امروز توی جاده خاوران٬ پشت یک خاور نفت کش یکی از اون جمله های قصار جاده ای رو شکار کردم که نیم ساعت فکرم رو به خودش مشغول کرد:

عاقبت فرار از مدرسه

شاید این نوشته ها رو بشه به نوعی تابلو اعلانات راننده های جاده قلمداد کرد. میل به در میون گذاشتن و دیگران رو در تجربه یا نکته ای شریک کردن.

حالا نمی دونم اگه یکی از تحصیلکرده های امروزی بخواد حرف دل و یا تجربه اش رو با کسی در میون بذاره -غیر از روشهای نوین ارتباطی و رسانه ای- چیکار می کنه؟ شاید اگه کمی ساختار شکن بود روی کیف سامسونیتش این جمله رو می نوشت و توی سف اتوبوس شرکت واحد منتظر می شد تا کسی به اون توجه کنه و ازش درس بگیره:

عاقبت درس خوندن