و توسعه رو بزنین
پرده هشتم:
سه روز از اوقات تعطیل خودت رو می زنی تا یک پوستر یادگاری برای همکاران درست کنی که با خودشون داشته باشن، یه کار خوب در میاری، قسمت پایین پوستر در یک گوشه، با فونت بسیار ریز، حدود 8، اسم خودت رو می زنی، وقتی که تماشا می کنن، اول از همه اسم تو رو می بینن بعد می گن: بههههه! تو که همش می خوای خودت رو مطرح کنی
پرده نهم:
طرف وظایف و زمانش رو جوری مدیریت میکنه که توی کارهای داوطلبانه به بقیه کمک کنه، بعد از یه مدت می گن طرف بیکاره، همش دنبال این کارهاست. البته اگه همون طرف سرخورده بشه و از این پس وقت آزادش رو پای کامپیوتر و فیس بوک بگذرونه و خیلی توی چشم نباشه، مشکل حله
پرده دهم:
مردم یک فرهنگ دیگه، دارن زندگی شون رو می کنن، آخر هفته هاشون رو لذت می برن خیلی هم در قید و بند این نیستن که زیادی کار و پس انداز کنن، جدول ضربشون هم احتمالا از ما ضعیف تره، اونوقت بر می گردیم بهشون می گیم:
- اینا دیوانه و تن پرورند
- اینا کودن اند
- اینا تاریخ ندارند
- قدرنشناس اند
- ...
هر کار میکنی حرف، حرف، حرف و این حرفا تمومی نداره
یه جای کار ایراد داره
یه جای این فرهنگ ایراد داره
یه جای این زبان ایراد داره
انگار نمی شه دور هم جمع بشیم ولی زخمی به هم نزنیم، انگار بلد نیستیم کاری نکنیم که وقتی از هم جدا می شیم ساعتها طرف رو درگیر وقایع دیدارمون و حرف هایی که زدیم نکنیم و بزاریم زندگی اش رو بکنه.
راجع به همه چی نظر داریم.
حکایت دولت آبادی است در کلیدر:
ما را مثل عقرب بار آورده اند؛مثل عقرب!
ما مردم صبح که سر از بالین ورمی داریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم. بخیلیم؛بخیل! خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم؛ خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم.
اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود. تنگ نظریم ما مردم. تنگ نظر و بخیل. بخیل و بدخواه. وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد،
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۱/۱۶ ساعت توسط علی حکم آبادی
|
حرف هایی برای گفتن