دیشب شب جالبی بود.

ساعت 8 که رسیدم خونه پسر خالم توجهم رو به فیلم ایرانی‌ای که پخش می‌شد جلب کرد. از اونجایی دیدم که مهندس معماری قرار بود به یک سمینار بره. بعد از برگشتش از سمینار با یک شور و حرارت خاصی داشت اتفاقی که در طول همایش براش افتاده بود رو برای همکارش تعریف می‌کرد که واقعا آدم رو به صفحه تلوزیون میخ کوب می‌کرد. داشت نکته‌ای رو از زبون دبیر همایش مطرح می‌کرد که به این قرار بود:

اگه فرض کنی تا چند لحظه‌ی دیگه قرار از این دنیا بری چه کاری رو انجام میدی؟ این سوال رو از خیلی ها پرسیدن و هر کسی یه جوابی داده ولی جواب یک نفر ظاهرا خیلی متمایز بوده و اون گفته که نمی‌ذاره لذت لحظه حال رو به امید آینده های دور از دست بده و حداکثر استفاده رو از این لحظه می بره.

با خودم فکر می‌کردم این موضوع رو چقدر تا حالا شنیدم و توی داستانهای ارسالی خودم هم بهش اشاره کردم ولی اینبار مفهوم در لحظه بودن و هدیه زمان حال یه رنگ و بوی دیگه‌ای برام داشت.

ولی نکته مهمتر که توی فیلم بود این که اون مهندس بعد از آشنایی با این نکته یه تغییر رویه‌ای توی زندگیش اتخاذ کرد و همون روز 3 تا بلیط به مقصد کیش باسه خودش و خانوادش گرفت.

این صحنه دوباره دلگرمم کرد تا کاری رو که مدتهاست شروع کردم با شور و اشتیاق بیشتری ادامه بدم. کی می‌دونه نکات و حکایاتی که من باسه دوستان می‌فرستم چه تاثیری روی باورها، نگرشها و رفتارشون می ذاره؟ حتی اگه یه همچین تاثیری مثل این فیلم رو یه نفر بذاره آیا می‌شه به راحتی از کنارش گذشت؟ نه. لااقل خود من که تاثیرش رو دیدم و اون رو تجربه کردم.

حالا مهمتر از این، برنامه مستندی که فکر کنم شبکه 2 پخش کرد و تصاویر بی پرده‌ای از قربانیان قرص های اکستازی و اعتیاد نشون داد که دیگه اشکم رو درآورد. تا حالا فکر می‌کردم رسالت من توی این دنیا کمک به تولد مجدد انسانها است ولی بعد از دیدن این صحنه ها دیدم قبل از تولد مجدد باید تاثیرم رو روی جوونهایی زندگی کنم که دارن زندگیشون رو از دست می‌دن. واقعا تصاویر اندوهباری بود. چقدر جا داره و کار داره تا که . . .