شعر: نشان آدمیزادی
از من پرسید؛ "تا حالا عاشق شدی؟"
گفتم؛
آری ، هزاران بار
با هر نگاهی، با هر صدایی
به هر دلی دلدادهام و خوشحالم.
مگر عشق کس میشناسد!
مگر حصر و حصار و انحصار می داند!
مگر دل قاعده بر میدارد، به چارچوب تن می دهد!
مگر ما و منی میشناسد، باید و نباید هم که نه
اگر بگویی این خوب است و این نیز بد، مگر میشنود!
نمی دانم...
نمی دانم از کجا فرمان میگیرد که اینقدر گشوده است!
با هر نگاهی به استقبال مهر میدود!
چه میکند.
چه میکند!
چه میکند؟
مگر مرا توان این هست که در بندش کشم!
دل به دریایی، نه اقیانوسی از آزادگی پیوند دارد.
چه کسی میگوید؟ چه کسی میخواهد؛ جوی جاری، از سفر وسیر، باز بماند، بمیرد؟
برکه ای یا که مردابی چرا؟
جوشش و جاری شدن، پویایی
مگر این نیست نشان آدمیزادی !؟؟
شعر از علی حکم آبادی
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۴/۳۰ ساعت توسط علی حکم آبادی
|
حرف هایی برای گفتن